close
تبلیغات در اینترنت
روشنفكري حوزوي با تمجيد از بني اميه!!!
loading...

مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

روشنفكري حوزوي با تمجيد از بني اميه!!! نقدي بر مصاحبه جناب آقاي واعظ زاده خراساني در مجلّه حوزه توسط: استاد سيد محمد حسيني قزويني جناب آقاي واعظ زاده خراساني در مصاحبه با مجلّه حوزه (وابسته به دفتر تبليغات اسلامي، شماره 141) مطالبي را در تمجيد از بني اميّه و فتوحات آنان آورده و مدّعي…

روشنفكري حوزوي با تمجيد از بني اميه!!!

m.ali_qasemi بازدید : 19 پنجشنبه 09 دي 1395 نظرات ()

روشنفكري حوزوي با تمجيد از بني اميه!!!

نقدي بر مصاحبه جناب آقاي واعظ زاده خراساني در مجلّه حوزه

توسط:

استاد سيد محمد حسيني قزويني

جناب آقاي واعظ زاده خراساني در مصاحبه با مجلّه حوزه (وابسته به دفتر تبليغات اسلامي، شماره 141) مطالبي را در تمجيد از بني اميّه و فتوحات آنان آورده و مدّعي شد كه تمسّك به قرآن و عترت نشانه جمود فكريِ حوزه هاي علميه است! اين مطالب قلب هر انسان منصفي را كه آگاه به تاريخ اسلام و سرنوشت حديث در گذر زمان باشد، به رنج مي افكند.

البته اين گونه هجمه، به مسلّمات عقايد شيعه از سوي اين بزرگوار تازگي ندارد; چرا كه در گذشته اي نه چندان دور در مصاحبه اش با مجلّه «هفت آسمان» (شماره 9 و 10) مطالبي را بر خلاف فرهنگ مسلّم و قطعي تشيّع مطرح كرد كه برخي از استادان و بزرگان حوزه در شماره بعدي همان مجلّه پاسخ هاي كوبنده اي به وي دادند.

پس از گذشت كمتر از دو سال در مصاحبه ديگرش با «فصلنامه نهج البلاغه» (شماره 4 و 5) با شدّت بيشتر به مسلّمات فرهنگ شيعه توهين كرد و سخناني را در اثبات مشروعيّت خلافت شيخين از طريق ترتّب و يا ضرورت بيان نمود كه پاسخي از سوي اين جانب (نگارنده اين مقاله) در شماره بعدي همان فصلنامه به وي داده شد.

پاسخ مفصّل به سخنان ايشان را در فصلنامه نهج البلاغه، شماره 6 و سايت valiasr-aj.com مطالعه فرماييد.

انتظار اين بود كه جناب آقاي واعظ زاده به پاسخ هايي كه بر سخنان بي پايه اش در گذشته دريافت كرده بود، ملاحظه مي كرد و ديگر بر عقايد مسلّم شيعه هجمه نمي نمود; ولي چه بايد كرد كه ما متأسّفانه گذشته خود را آيينه عبرت خويش قرار نمي دهيم.

امام علي عليه السلام مي فرمايد:

ما أكثر العبر وأقل الاعتبار.

نهج البلاغه، خطبه 106 و حكمت شماره 297.

و يا در جايي ديگر آن حضرت مي فرمايد:

أفضل العقل الاعتبار... وأكبر الحمق الاغترار.

غرر الحكم، ح 3273، 4351 و 7227.

شكي نيست كه سخنان ايشان، جز ايجاد فتنه در حوزه هاي علمي و جريحه دار كردن احساسات و عواطف ميليون ها شيعه پاي بند به فرهنگ اهل بيت(عليهم السلام) و بهانه دادن به دست وهّابيان و مخالفان شيعه در جهت ايجاد اختلاف در ميان امّت اسلامي است، نتيجه اي بر نداشته است!

در اين گفتار، بر آنيم كه برخي از سخنان ايشان را با توجه به حقايق مسلم ديني و واقعيت هاي تاريخي به نقد بكشيم.

1 ـ تمجيد از بني اميّه!

جناب آقاي واعظ زاده خراساني در تمجيد از بني اميّه مي گويد:

وقتي به اسپانيا سفر مي كنيم و آن مظاهر اسلامي را در آن جا مشاهده مي كنيم، ذهنمان به اين نكته معطوف مي شود كه همين بني اميّه از آخر سده اوّل و اوّل سده دوم هجري رفتند و آن جا را فتح كردند و بالاترين تمدّن اسلامي را در آن جا به وجود آوردند ... اين ها جلوه هاي تمدن اسلامي و مفاخر تمامي مسلمانان است ...آنان با چنان تدبيرها و از جان گذشتگي ها و با چنين عقيده هاي محكم و استواري اين فتوحات را به دست آوردند.

مجلّه حوزه، شماره 141، ص 24.

آيا ساختمان هاي مجلّل نشانه مظاهر اسلامي است؟

اگر مراد آقاي واعظ زاده از مظاهر و تمدّن اسلامي، ساختمان هاي مجلّل و مساجد باشكوه است، در پاسخ مي گوييم: اين چنين تمدّن اسلامي با فلسفه هدف بعثت انبيا عليهم السلام كه گسترش عدالت اجتماعي، تربيت معنوي جامعه بشري و احياي مظاهر الهي و انساني بود منافات دارد; چنان كه قرآن در اين باره مي فرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للهِِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْانفال (8)، آيه 24.

وانگهي اگر كاخ هاي مجلل مايه افتخار باشد پس بايد به كاخ هاي مجلل كورش و داريوش در تخت جمشيد، كاخ هاي باشكوه بهرام گور و بخت النصر و كاخ هاي با عظمت آشورباني پال دوم (حدود 650 قبل از ميلاد) از پادشاهان آشور در نينوا به عنوان برگ افتخار تاريخ ياد نمود!

و از قوم ماد از اقوام قديم آريائي ها كه از سرزمين يخبندان سيبري شوروي به قفقاز آمده و از آن طريق وارد خاك ايران شدند و در شهرهاي مختلف اين مملكت، كاخ هاي مجللي ساختند تجليل نمود و به اهرام فراعنه در مصر و ساختن كاخ هاي مجلل پر زرق وبرق فرعون ها هم بايد افتخار نمود!!

2 ـ تجليل از «مدينه الزهراء» تفرجگاه اموي!!

آقاي واعظ زاده با تجليل از يكي از خلفاي بني اميّه در ترسيم تمدّن و فرهنگ اسلامي اموي در اندلس از «مدينه الزهراء» ياد كرده، مي گويد:

در اطراف قرطبه، يكي از خلفاي بني اميّه، به اسم زنش، شهري به نام «مدينه الزهراء» درست كرده است... اينها جلوه هاي تمدّن اسلامي و مفاخر براي تمامي مسلمانان است.

مجلّه حوزه، شماره 141، ص 24.

آيا مدينه الزهراء از مفاخر اسلام است يا...؟

از جناب آقاي واعظ زاده مي پرسيم: آيا هدف آنان از ايجاد تمدّن و ساختن بناهاي مجلّل، و ساختن «مدينه الزهراء»، نشر فرهنگ اسلامي بود يا رسيدن به آمال و آروزوهاي نفساني خويش و مركزي بود براي عيش و نوش خليفه اموي؟

ذهبي در توصيف اين شهر مي نويسد:

ناصر بن محمّد اموي، اين شهر را به صورت دايره ساخت و براي آن سي صد برج قرار داد; ايوان هاي آن از سنگ يك تكّه بوده است. و اين شهر را سه قسمت كرد; قسمتي كه در كنار كوه بود به صورت قصر ساخت; و قسمت دوم را محلّ سكونت غلامان و خدّام كه دوازده هزار نفر بودند و كمر بند طلا داشتند و هنگامي كه او سوار بر مركب مي شد با او همراه مي شدند، قرار داد.

و قسمت سوم باغ هاي زير قصر بود كه جايگاهي مشرف بر اين باغ ها درست كرد و ستون هاي آن را با طلا پوشانيد و با ياقوت و زمرّد و لؤلؤ زينت كرد و كف آن را با مرمر نقش دار تزيين نمود و در مقابل آن، درياچه اي دايره اي شكل درست كرد و آن را با جيوه پر كرد كه نور از آن در جايگاه منعكس مي شد!

سير أعلام النبلاء، ج 8، ص 267.

حموي، از عالمان بلند آوازه اهل سنّت درباره مدينه الزهراء مي نويسد:

زهراء شهر كوچكي است نزديك قرطبه در اندلس كه آن را ناصر بن محمّد اموي در دوران سلطنت خويش به عنوان تفرّج گاه بنا كرد «وأنفق في عمارتها من الأموال ما تجاوز فيه عن حد الإسراف» و براي ساخت اين شهر آن قدر مال خرج كرد كه از حدّ اسراف گذشت!

معجم البلدان، ج3، ص161.

زركلي، از عالمان برجسته وهّابي در شرح حال سازنده «مدينه الزهراء» مي نويسد:

ناصر اموي... از بني اميّه نخستين كسي است كه لقب خلافت را در اندلس به خود اختصاص داد ... ]وي [پنجاه سال و شش ماه حكومت كرد و بسيار بر حكومت حريص بود. به او خبر رسيد كه فرزند او عبد اللّه خود را براي به دست گرفتن خلافت آماده كرده و اطرافيان او نيز از او پيروي كرده اند. دستور داد او را دست گير كرده به زندان انداختند; تا اين كه در روز عيد قربان سال 339 هجري فرزندش عبد اللّه را احضار كرد

وأمر ابنه أن يضطجع له فاضطجع، فذبحه بيده، والتفت إلي خواصّه فقال: هذا ضحيتي في هذا العيد، وليذبح كلّ منكم أضحيته، فاقتسموا أصحاب عبد اللّه، فذبحوهم عن آخرهم

و دستور داد او را خواباندند و با دست خويش سر او را از بدن جدا كرد و به نزديكان خويش رو كرد و گفت: اين قرباني من در روز عيد بود; هر كدام از شما نيز در اين عيد بايد قرباني كنيد; آن گاه آن ها، طرف دارانِ عبد اللّه را ميان خويش تقسيم كرده و تا آخرين نفرشان را سر بريدند!

زركلي، الأعلام، ج 3، ص 324.

و جاي بسي تعجّب و تأسف است كه وقتي عالمان سنّي از اين شهر به عنوان تفرّجگاه ياد مي كنند و مي گويند: در ساخت اين شهر، فراتر از اسراف خرج شده است و سازنده اين شهر جنايت گري است كه حاضر شد فرزند خود را سر ببرد، ولي يك عالم شيعي به تمجيد از اين شهر و سازنده آن مي پردازد!

3 ـ سخن از عقيده هاي محكم و استوار بني اميه!!:

آقاي واعظ زاده مي گويد:

«وقتي به اسپانيا سفر مي كنيم و آن مظاهر اسلامي را در آن جا مشاهده مي كنيم . . . آنان با چنان تدبيرها و از جان گذشتگي ها و با چنين عقيده هاي محكم و استواري اين فتوحات را به دست آوردند.

مجلّه حوزه، شماره 141، ص 24.

آيا بني اميّه عقيده هاي محكمي داشتند؟

الف: بني اميّه مظهر كفر:

در پاسخ مي گوئيم: اگر مراد ايشان از مظاهر اسلامي، نشر معارف اسلامي است، كه بايد گفت: بني اميّه و در رأس آنان ابوسفيان و معاويه در اصل به اسلام ايمان نياورده بودند تا ناشر فرهنگ اسلامي باشند. امير مؤمنان عليه السلام با صراحت در اين باره مي فرمايند:

فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ

قسم به خدايي كه دانه را شكافت و پديده ها را آفريد، آنان اسلام را نپذيرفتند، بلكه به ظاهر تسليم شدند و كفر خود را پنهان داشتند، آن گاه كه ياوراني يافتند آن را آشكار ساختند.

نهج البلاغه، نامه 16.

به نقل علماي اهل سنت، عمّار نيز به تبعيّت از امام علي عليه السلام همين سخن را در جنگ صفين بيان مي كند.

ر.ك: مجمع الزوائد، ج 1، ص 113.

سيوطي از استوانه هاي علمي اهل سنت در تفسير آيه شريفه «أَلَمْ تَرَي إِلَي الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَةَ اللهِ كُفْراً...»;( ابراهيم (14)، آيه 28) از خليفه دوم عمر بن خطاب نقل مي كند كه گفته است:

قال: هما الأفجران من قريش بنو المغيرة وبنو أميّة.

الدرّ المنثور، ج 4، ص 84. فتح الباري، ج 7، ص 235 حاكم نيشابوري به صحت روايت صراحت دارد. ر.ك: مستدرك، ج 2، ص 352.

مراد از اين آيه: قبيله بني مغيره و بني اميّه هستند، اما از شرّ بني مغيره در جنگ بدر خلاصي يافتيد ولي جامعه اسلامي تا مدّت ها گرفتار بني اميّه خواهد بود.

ب: ديدگاه امام خميني و اسلام زدايي بني اميه:

امام خميني (قدس سره) در مصاحبه پرفسور الگار آمريكايي فرمودند:

مع الاسف بعد از صدر اول يك مدت كمي، ديديد در تاريخ كه بني اميه با اسلام چه كردند ... بني اميه آمدند، همان عروبت را گرفتند كه اگر آنها موفق شده بودند اسلام را متبدل مي كردند ... آن ها مي خواستند كه اين عروبت جاهليت زنده بشود حالا هم گاهي وقت ها در بعضي از اين نقاطي كه هستند عرب ها، بعضي از سرانشان همين معنا را ادعا مي كنند كه ما مي خواهيم آن عروبت اموي يعني آن عروبت جاهليت ... زنده بشود.

صحيفه نور، ج 11، ص 125، تاريخ 7/10/58.

ج: نظر شهيد مطهّري درباره فتنه بني اميه:

شهيد مطهري ـ بعد از اين كه صراحت دارد: ابو سفياني كه كفرش صريح و روشن است، معاويه همان ابو سفيان است مي نويسد:

علي مي گويد: بزرگ ترين فتنه اي كه من بعد از خودم مي ترسم و بيم آن را دارم، فتنه بني اميّه است، من مي بينم كه در آينده بني اميّه، وضع شما در مقابل آنها وضع ارباب و برده خواهد بود، با شما مانند بردگان رفتار مي كنند».(مرتضي مطهّري، پانزده گفتار، ص 132)

د: قرآن، بني اميّه را شجره ملعونه مي داند:

آقاي واعظ زاده كه استناد به قرآن و عترت را نشانه جمود مي داند و تمسّك به كتاب و سنّت و احاديثي كه در كتاب هاي اهل سنّت آمده را روشن فكري برمي شمارد، آيا مي داند كه در كتاب و سنّت، از بني اميّه به عنوان يك فتنه و شجره ملعونه نام برده مي شود؟!

سيوطي، مفسّر مشهور اهل سنّت مي نويسد:

رأي رسول اللّه صلي الله عليه وسلم بني أميّة علي المنابر فساءه ذلك فأوحي اللّه إليه إنّما هي دنيا أعطوها فقرّت عينه وهي قوله: «وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ» ( اسراء (17)، آيه 60) يعني بلاء للناس

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در عالم خواب بني اميّه را بر فراز منبرش مشاهده نمود و اين خواب حضرت را بسيار غمگين ساخت، خداوند با فرستادن وحي اعلام فرمود كه اين قضيه مربوط به چند روز دنياي زودگذر آنان است، به دنبال آن، حضرت خوش حال شد.

الدرّ المنثور، ج4، ص191; دلائل النبوّة، ج6، ص509; مختصر تاريخ دمشق، ج19، ص 24; تفسير سمرقندي، ج 2، ص 318; تفسير ثعلبي، ج 6 ، ص 111; تفسير آلوسي، ج 15، ص 107; مناقب علي بن أبي طالب(عليه السلام) وما نزل من القرآن في علي(عليه السلام)، ص 164 و ... .

قرطبي، مفسّر بلند آوازه اهل سنّت مي نويسد:

إنّ رسول اللّه (صلي الله عليه وسلم) كان يري بني أميّة ينزون علي منبره نزو القردة ، فاغتم لذلك ، وما استجمع ضاحكاً من يومئذ حتي مات (صلي الله عليه وسلم) فنزلت الآية مخبرة أن ذلك من تملكهم وصعودهم يجعلها اللّه فتنة للناس وامتحاناً

تفسير قرطبي، ج 10، ص 283; الدرّ المنثور، ج 4، ص 191; تفسير الآلوسي، ج 15 ، ص 107; محرّر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، ج 3، ص 468; تفسير ثعلبي، ج 6 ، ص 111; عمدة القاري، ج 19، ص 30 و ج 23، ص 157 و ...

پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم در عالم رؤيا ديدند كه بني اميّه همانند ميمون از پلّه هاي منبرش بالا مي روند، به همين جهت ناراحت شد و تا آخرين لحظه حيات خويش از اين غصّه، خنده بر لب هاي مباركش ننشست. از اين رو، آيه نازل شد كه بني اميّه عامل فتنه و وسيله آزمايش و امتحان مردم خواهند بود.

ابن جوزي مي نويسد:

پيامبر گرامي در خواب ديد كه گروهي بر فراز منبر او نشسته اند و اين خواب موجب ناراحتي حضرت شد و در اين قضيّه آيه شريفه «وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ» نازل شد.

زاد المسير، ابن الجوزي، ج5 ص54 .

هـ : نظر امام خميني (قدس سره) در باره شجره خبيثه بني اميه

امام خميني (قدس سره) در پيامي كه به مناسبت دهه فجر، فرمودند:

دشمنان آنان (ملت ايران) راه پيشوايان و اعقاب شجره خبيثه بني اميه و يزيدان ـ عليهم لعنة اللّه ـ را برگزيده اند و هدفي جز محو آثار رسالت و اثبات و تحكيم شعار پوسيده «لاخبر جاء ولا وحي نزل» را دنبال نمي كنند، چرا كه از يزيديان انتظاري جز اين نيست.

صحيفه نور ج 20 ص 60، تاريخ 16/11/65.

و: ديدگاه شهيد مطهّري درباره شجره ملعونه بني اميّه

شهيد مطهّري كه از ديدگاه آقاي واعظ زاده روشن فكر معتدل است، در رابطه با شجره ملعونه اين چنين مي گويد:

پيغمبر اكرم در عالم رؤيا اين صحنه را ديد و ناراحت شد، جبرئيل امين براي او تفسير كرد: اينها بني اميّه هستند كه بعد از تو بر سرنوشت امّت اسلام مسلّط خواهند شد، ولي به اين شكل مسلّط مي شوند كه مي دانند با شعارهاي سابق، با نام بت پرستي، با نام هُبَل، لات و عُزّي ديگر با اسلام نمي شود مبارزه كرد; شعارهاي اسلامي را كاملاً حفظ مي كنند، بانگ اللّه اكبر بالاي مأذنه ها گفته خواهد شد، نماز جمعه و جماعت در مساجد خوانده خواهد شد، جهاد اسلامي و مبارزه با كفّار در خارج مرزهاي اسلامي هم به ظاهر خواهد بود، امّا آن حقيقت و روح اسلام كه إيمان واقعي است، خداست، حقيقت است، و در داخل جامعه اسلامي عدالت و انصاف و انسانيّت و عدم تبعيض است، اين ها كه روح و باطن اسلامي است به وسيله اينها از بين خواهد رفت; كارشان است كه اين حقايق و روح ها را از اسلام بگيرند و اسلام را به صورت يك پوسته بدون هسته و يك ظاهر بدون باطن و يك هيكل توخالي دربياورند و آن وقت ديگر اين ظاهر هم باقي نخواهد ماند.

پانزده گفتار، ص 293 ـ 294.

بني اميّه در آيينه سنّت

الف: بني اميّه، سرسخت ترين دشمنان پيامبر(صلي الله عليه وآله):

ابو يعلي مي نويسد:

عن أبي برزة، قال: أبغض الأحياء إلي رسول اللّه (صلي الله عليه وسلم) بنو أميّة وثقيف و بنو حنيفة

از ابو برزه نقل شده كه گفت: مبغوض ترين مردم نزد رسول خدا بني اميّه، ثقيف و بنو حنيفه بودند.

مسند ابو يعلي، ج 13، ص 417.

حاكم نيشابوري بعد از نقل اين حديث مي گويد: اين حديث طبق شرايطي كه بخاري و مسلم در صحّت روايت قائلند، صحيح است.

المستدرك، ج 4، ص 480 - 481.

ذهبي نيز در همان صفحه بر صحّت روايت، شهادت داده است.

هيثمي نيز گفته است:

ورجالهم رجال الصحيح غير عبد اللّه ابن مطرف بن الشخير وهو ثقة.

مجمع الزوائد، ج 10، ص 71.

طبراني از علماي بزرگ اهل سنت همين قضيه را از عمران حصين نقل كرده است.

المعجم الكبير، ج 18، ص 229.

ب: بني اميّه سرمنشأ تمام بدبختي هاي امّت اسلامي

متّقي هندي مي نويسد:

عن علي عليه السلام: لكلّ أمّة آفة وآفة هذه الأمة بنو أميّة

امير مؤمنان(عليه السلام) فرمود: هر امّتي آفتي دارد و آفت امّت اسلامي بني اميّه هست.

كنز العمّال، ج 11، ص 364، ح 31755.

ج: بني اميّه شرورترين قبايل عرب

ابن حجر مكي مي نويسد:

بسند حسن أنّه (صلي الله عليه وسلم) قال: شر قبائل العرب: بنو أميّة وبنو حنيفة وثقيف

در حديث حسن از پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله وسلّم نقل شده كه فرمود: بدترين قبايل عرب بني اميّه، بنو حنيفة و ثقيف است.

تطهير الجنان واللسان: 30 .

د: بني اميّه، عامل كشتار اهل بيت(عليهم السلام)

حاكم نيشابوري مي نويسد:

از ابو سعيد خدري از پيامبر اكرم نقل مي كند كه فرمود: قال رسول اللّه (صلي الله عليه وسلم): إنّ أهل بيتي سيلقون من بعدي من أمّتي قتلاً وتشريداً وإنّ أشد قومنا لنا بغضاً بنو أميّة وبنو المغيرة وبنو مخزوم; اهل بيت من، به دست امّتم كشته و آواره خواهند شد، از ميان خويشان من، بني اميّه، بني مغيره و بني مخزوم سخت ترين دشمني و كنيه را نسبت به ما خواهند داشت.

حاكم نيشابوري، بعد از نقل اين حديث مي گويد: سند اين حديث صحيح است ولكن بخاري و مسلم ذكر نكرده اند.

المستدرك، ج 4، ص 487 - 488 و كنز العمّال، ج 11، ص 169.

ديدگاه علماي اهل سنت در باره بني اميه

الف: دل هاي مسلمانان لبريز از كينه حاكمان اموي:

محمد ابوزهره استاد دانشكده حقوق دانشگاه الازهر مصر و از نويسندگان جهان اسلام، مي نويسد:

ولقد زاد القلوب بغضاً لحكام الأمويين ما كانوا يحاولون به من الغض من مقام علي رضي الله عنه ، فقد كان ذلك ديدنهم واستوي في ذلك السفيانيّون والمروانيّون...

دل ها از كينه حاكمان اموي لبريز شده است ; چرا كه آنان مقام و جايگاه علي (عليه السلام) را كه پيشواي هدايت و ايثار بود ناديده گرفتند و سنّتي را پي ريزي كردند كه سفياني ها و مرواني ها هم بعد از آنان اين روش ناپسند را ادامه دادند. معاويه روش زشتي را كه همان ناسزاگوئي به علي (عليه السلام) در منابر را پي ريزي كرد... و اين كار زشت در طول حكومت امويان جز زمان عمر عبد العزيز، ادامه داشت.

الإمام زيد ، ص102 ، ط دار الفكر العربي ، مصر .

ب: بني اميه و محو آثار و فضائل امير مؤمنان (عليه السلام):

شيخ محمد ابوزهره نيز در كتاب «الإمام الصادق عليه السلام» مي نويسد:

وذلك أن بني امية بعد أن استولوا علي الحكم كانوا حريصين علي إخفاء كلّ المعالم الدالّة علي الإمام علي كرم اللّه وجهه ، وكان أنصاره وأشياعه حريصين علي أن يخفوا قبره ، حتي لا يبعث بجثمانه الطاهر الفسقة من الأمويّين كما كانوا يعبثون بسبّه علي المنابر ...

بني اميه پس از به قدرت رسيدن سعي كردند تا تمامي آثار دال بر فضائل علي (عليه السلام) را مخفي نگه دارند و از نشر آن جلوگيري كنند تا آن جا كه دوستان و ياران علي (عليه السلام) محل دفنش را آشكار نكردند ; زيرا مي ترسيدند كه به آن حضرت بي احترامي كنند.

الإمام الصادق ، ص48 ، ط دار الفكر العربي ، مصر ، 1993 م .

ج: بني اميه سزاوار سرزنش و مذمت:

دكتر فرحان مالكي از دانشمندان و نويسندگان بنام سعودي مي گويد:

فبنو أميّة إذن يستحقّون الذمّ; لأنّهم لم يغمسوا ألسنتهم في البحث فقط ، وإنّما تجاوزوا ذلك إلي اللعن علي المنابر وسفك الدماء ، و فرضوا هذا الظلم علي الأمّة حتي جاءت الأجيال تعتقد أنهم مأجورون علي هذا!

به همين جهت بني اميه سزاوار سرزنش و مذمت هستند كه آنان فقط به سبّ و لعن اكتفا نكردند ; بلكه علاوه بر سبّ و لعن در منبرها دست به خونريزي و كشتار (اهل بيت(عليهم السلام) زدند و اين ستم را لازم و واجب دانستند تا آن جا كه نسل هاي بعد آن ها را به خاطر اين عمل مأجور دانستند .

مع سليمان العلوان في معاويه، ص35 .

د: غضب خدا بر بني اميه باد:

آلوسي، مفسر بلند آوازه اهل سنت در تفسير آيه: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ» (نحل، آيه 90) مي نويسد:

... كانو بنو أمية ـ غضب اللّه تعالي عليهم ـ يجعلونه في أواخر خطبهم من سبّ عليّ ـ كرم اللّه تعالي وجهه ـ ولعن كلّ من بغضه وسبّه

بني اميه كه غضب خداوند بر آن ها باد ، در پايان خطبه هاي نماز جمعه به علي (عليه السلام) ناسزا مي گفتند.

روح المعاني، ج7، ص456.

هـ : امام خميني (قدس سره) و لعن بني اميه:

امام خميني (قدس سره) در وصيت نامه خود كه از اساسي ترين يادگارهاي ايشان هست، نوشته اند:

تمام فرياد قهرمانانه ملتها است بر سردمداران ستم پيشه در طول تاريخ الي الابد. و مي دانيد كه لعن و نفرين و فرياد از بيداد بني اميه ـ لعنة الله عليهم ـ با آنكه آنان منقرض و به جهنم رهسپار شده اند، فرياد بر سر ستمگران جهان و زنده نگهداشتن اين فرياد ستم شكن است.

وصيت نامه الهي و سياسي امام خميني .

حال آيا با اين سوابق سياه و ننگين بني اميّه، زيبنده است كه جناب آقاي واعظ زاده بگويد:

بني اميه با چنان تدبيرها و از جان گذشتگي ها و با يك چنين عقيده هاي محكم و استواري اين فتوحات را به دست آوردند؟!

مجلّه حوزه، شماره 141، ص 24.

اي كاش جناب آقاي واعظ زاده كه خود را پيرو خط امام رضوان اللّه عليه مي داند، به آثار و بيانات حضرت امام (قدس سره)، توجهي مي كردند تا اين چنين بي مهابا از دودمان نحس بني اميه تجليل نمي كردند.

فرهنگ و ادب دختران بني اميه

ابوالفرج اصفهاني، صاحب أغاني مي گويد:

حسن بن علي خفّاف خبر داد مرا از قاسم َمهرويه، و او از ابومسلم مُستملي، و او از ابن اخي زُرقان، و او از پدرش كه گفت: يكي از غلامان عمر بن ابي ربيعه (وي از شعراي نامي قريش بود، سال 23 شب مرگ عمر بن خطاب به دنيا آمد و در در سال 93 در سن 70 سالگي در يكي از فتوحات دريايي شركت داشت كه كشتي آنان را آتش زدند و او نيز در كشتي سوخت و از دنيا رفت. (وفيات الاعيان، ج 3، ص 439) را كه بسيار پير شده بود، بدو گفتم: اگر ممكن است قصه اي جالب و تازه از عُمَر برايم نقل كن. او گفت: روزي همراه عمر، به جمعي از زنان و دختران بني اميه كه براي اداي مناسك حج به مكه آمده بودند برخورديم. عمر نزد آنان رفت و به سخن گفتن و انشاد اشعار مشغول شد و سپس اين ديدارها در تمام ايام حج ادامه داشت. روزي يكي از آن دختران به عمر گفت: اي ابوالخطاب! موسم حج منقضي شده و ما فردا باز مي گرديم. اين غلام خود را صبح فردا به منزل ما بفرست تا چيزي به رسم يادگار تقديم داريم و تو پيوسته با ديدن آن به ياد ما باشي. عمر بسيار شاد شد و روز ديگر سحرگاهان مرا به خانة ايشان فرستاد. وقتي رسيدم كه بارها را بسته بودند و داشتند سوار مي شدند. چون مرا ديدند، به پيرزني كه با ايشان بود گفتند: اي فلانه! آن هديه را كه براي يادبود و پيشكشي به ابوالخطاب آماده كرده ايم به غلامش بده تا نزد او برد. پيرزن صندوقي آورد زيبا و لطيف كه بر درش قفل و مهر خورده بود. گفتند: آن را به غلام ده و خود به راه افتادند. صندوق را پيش عمر بردم و مي پنداشتم جواهر يا عطري در آن پنهان كرده اند. عمر درِ صندوق را باز كرد، ولي در آن نه جواهر بود و نه عطر، بلكه پر بود از «كيرنجات» (مجسمة آلت تناسلي) به اندازه هاي مختلف كه بر روي هر كدام، نام يكي از فاسقان و لوطي هاي مكه نوشته شده بود. در بين آن شبه آلت ها، دو تا از همه ستبرتر و عظيم تر بود. بر روي يكي از آنها نام حارث بن خالد، امير وقت مكه و بر روي دومي، نام عمر بن ابي ربيعه ديده مي شد.

عمر از اين نيرنگ كه دختران بني اميه در كارش كرده بودند، سخت بخنديد و گفت: اينها هم مثل من، دست به رندي و هرزگي زده و خوب از عهده برآمدند. پس يك مجلس مهماني ترتيب داد و همه كساني را كه نامشان بر آن شبه آلت ها نوشته شده بود دعوت كرد. وقتي مهمانان از خوردن و آشاميدن فارغ شدند و هر كدام در گوشه اي بياسودند، عمر بانگ بر آورد كه اي غلام، آن امانت را بياور. من صندوق را پيش او بردم. در آن بگشود و آن «كيرنج» را كه نام حارث بر آن ثبت بود، تسليم وي نمود. حارث وقتي پوشش آن را باز كرد و آن تحفة عجيب را بديد، مُتوّحش شد و به عمر گفت: خدا ذليلت كند، اين چه چيز است، مقصود چيست؟ عمر گفت: آرام باش و صبر كن تا باز بيني.

سپس آن يادگاري ها را يكي يكي از صندوق بيرون آورد و به كساني كه نامشان بر آنها نوشته شده بود، تسليم نمود تا همه قسمت خود را به دست آوردند. بعد، آن يكي را كه نام خودش بر آن مكتوب بود، بيرون آورد و گفت: اين هم سهم من. ميهمانان گفتند: اي عمر! واي بر تو، قصه چيست؟ و او قصه را از اول تا آخر براي ايشان شرح داد كه موجب شگفتي همه گرديد و روزگاري دراز اين حكايت را به ياد مي آوردند و مزاح مي كردند و مي خنديدند.

(ترجمه برگرفته از كتاب نوادر، ص 106 بخش پاورقي، محمد صالح قزويني، ترجمه محاضرات الادباء راغب اصفهاني، به نقل از ترجمه الاغاني ج 1، ص 236 و فرهنگ واژه هاي فارسي در زبان عربي ص 769، محاضرات الادباء ج 3 ص 272 ذيل كير بيخ. عبارت عربي اغاني اين چنين است: عمر و بعض جواري بني أمية في موسم الحج قال أبو الفرج الإصبهاني: أخبرني الحسن بن علي الخفاف قال حدثني محمد بن القاسم بن مهرويه قال حدثني أبو مسلم المستملي عن ابن أخي زرقان عن أبيه قال: أدركت موليً لعمر بن أبي ربيعة شيخاً كبيراً، فقلت له: حدّثني عن عمر بحديث غريب، فقال: نعم! كنت معه ذات يوم، فاجتاز به نسوةٌ من جواري بني أمية قد حججن، فتعرضّ لهنّ وحادثهنّ وناشدهنّ مدّة أيّام حجّهن، ثمّ قالت له إحداهنّ: يا أبا الخطاب، إنّا خارجاتٌ في غد فابعث مولاك هذا إلي منزلنا ندفع إليه تذكرةً تكون عندك تذكُرُنا بها.فسرّ بذلك ووجّه بي إليهنّ في السَحَر، فوجدتهنّ يركبنّ، فقلن لعجوز معهنّ: يا فلانة، ادفعي إليّ مولي أبي الخطاب التذكرة التي أتحفناه بها. فأخرجت إليّ صندوقاً لطيفاً مقفّلاً مختوماً، فقلن: ادفعه إليه و ارتحلن.فجئته به و أنا أظنّ أنّه قد أودع طيباً أو جوهراً. ففتحه عمر فإذا هو مملوءٌ من المضارب و هي «الكيرنجات»، و إذا علي كلّ واحد منها اسم رجل من مجانّ مكّة، و فيها اثنان كبيران عظيمان، علي أحدهما: الحارث بن خالد وهو يومئذ أمير مكّة. و علي الآخر: عمر بن أبي ربيعة. (ترجمه و آدرس قبل از متن آمده است)

آيا فتوحات بني اميه مساوي است با اسلام؟

جناب آقاي واعظ زاده خراساني در تمجيد از بني اميّه مي گويد:

همين بني اميّه از آخر سده اوّل و اوّل سده دوم هجري رفتند و آن جا را فتح كردند و بالاترين تمدّن اسلامي را در آن جا به وجود آوردند ... اين ها جلوه هاي تمدن اسلامي و مفاخر براي تمامي مسلمانان است... آنان با چنان تدبيرها و از جان گذشتگي ها و با چنين عقيده هاي محكم و استواري اين فتوحات را به دست آوردند، كساني كه اين فتوحات را ناديده مي گيرند، به نظر آنان اگر اينها اسلام نيست، پس اسلام چه چيزي است؟». (مجلّه حوزه، شماره 141، ص 24)

اين سخن كه فتوحات بني اميه را مساوي با اسلام بدانيم، از چند جهت اشكال دارد:

1 ـ مخالفت با اهداف پيامبران و فرهنگ اهل بيت (ع)

الف: پيامبران براي كشورگشايي مبعوث نشدند:

سيره پيامبران الهي گواهي مي دهد كه آنان براي رهانيدن انسانها از ظلمت ضلالت و گمراهي و احياي مظاهر الهي و انساني مبعوث شده اند.

و تمام تلاش آنان در راستاي نابودي آثار شيطاني و دميدن روح خدايي بر كالبد مرده و بي رمق جامعه بوده است؛ در هيچ يك از آيات قرآني در توصيف پيامبران به ويژه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) سخن از كشور گشايي آنان نيست و در هيچ روايت و حديثي، كشور گشايي را از فضايل رسول خدا شمرده نشده است بلكه جامعترين عبارت قرآن در بيان وظيفه و مقصد دعوت آن حضرت اين است: «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِيراً وَدَاعِياً إِلَي اللهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُنِيراً» (الأحزاب: 33/46) اي پيامبر! ما تو را گواه، بشارت دهنده و انذاركننده فرستاديم ! و تو را دعوت كننده بسوي خدا به فرمان او قرار داديم، و چراغي فروزان وروشن بخش! و نفرمود: «انا ارسلناك فاتحا للبلدان باذنه» ما تو را كشورگشايي فرستاديم تا سرزمين ها فتح كرده و به كشور اسلامي ضميمه سازي.

ر.ك: بررسي تاريخ عاشوا، نوشته دكتر محمد إبراهيم آيتي، ص 333.

پس هدف بعثت پيامبران گسترش عدالت اجتماعي و تربيت معنوي مردم بود، نه تأسيس امپراطوري و ساختن كاخ هاي سبز.

ب: دعوت پيامبر گرامي (ص) بر اساس اخلاق خوش و منطق بود:

روش رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) در دعوت مردم به اسلامي بر مبناي اخلاق خوش و رأفت و محبت، استوار بود: «ادْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ». (نحل، آيه 125).و هيچ گاه براي دعوت عمومي مردم به سوي دين از منطق زور استفاده نكرد: (لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ). (بقره (2)، آيه 256) و وظيفه خود را تنها ابلاغ رسالت مي ديد و بس: «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلَاغُ».( شوري (42)، آيه 48.) «و اگر روي گردان شوند (غمگين مباش)، ما تو را حافظ آنان (و مأمور اجبارشان) قرار نداده ايم; وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است!».

و اگر آن حضرت، در مواردي دست به حمله نظامي زد، عمدتاً جنبه دفاعي داشت و از سوي خداوند متعال مأمور بود كه تنها با كساني بجنگد كه تصميم داشتند به سرزمين هاي اسلامي حمله كنند و مسلمانان را از پاي در آورند: «وَ قاتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ»; (بقره: (2)، آيه 190.) «در راه خدا با كساني كه با شما پيكار مي كنند، پيكار كنيد و هرگز از حدود مقررات خدا تجاوز نكنيد كه خدا تجاوزگران را هرگز دوست نمي دارد».

و اين روش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) نتيجه داد; تا جايي كه مردم دسته دسته به اسلام مي گرويدند; بدون اين كه جنگي ميان مسلمانان و آنان رخ داده باشد. «وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فيِ دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»; (نصر (110)، آيه 2)«و مردمان را ببيني كه گروه گروه در دين خدا در آيند».

اين روي آوريِ گروهي به دين، نه به خاطر جنگ هاي پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)بلكه به دليل اخلاق نيكو و عدالت محوري آن حضرت بود كه مردمِ خسته از بي عدالتي و جنگ هاي چند صد ساله، به طرف دين مقدس اسلام روي آوردند و دينِ سراسر مهر عاطفه را پذيرفتند.

ج: آمار كشته شده هاي جنگ هاي زمان پيامبر اكرم (ص):

شكي نيست كه روش جنگ هاي زمان پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) با كشورگشايي كه صورت گرفت كاملا متفاوت بود زيرا تمام اين هشتاد جنگ دوران حضرت جنبه دفاعي داشت و اگر هم به ظاهر ابتدايي بود، خيزش نظامي و توطئه در طرف مقابل بود و علاوه بر اين، كشته شده هاي اين غزوات به قدري اندك بود كه حتي با كوچكترين تلفاتِ حمله فاتحان به شهرها و روستاها قابل مقايسه نيست.

طبق تحقيقاتي آقاي دكتر محمد عماره عضو مجمع بررسي هاي اسلامي مصر، در باره كشته شده ها و شهداي جنگ هاي صدر اسلام در عصر پيامبر گرامي (صلي الله عليه وآله) انجام داده است در جمع، 181 شهيد از مسلمانان و 202 كشته از مشركان بوده است. و در جنگ بني قريظه، بدون آن كه جنگي صورت بگيرد به سبب خيانت يهوديان طبق حكم سعد بن معاذ داور انتخاب شده آنان 700 نفر از يهوديان كشته شدند يعني همه كشته شدگان از طرفين با تلفات بني قريظه 1083 نفر مي شود و بدون بني قريظه 383 نفر مي باشد.

الغرب والاسلام نوشته دكتر محمد عماره برگرفته از اينترنت سايت: www.loblab.net

2 ـ مخالفت ائمه معصومين (ع) با فتوحات

كليني مي نويسد:

بشير الدهان عن أبي عبد اللّه (عليه السلام)، قال: «قلت له إني رأيت في المنام إني قلت لك أن القتال مع غير الإمام المفروض طاعته حرام مثل الميتة والدم ولحم الخنزير ، فقلت لي هو كذلك، فقال أبو عبد الله (عليه السلام) هو كذلك هو كذلك»

بشير دهان مي گويد: به امام صادق (عليه السلام)گفتم: در عالم رؤيا ديدم كه به شما مي گويم جنگ بدون امام مفترض الطاعة، حرام است همانند گوشت مردار، خون و گوشت خوك، و شما فرموديد: آري اين چنين است. حضرت صادق (عليه السلام) فرمود آري اين چنين است، آري اين چنين است.

كافي، ج 5، ص 23، ح 3، تهذيب، ج 6، ص 134 ح 226.

اميرمؤمنان (عليه السلام) مي فرمايند:

لا يخرج المسلم في الجهاد مع من لا يؤمن في الحكم ولا ينفذ في الفئ أمر الله عز وجل ، فإنه إن مات في ذلك المكان كان معينا لعدونا في حبس حقنا ، والاشاطة بدمائنا وميتته ميتة جاهلية

مسلمان نبايد در ركاب كسي كه به حكم خدا ايمان ندارد و دستور خداوند را درباره غنايم جنگي اجرا نمي كند، جهاد كند. اگر در اين چنين جهادي كشته شود، دشمن ما را در حبس حقوق ما و ريختن خون ما ياري نموده است و مرگ او همانند مرگ دوران جاهليت است.

كافي، ج 5، ص 23، ح 3، تهذيب، ج 6، ص 134 ح 226.

امام جواد (عليه السلام) مي فرمايد:

ولا أعلم في هذا الزمان جهادا إلا الحجّ والعمرة والجوار

در اين عصر، من جهادي جز زيارت خانه خدا و حسن هم جواري نمي شناسم.

كافي، ج 1، ص 251، وسائل الشيعه، ج 15 ص 47، ح 19957 .

چقدر ناپسند است كه انسان با همه اين روايات بگويد:

امام سجاد (عليه السلام) هم چنان كه در صحيفه سجاديه آمده است، براي مجاهدان دعا مي كند، مجاهدان چه كساني بودند؟ همان مجاهداني بودند كه به فرمان خلفا براي فتوحات اسلامي به جهاد مي رفتند.

مجله حوزه، شماره 141، ص 27.

3 ـ مخالفت با نظر فقهاي شيعه در گذر زمان

با توجه به آن چه كه از امامان معصوم نقل گرديد، نظر فقهاي شيعه در گذر زمان بر اين استوار بود كه جهاد بايد به اذن امام معصوم(عليه السلام) صورت پذيرد و گرنه مشروعيتي ندارد; مرحوم صاحب جواهر مي نويسد: «فلا خلاف بيننا بل الاجماع بقسميه عليه في أنّه إنّما يجب علي الوجه المزبور (بشرط وجود الإمام عليه السلام) وبسط يده (أو من نصبه للجهاد ) ولو بتعميم ولايته له ولغيره في قطر من الأقطار; بل أصل مشروعيته مشروط بذلك فضلا عن وجوبه» همين نظريه را مرحوم شيخ طوسي در «مبسوط، ج 2، ص 8»، ابن ادريس در «سرائر، ج 2، ص 3» محقق حّلي در«شرايع، ج 2، ص 235» علامه حلّي در «تذكرة الفقهاء ج 9، ص 19» شهيد ثاني در «مسالك ، ج 3، ص 9» محقق اردبيلي در «مجمع الفائدة، ج 7، ص 440»، خوئي در «مصباح الفقاهة، ج 1، ص 840» و... دارند.

4 ـ نقش تخريبي كشورگشايي ها و فتوحات

الف: اسلام را دين خون و شمشير معرفي كردند:

در اثر جنگ ها، فتوحات و كشورگشايي هاي در دوران خلفا و بني اميّه صورت گرفت، چهره ديگري از اين دين حنيف به نمايش گذاشته شد و اسلام را دين خون و شمشير معرّفي كردند. آنان نه تنها براي مسلمان كردن ديگران، بلكه حتّي به دليل تأخير در پرداخت زكات، بسياري از مسلمانان (نه كفّار) را از دم تيغ گذراندند. بنا به نقل بخاري، خليفه اول گفت: فَقَالَ وَاللَّهِ لأُقَاتِلَنَّ مَنْ فَرَّقَ بَيْنَ الصَّلاَةِ وَالزَّكَاةِ، فَإِنَّ الزَّكَاةَ حَقُّ الْمَالِ، وَاللَّهِ لَوْ مَنَعُونِي عَنَاقًا كَانُوا يُؤَدُّونَهَا إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم لَقَاتَلْتُهُمْ عَلَي مَنْعِهَا; به خدا سوگند، با كساني كه نماز بخوانند ولي زكات نپردازند، جنگ خواهم كرد، به خدا سوگند، اگر بزغاله اي را كه به پيامبر مي دادند، از من خودداري كنند، با آنان خواهم جنگيد.

صحيح بخاري، ج 2، ص 109 - 110، ح 1399، باب وجوب الزكاة.

استاد محمود عقاد، دانشمند بلند آوازه و نويسنده توانمند مصري مي نويسد:

وأناس منهم آمنوا بالزكاة ولم يؤمنوا بمن يؤدّونها إليه

از ميان كساني كه خليفه به اتهام ارتداد با آنان جنگيد، جمعيتي بودند كه به زكات عقيده داشتند ولي ابوبكر را كه به عنوان خليفه، زكات را مطالبه مي كرد، قبول نداشتند.

عبقرية الصديق، ص 124 .

كشتن مالك بن نويره و هم بستر شدن خالد بن وليد با همسر وي در همان شب، نمونه بارز اين گونه برخوردهاي خشن و زشت غير اسلامي با مخالفان بود. (رجوع شود به: تاريخ اسلام ذهبي، ج 3، ص 33، اُسد الغابه ابن اثير، ج 4، ص 295، تاريخ طبري، ج 2، ص 504، والبداية والنهاية، ج 6، ص 355.)

هم چنين نصب وليد بن عقبه، فرمانده شراب خوار ( سيرأعلام النبلاء ج 3، ص 414، رقم 67) در فتح روم و در فتح آفريقا عبد اللّه بن سعد ابن أبي سرح، فرمانده مرتد، (سير أعلام النبلاءج3، ص 34و 35، شماره 8، ترجمه عبد اللّه بن أبي سرح) معاوية بن حُدَيج، فرمانده منافق، (فتوح مصر وأخبارها، ص 544، نوشته محمد حجيري مصري، چاپ اول، سال 1416 هـ 1996 م، بيروت، دار الفكر) عقبة بن نافع بن عبد القيس فهري، فرمانده رياست طلب،(همان، ص 337) عبد العزيز بن موسي كه پس از فتح اندلس حاضر مي شود با ازدواج با زن نصراني مسيحي شود،(همان، ص 337) حسّان بن نعمان براي به دست آوردن كنيزان زيباي بربر(همان ، ص 340) و مصالحه عبد اللّه بن سعد در غرب آفريقا به شرط تحويل كنيزان و زنان شيرده (همان باب ذكر النوبة، ص 318 و 319) و ده ها و صدها موارد مشابه باعث شد كه چهره زيبا و نوراني و سراسر رأفت اسلامي به صورت يك دين خشن و متكي به شمشير معرفي شود و امروز مخالفان اسلام از همين زاويه در تبليغ ضد اسلامي خود بهره برداري مي كنند.

ب: عدم پاي بندي فاتحان به اصول اخلاق اسلامي:

تمام همّ و غم خلفا و فاتحان در كشورگشايي خلاصه مي شد، شتاب و عجله براي گشودن دروازه هاي كشورهاي همسايه، هنگامي صورت گرفت كه تازه مسلمان شده ها، هنوز چيزي از حقيقت اسلام، جز چند آيه اي از قرآن كريم را فرا نگرفته بودند، سنّت ها و سرشت هاي جاهلي هنوز در نهان آنان ريشه داشت، تعصّب ها و كينه هاي جاهلي در وجود آن ها زبانه مي كشيد و ارزش هاي اعتقادي اسلام در عمق وجودشان نفوذ نكرده بود; چنان كه مسلم در كتاب صحيح خود در روايتي از رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم)، به اين نكته اشاره كرده است:

عن عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ عَنْ عَائِشَةَ، زَوْجِ النَّبِيِّ(صلي الله عليه وسلم) أَنَّهَا قَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلي الله عليه وسلم) يَقُولُ: لَوْلاَ أَنَّ قَوْمَكِ حَدِيثُو عَهْد بِجَاهِلِيَّة، أَوْ قَالَ بِكُفْر، لأَنْفَقْتُ كَنْزَ الْكَعْبَةِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَجَعَلْتُ بَابَهَا بِالأَرْضِ وَلأَدْخَلْتُ فِيهَا مِنَ الْحِجْرِ;

پيامبر اكرم به عايشه فرمود: اگر نه اين بود كه قوم تو(دقت شود كه قوم عايشه چه كساني بودند؟) تازه از جاهليّت و يا كفر خلاصي يافته اند (هنوز آثار جاهلي و يا كفر از نهان آنان رخت نبسته است) من گنجينه هاي مكه را در راه خدا انفاق مي كردم و درب كعبه را با زمين يك سان و حجر إسماعيل را داخل كعبه قرار مي دادم.

صحيح مسلم، ج 4، ص 98، كتاب الحج، باب نَقْضِ الْكَعْبَةِ وَبِنَائِهَا، ح 3133.

عدم پاي بندي فرماندهان به قوانين اسلامي، آن گاه كه با پيروزي چشم گير مادّي درآميخت و طعم غنيمت و لذّت را به آنان چشاند، همان معنويت اندك را هم از جنگ جويان تازه مسلمان زدود و آنها را چنان در خوش گذراني غرق كرد كه فراموش كردند براي چه هدفي مي جنگند. تمام آروزيشان در جمع آوري غنيمت خلاصه مي شد و حقيقتِ معناي جهاد را از ديدگاه اسلام درك نكرده بودند; از اين رو، براي رسيدن به اين هدف از هيچ عملي دريغ نكردند و هر آن چه آنها را به اين هدف نزديك مي كرد، انجام مي دادند.

نمونه هايي از رفتار ضد انساني فرماندهان فتوحات

از آن جايي كه فتوحات و كشورگشايي ها بر اساس مباني اسلامي استوار نبود، و فاتحان موازين اسلامي را رعايت نكردند، اين فتوحات مانع اصلي پيشرفت اسلام و جهاني شدن اين دين مقدّس قرا گرفت، و باعث شد كه امروز دشمنان اسلام و مستشرقان، اسلام را يك دين متّكي به شمشير معرفي مي كنند.

اينك نمونه هايي از عملكرد فرماندهان فتوحات را يادآور مي شويم تا ثابت شود كه نه تنها تمجيد و توصيف از اين جنگ ها نشانه روشن فكري و مايه افتخار و مباهات نيست; بلكه يك نوع تحجّرگرايي است و لكّه ننگي است بر پيشاني كساني كه با اين فتوحات، اسلام نوراني و سراسر لطف و رأفت را به صورت ديني خشن و متّكي به شمشير معرّفي كردند.

الف: پختن گوشت انسان در فتح اندلس:

درباره ماجراي «فتح اندلس» مطالبي را از فرماندهان فتوحات نقل شده كه نه تنها آثاري از فرهنگ اسلامي در آنها ديده نمي شود، بلكه وحشي ترين ارتش هاي جهان نيز اين چنين اعمالي را مرتكب نمي شوند.

محمّد حجيري در كتاب فتوح مصر مي نويسد:

موسي بن نصير از فرماندهان فتوحات، كسي را كه بر طنجه (از شهرهاي بندري مراكش كه در كنار تنگه جبل طارق قرار دارد.) گماشته بود، عزل كرد و طارق بن زياد را بر آن جا گمارد و طارق در آن جا كنيز خود (امّ حكيم) را به همراه داشت; مدّت زماني براي حفاظت از مرزها در آن جا ماند و اين در سال 92 بود و سپس براي گرفتن قرطبه لشكر كشيد و به جزيره اي وارد شده كه در آن كنيز خود (امّ حكيم) و عدّه اي از سربازان را در آن جا قرار داد و از آن روز آن جزيره را امّ حكيم مي نامند. مسلمانان وقتي به اين جزيره آمدند، عدّه اي به نام كرامين (قومي از مسيحيان كه به شغل انگور كاري مشغول بودند.) را در آن جزيره ديدند و آنان را دستگير كردند. «ثمّ عمدوا إلي رجل من الكرامين فذبحوه ثمّ عضّوه وطبخوه»; و آن گاه يكي از مردان كرامي را جلوي چشمان دوستانش سر بريده، قطعه قطعه كردند و او را داخل ديگ قرار داده و پختند، در همين حال مسلمانان در ديگ هاي ديگر گوشت مي پختند; وقتي كه غذا آماده شد، ديگي را كه از گوشت آن مرد بود ـ بي آن كه ديگران متوجه بشوند ـ برگردانده و از گوشتي كه خود پخته بودند خوردند «ومن بقي من الكرامين ينظرون إليهم فلم يشكّوا أنّهم أكلوا لحم صاحبهم، ثمّ أرسلوا من بقي منهم فأخبروا أهل الأندلس أنّهم يأكلون لحم الناس»; كرامين يقين كردند كه مسلمانان گوشت انسان مي خورند، پس باقي مانده كرامين به اندلس رفته و به اهل اندلس گفتند: مسلمانان گوشت آدم ها را مي خورند! (فتوح مصر وأخبارها، ص 345 ـ 346)

ب: اعدام چهار فرسخي از مردم در جنگ طالقان

در جنگ طالقان كه در سال 91 هجري اتفاق افتاد، چنان كشتار و خون ريزيي صورت گرفت كه در طول تاريخ بشر، كم سابقه و يا حتّي بي سابقه بوده است. ابن اثير مي نويسد:

قتيبه، از فرماندهان نظامي به نيشابور و شهرهاي ديگر نامه نوشت كه به لشكر او بپيوندند و آنان پيش از رسيدن او به طالقان (مراد طالقان خراسان است كه شهري است ميان مرو و بلخ آن روز. رك: الانساب، ج 4، ص 29، معجم البلدان، ج 4، ص 6) به او پيوستند. نيزك (غلامِ حاكم طالقان) اقدام به خلع قدرتِ حاكم كرده بود. وقتي كه قتيبه به آن جا رسيد:

فقتل من أهلها مقتلة عظيمة وصلب منهم سماطين أربعة فراسخ في نظام واحد

با مردم درگير شد و انبوهي از مردم را به قتل رساند و صفي از مردم را به طول چهار فرسخ به دار آويخت!

(الكامل في التاريخ، ج 4، ص 545)

ج: قتل عام فجيع مردم در جنگ گرگان

جنگ گرگان نيز كه در سال 98 هجري صورت گرفت، با جنايت عظيمي همراه بود; در اين جنگ، غير مسلمانان از فرمانده خليفه درخواست كردند كه ما درهاي شهر را به روي شما مي گشاييم، به شرطي كه حتّي يك نفر از ما كشته نشود; امّا لشكريان خليفه جز يك نفر، همه را كشتند.

ابن اثير مي نويسد: سعيد بن عاص فرمانده ارتش، وارد گرگان شد و با گرفتن دويست هزار دينار با آنان مصالحه كرد. سپس به طميسه (بهبهان) رفتند. با مردم آن جا جنگ كردند، نماز خوف كه حذيفه كيفيّت خواندن آن را به آنان آموزش داد، خوانده شد و با آنان نيز به مقابله برخواستند و سعيد با شمشير بر سر مردم مي كوبيد كه از زير بغل او درآمد.

فسألوا الأمان فأعطاهم علي أن لا يقتل منهم رجلاً واحداً، ففتحوا الحصن فقتلوا أجمعين إلاّ رجلاً واحداً ففتحوا الحصن وحوي ما في الحصن

هنگامي كه شهر بهبهان را به محاصره درآوردند، مردم شهر از آنان درخواست امان كردند، به آنان امان داده شد و بنا شد كه حتي يك نفر از آنان كشته نشود. وقتي درب قلعه را باز كردند، به جز يك مرد، همه را كشتند! سپس آن چه كه در قلعه بود تصرف كردند!

الكامل في التاريخ، ج 4، ص 110.

جلّ الخالق! مردم، از فرمانده ارتش دين اسلام، دين رأفت و عطوفت، امان مي خواهند، به آنان امان مي دهد و آن گاه عهد خود را شكسته، و همه را قتل عام مي كند! اگر واقعاً مستحقّ قتل عام بودند، با چه مجوّزي آن يك نفر باقي گذاشته شد؟! آيا در زمان پيامبر چنين جنايتي سابقه داشته است؟ آيا به چنين فتوحاتي مي توان مباهات كرد؟ آيا تمجيد از آنها دليل بر روشن فكري است؟

و هم چنين در قضيه فتح دهستان (استرآباد) رئيس شهر از فرمانده ارتش اموي، يزيد بن مهلب امان خواست وي پس از آن كه امان داد، وارد شهر شده و تمام اموال قيمتي و با ارزش را تصرف كردند و زنان را به اسارت گرفتند و آن گاه همه مردم را كه 14000 نفر بودند به صورت فجيعي قتل عام كرد.(تاريخ الطبري، ج 5، ص 294)

د: با خون مردم آسياب به گردش در آوردند:

يزيد بن مهلّب در سال 98 هجري هنگام فتح جرجان (گرگان) مي گفت:

فأعطي الله عهدا لئن ظفر بهم أن لا يقلع عنهم ولا يرفع عنهم السيف حتي يطحن بدمائهم ويختبز من ذلك الطحين ويأكل منه.

با خدا پيمان بسته ام كه اگر بر اهل جرجان دست يافتم، آن قدر خون ريزي كنم كه با آن خون، آسياب را به گردش درآورده، گندم آرد نمايم و از آن نان تهيه كرده و بخورم!!

تاريخ الطبري، ج 5، ص 300.

هـ : قتل عام انسانها و حيوانات در فتح ارمنستان:

ذهبي، از استوانه هاي علمي اهل سنّت، در فتح ارمنستان كه اوائل قرن دوم هجري (سال 113) اتفاق افتاد مي نويسد: مسلمه برادر هشام بن عبد الملك از اهل حيزان ( حيزان از شهرهاي ارمنستان مي باشد كه نزديكي شهر شيروان واقع شده است.) خواست كه با او صلح كنند، ولي آنان قبول نكردند; پس با ايشان به سختي جنگيد. وقتي كه ايشان از او طلب صلح و امان كردند، قسم خورد كه از ايشان هيچ مردي و حيواني (سگي) را نكشد; و آنان از جنگ دست برداشتند;«فقتل الجميع إلاّ رجلاً واحداً وكلباً ورأي أنّ هذا سائغاً له، وأنّ الحرب خدعة»; (تاريخ اسلام، ج 7، ص 308، «باب حوادث سنة ثلاث عشرة و مائة».)پس همه ايشان را جز يك سگ و يك مرد كشت; و او چنين تصوّر مي كرد كه اين كار جايز است و جنگ بر نيرنگ استوار است!

و: كور كردن هزار انسان در جنگ ذات العيون:

جناب آقاي واعظ زاده در يكي از مصاحبه هاي گذشته خود گفته بودند:

«يكي از اشكالات ما اين است كه اصلا براي فتوحات اسلامي ارزش قائل نيستيم و مي گوييم يك مشت عرب سنّي ريختند و اين كارها را كردند، اگر همين سني ها نبودند ما ايرانيان اكنون مجوسي بوديم».

براي اين كه روشن شود كه اين سخن چقدر بي پايه و اساس و خلاف واقعيت است علاوه بر آن چه گذشت اشاره اجمالي هم داشته باشيم به آن چه كه در دوران خلفاي مورد تمجيد جناب آقاي واعظ زاده رخ داده است:

ابن اثير مي نويسد:

در جنگ فتح انبار،( تاريخ اسلام، ج 7، ص 308، «باب حوادث سنة ثلاث عشرة و مائة») فرمانده فتوحات به تير اندازان خود دستور داد كه چشمان مردم را هدف بگيرند و آنان در آن روز هزار نفر را كور كردند; تا حدي كه اين جنگ به جنگ «ذات العيون» معروف گشت.(الكامل في التاريخ، ج 2، ص 394، تاريخ طبري، ج 2، ص 575)

ابن كثير مي نويسد:

أمر خالد أصحابه فرشقوهم بالنبال حتي فقأوا منهم ألف عين ، فتصايح الناس ، ذهبت عيون أهل الأنبار، وسمّيت هذه الغزوة ذات العيون

خالد دستور داد كه با تير مردم را هدف قرار دهند تا اين كه چشم هزاران نفر از آنان كور شد. فرياد و ناله مردم سراسر آن جا را فرا گرفت كه چشمان مردم انبار نابود گرديد. از اين رو، اين جنگ را «ذات العيون» ناميدند.

البدايه والنهايه، ج 6، ص 384.

ز: قطع دست و پاي مردم در جنگ فلسطين:

در اين جنگ، كه سال 19 هجري اتفاق افتاد نيز جنايت عظيمي رخ داد كه لكّه ننگي در تاريخ فتوحات به شمار مي آيد. ابن اثير مي نويسد:

در قضيه فتح فلسطين مسلمانان بر ثابت بن نعيم پيروز گشتند به دستور مروان دست ها و پاهاي او و سه فرزندش را قطع كردند و به دمشق فرستادند و در شهر دمشق آنان را در ورودي مسجد قرار دادند و آن گاه آنان را همان جا به دار آويختند: «فأمر به وبأولاده الثلاثة فقطعت أيديهم وأرجلهم وحملوا إلي دمشق فالقوا علي باب المسجد ثمّ صلبهم علي أبواب دمشق»;(همان، ج 5، ص 330.)

جناب واعظ زاده! اين نمونه اي از عملكرد فاتحان دوره خلفاست، در كجاي شريعت اسلامي دستور داده شده كه چشمان مردم را بايد كور كرد؟!

آيا در تاريخ جنگ هاي پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) چنين كاري سابقه داشته است؟

آيا در جنگ هاي زمان جاهليّت و يا جنگ هاي خانمان سوز اوّل و دوم جهاني اين چنين برخوردي صورت گرفته است؟

آيا مي دانيد اين روش هاي غير انساني چه چهره زشتي از اسلام ترسيم مي كند؟

آيا فكر نكرديم كه آن چه در كتب و آثار اروپاييان از اسلام به عنوان يك دين خون ريز، بي رحم و غارتگر آمده، نتيجه همين فتوحات بي حساب و كتاب و كشور گشايي هاي بي ضابطه بوده است؟

آيا اين فتوحات مساوي است با اسلام؟ اگر كسي اين فتوحات را انكار كند، اسلام را انكار كرده است؟!

آيا تمجيد از چنين اعمالي، نماد روشن فكري است؟

اگر كسي اينها را انكار كند و به آنها افتخار نكند، بايد لقب جمود فكري به وي داد؟!

ديدگاه شهيد مطهري در باره فتوحات بني اميه

مرحوم شهيد مطهّري، كه جناب واعظ زاده وي را نمونه برجسته روشنفكري مي داند، در باره فتوحات سخناني دارد كه زيبنده است مورد توجه و دقت قرار گيرد.

الف: فتوحات عامل شكاف ها و اختلاف ها:

شهيد مطهّري پس از پرداختن به فتوحات دوران بني اميه مي نويسد: ... آيا از همين جا نمي توان گفت كه بهتر اين بود كه شتاب نمي شد و به فتوحات پرداخته نمي شد. صبر مي شد به طور طبيعي اسلام از ديوارها نفوذ كند؟ اثر اين شتاب زدگي، همين شكاف ها و اختلاف هايي است كه هست.

ب: فتوحات خلاف نظر پيامبر (ص) و عقل:

علامه مطهري در ادامه مي نويسد:

پيغمبر هم اصلاً وصيّت نكرد كه بعد از من فتوحات كنيد با آن كه انواع وصيّت ها كرد. در ذايقه ها فتوحات شيرين است، امّا معلوم نيست مورد تصويب عقل باشد. هيچ معلوم نيست كه اگر علي(عليه السلام) خليفه مي شد، اين فتوحات را تصويب مي كرد، همان طوري كه بعد از حكومت، به اصلاح داخل پرداخت و به علاوه همين فتوحات منشأ فساد اخلاق عرب شد. پس اين عجله، از طرفي جامعه اي نامتناجس درست كرد و از طرفي، جنس اعراب را فاسد كرد ...( حماسه حسيني، ج 3، ص 20.)

پيغمبر سيزده سال در مكه ماند و اجازه نداد كه مسلمين حتي از خودشان دفاع بكنند، چون افراد هنوز لايق اين دفاع و جهاد نبودند. اگر دست به جهاد و فتوحات هم زد، به تناسب توسعه فرهنگ اسلامي و ثقافت اسلامي است ، يعني همين طور كه از يك طرف فتوحات تازه مي شود، بايد به موازات آن ، فرهنگ و ثقافت اسلامي هم توسعه پيدا كند، مردمي كه به اسلام مي گروند و حتي آنها كه مجذوب اسلام مي شوند، اصول و حقايق و اهداف اسلام ، پيوسته و هسته اسلام ، همه اينها را بفهمند و بشناسند.( سيري در سيره ائمه اطهار عليه السلام ، ص 30)

ج: نپرداختن به گسترش فرهنگ اسلامي:

در دوره خلفا، مخصوصا در دوره عثمان آن مقداري كه بايد و شايد دنبال تعليم و تربيتي را كه پيغمبر گرفته بود نگرفتند، فتوحات اسلامي زيادي صورت گرفت.(سيري در سيره ائمه اطهار عليه السلام، ص 30.)

غافل از اين كه به موازات باز كردن دروازه هاي اسلام به روي افراد ديگر و رو آوردن آنها به اسلام كه به هر حال جاذبه توحيد اسلام و عدل و مساوات اسلام ، عرب و عجم را جذب مي كرد، مي بايست فرهنگ و ثقافت اسلامي هم تعليم داده شود و افراد دقيقا با روح اسلام آشنا شوند.(جاذبه و دافعه علي عليه السلام، ص 153.)

د: فتوحات عامل پيدايش خوارج:

شهيد مطهري مي گويد:

يكي از بلاهاي بزرگي كه در كوفه پيدا شد مسئله پيدايش خوارج بود كه خود خوارج را اميرالمؤمنين معلول آن فتوحات بي بند و بار مي داند ، آن فتوحات پشت سر يكديگر بدون اينكه افراد يك تعليم و تربيت كافي بشوند.(سيري در سيره ائمه اطهار، ص 86)

آيا پيامبر گرامي (ص) فتوحات را پيش بيني كرده بود؟

جناب آقاي واعظ زاده، براي مشروعيت بخشيدن به فتوحات دوران بني اميه، رضايت پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم)و پيش بيني حضرت از اين فتوحات را ضميمه سخنان خود كرده و فرموده اند:

در حقيقت، اين فتوحات همان چيزي بود كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) آن را پيش بيني كرده بود. در جنگ خندق، وقتي مسلمانان به كندن خندق مشغول بودند، سنگي سخت پيدا شد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) چند كلنگ بر آن زد، برق جهيد. فرمود: قصور حيره بر من ظاهر شد، قصور روم بر من ظاهر شد، قصور فارس بر من ظاهر شد.( مجلّه حوزه، شماره 141، صفحه 27)

أوّلا: با اين كه محقّقان محترم مجلّه حوزه خود را به زحمت انداخته و براي سخن آقاي واعظ زاده مدركي از كتاب تاريخ پيامبر اسلام نوشته دكتر آيتي، به نقل از سيره ابن هشام ذكر كرده اند.(همان، ص 39، بخش يادداشت ها) ولي توجّه نكرده اند كه اين قضيّه اي را كه آقاي واعظ زاده به صورت يك امر قطعي نقل مي كند، در كتاب سيره ابن هشام به صورت مرسل وبدون ذكر سند با جمله «وحدّثت عن سلمان الفارسي» نقل كرده است كه در حقيقت فاقد اعتبار است و نمي شود آن را مستند يك امر لازم و ضروري شمرد و ملاك روشن فكري حوزوي دانست.

ثانياً: در هيچ روايتي نمي بينيم كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله)توصيه به كشورگشايي كرده باشند; بلكه شهيد مطهري كه از ديدگاه جناب آقاي واعظ زاده نمونه روشن فكر باتقوا به شمار مي آيد مي گويد: «پيغمبر هم اصلاً وصيّت نكرد كه بعد از من فتوحات كنيد با آن كه انواع وصيّت ها كرد، در ذايقه ها فتوحات شيرين است، امّا معلوم نيست مورد تصويب عقل باشد.(حماسه حسيني، ج 3، ص 20.)

ثالثاً: با نگاهي گذرا به جنگ هايي كه در زمان پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) صورت گرفت مي بينيم كه اهداف حضرت با مقاصد خلفا و بني اميه كاملا متفاوت بود، مثلاً در سال نهم هجري بزرگان طائف در مدينه نزد رسول خدا آمدند و پيشنهاد كردند كه مسلمان شوند اما به شرط آن كه اولا از نماز خواندن معاف باشند و ثانيا براي مدتي هر چه كم رسول خدا از ويران ساختن بت خانه لات صرف نظر كند.

با اين كه رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) مي توانست با پذيرش اين پيشنهاد، شهر طائف را جزء قلمرو حكومت اسلامي قرار دهد و در جنگ هاي اسلامي از مردانشان استفاده كرده و جمعي بر سپاه اسلامي بيفزايد، و با بهره برداري از زكات و ماليات آنان به وضع اقتصادي مسلمانان رونق بخشد; ولي پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) از پذيرش اسلام مشروط آنان امتناع ورزيد و آخرين پاسخي كه به آنان داد اين بود كه: «أما كسر أوثانكم بأيديكم فنستعفيكم منه و أما الصلاة فإنّه لا خير في دين لا صلاة فيه»;

فقط شما را از اين كه بت ها را به دست خودتان بشكنيد معاف مي دارم (ابوسفيان ومغيرة بن شعبه از طرف حضرت مأمور شكستن بت ها شدند)، ولي اين كه شما از نماز خواندن معاف باشيد امكان پذير نيست زيرا دين بدون نماز فايده اي ندارد.

تاريخ طبري، ج 2، ص 365، سيره ابن هشام، ج 4، ص 967، عيون الاثر، ج 2 ص 273، امالي طوسي ص 4 و 5 مجلس 18.

اهداف فتوحات خلفا و بني اميه

آيا در فتوحات دوران خلفا و بني اميه به مسائل ديني اين چنين اهتمام مي ورزيدند و يا هدف اصلي آنان به دست آودن غنايم جنگي و رسيدن به غلامان و كنيزان بوده است، براي آگاهي خوانندگان گرامي، چند مورد از فتوحات را كه اهداف اصلي فاتحان را روشن مي سازد ذكر مي كنيم:

تأسف به سبب از دست دادن غنايم:

عبد الرزاق استاد بخاري مي نويسد:

در يكي از جنگ ها، به دنبال اماني كه مسلمانان به كفار داده بودند، همگي اسلام آوردند، فاتحان به ظاهر اسلامي به جاي آن كه از مسلمان شدن عده اي بدون جنگ خوش حال باشند، به خاطر از دست دادن غنايم ابراز تأسّف مي كردند و فرمانده آنان فضيل رقاشي با صراحت اظهار داشت: «ففاتنا ما كنّا أشرفنا عليه من غنائمهم» غنايمي را كه نزديك بود به چنگ آوريم از دست داديم!(مصنف عبد الرزاق ج 5، ص222 شماره 9436.)

متاركه جنگ پس از رسيدن به غنايم:

در فتح آفريقا، مردم مشاهده كردند كه هدف اصلي مسلمانان رسيدن به غنايم جنگي است «طلبوا إلي عبد اللّه بن سعد أن يأخذ منهم مالاً علي أن يخرج من بلادهم فقبل منهم ذلك ورجع إلي مصر ولم يولّ عليهم أحداً»; از عبد اللّه بن سعد فرمانده لشگر اسلامي درخواست كردند كه در برابر دريافت اموالي، شهر آنان را ترك كنند، وي نيز اين پيشنهاد را پذيرفت و بدون اين كه كسي را بر آنان بگمارد آن جا را ترك كرده و به مصر باز گشتند. و اموالي كه نصيب مسلمانان گرديد به قدري زياد بود كه سهم هر سواره نظام سه هزار دينار و پياده نظام هزار دينار شد.(فتوح مصر وأخبارها، ص 312.)

مصالحه در برابر پرداخت كنيزان شيرده:

و در فتح نوبه، واقع در جنوب مصر، عبد اللّه بن سعد حاضر مي شود طي قرار دادي از جنگ با آنان منصرف شود به شرط آن ساليانه تعدادي غلام و كنيز به مسلمانان به پردازند و مسلمانان نيز مقداري گندم و عدس در اختيار آنان قرار دهند.

ويقال: بل علي أربعمائة رأس في كلّ سنة منها لفيء المسلمين ثلاثمائة رأس وستون رأساً ولوالي البلد أربعون رأساً. قال: فزعم بعض المشايخ أن منها سبعة عشر مرضعاً;

گفته مي شود كه در اين قرار داد مردم نوبه ملتزم شدند كه ساليانه چهارصد كنيز به پردازند كه سيصد و شصت تن سهم مسلمانان و چهل نفر سهم حاكم منطقه باشند،بعضي از بزرگان چنين مي پنداشتند كه 17 نفر از كنيزان بايد شير ده باشند.

فتوح مصر وأخبارها، ص 318.

خوشحالي به خاطر غنايم و كنيزان زيبا:

حسّان بن نعمان در سال 78 پس از فتح آفريقا غنايم زيادي به عبد الملك ارسال كرد، خوشحالي وي به غنايمي بود كه حسّان براي او فرستاد و هم چنين دل خوشي آنان به كنيزان بربر بود كه در زيبايي بي نظير بودند، گويند: عبد العزيز بن مروان 200 كنيز از اسيران را از حسام گرفت كه برخي از آنها به هزار دينار ارزش داشت.(فتوح مصر وأخبارها، ص 318.)

پرداخت غنايم به بستگان خليفه:

در جريان فتح آفريقا، عثمان حاضر مي شود خَُمس غنايم را به مروان بن حكم بدهد:

أعطي عثمان مروان الخمس في تلك الغزوة

فتوح مصر وأخبارها، ص 329.

بنا به نقل بلاذري:

فابتاع الخمس بمائتي الف دينار فكلم عثمان فوهبها له فأنكر الناس ذلك علي عثمان.

خمس غنايم به دويست هزار دينار معامله شد و عثمان تمامي آن را به مروان بخشيد و اين كار عثمان مورد اعتراض مردم قرار گرفت.

الانساب، ج 5، ص 27

ابن كثير مي نويسد:

صالحه بطريقها علي الفي الف دينار وعشرين الف دينار، فأطلقها كلّها عثمان في يوم واحد لآل الحكم ويقال: لآل مروان

با مردم آفريقا به دو ميليون بيست هزار دينار مصالحه شد و عثمان همه اين اموال را در يك روز به خاندان حكم يا مروان بخشيد.

الانساب، ج 5، ص 27

آيا فتوحات مورد تأييد علي (ع) بود؟

جناب واعظ زاده براي اثبات مشروعيّت فتوحاتي كه خلفا انجام داده اند، مي گويد:

افزون براين، مگر علي عليه السلام همين فتوحات را تاييد نمي كرد؟ امام سجاد (عليه السلام) هم چنان كه در صحيفه سجاديه آمده است، براي مجاهدان دعا مي كند، مجاهدان چه كساني بودند؟ همان مجاهداني بودند كه به فرمان خلفا براي فتوحات اسلامي به جهاد مي رفتند.(مجله حوزه، شماره 141، ص 27)

اين سخن نيز همانند سخنان سابق جناب آقاي واعظ زاده خراساني از جهات مختلف داراي اشكال است:

1 ـ علي در فتوحات شركت نكردند:

در تمام آثار اسلامي حتي يك روايت كه نشان گر رضايت حضرت امير عليه السلام از فتوحات باشد، به چشم نمي خورد بلكه ترديدي نيست كه علي بن أبي طالب عليه السلام و فرزندانش در هيچ يك از اين كشورگشايي ها شركت نداشته اند و اين نه به دليل بي تفاوتي، ترس از مرگ و... بود; بلكه به دليل اين كه آن حضرت نمي خواست خود را در خدمت كساني قرار دهد كه حقوق مسلّم وي را به تاراج برده اند «أري تراثي نهباً» (نهج البلاغة صبحي صالح ص 48،خطبه 3 و محمد عبده، ج 1، ص 31، شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد، ج 1، ص 151) و روا نمي دانست كه با همكاري خويش، رفتار خليفه و سپاهيانش را در اين جنگ ها، اعتبار و مشروعيت ببخشد.

ديدگاه شهيد مطهري:

چنان چه شهيد مطهّري كه شما از وي به عنوان روشن فكر با تقوا ياد كرده ايد در اين باره مي گويد: علي عليه السلام از اظهار و مطالبه حقّ خود و شكايت از ربايندگان آن خودداري نكرد و آن را با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتّحاد اسلامي را مانع آن قرار نداد. خطبه هاي فراواني در نهج البلاغه شاهد اين مدّعا ست... شخصاً علي عليه السلام هيچ پستي را از هيچ يك از خلفا نمي پذيرد; نه فرماندهي جنگ، نه حكومت يك استان، نه اماره الحاج و نه چيزي ديگري از اين قبيل را; زيرا قبول يكي از اين پست ها به معناي صرف نظر كردن او از حق مسلّم خويش است.(امامت و رهبري، ص20 و 21)

ديدگاه حضرت امام (قدس سره) در باره فتوحات:

و امام راحل (قدس سره) نيز كه جناب آقاي واعظ زاه افتخار شاگردي او و شعار پيروي از خطّ او را دارد، با صراحت مي فرمايد: فتوحات زمان خلفا با اذن امام عليه السلام نبود:

امام (قدس سره) مي نويسد: «إذا كان المستند فيه مرسلة الورّاق»،( تهذيب الأحكام، ج 4، ص 135، ح 378.) «فانّ الغزو بغير إذن الإمام عليه السلام ليس له حالة سابقة معلومة، والمتيقّن هو عدم الغزو بإذنه، واستصحابه لإثبات الغزو بغير إذنه مثبت»; (كتاب البيع، ج 3، ص 102) اگر مستند حكم (زمينهايي كه مشكوك است به اذن امام و يا بدون اذن امام صورت گرفته) روايت ورّاق باشد، «فتح بدون اذن امام» حالت سابقه ندارد و آن چه يقيني است «عدم تحقق فتح با اذن امام» است و استصحاب اين حالت براي اثبات «فتح بدون اذن امام» ثابت مي كند كه تمام زمين هاي فتح شده متعلق به امام است.

مي بينيم كه امام راحل در اين قضيه با صراحت مي فرمايند اين كه اين فتوحات به اذن امام صورت نپذيرفته، يقيني است.

و در جاي ديگر مي فرمايد:

وما أفاد الشيخ (قده) من كشف الأدلّة عن كون الفتح بإذنه مبنيّ علي مبني غير مرضيّ

دليل هايي كه شيخ انصاري (قدس سره) اقامه كرده به اين كه فتوحات بااذن امام صورت گرفته، بر مبناي ناخشنود استوار است.

كتاب البيع، ج 3، ص 102

تا آن جا كه مي نويسد:

فتحصّل ممّا ذكر، أنّه لا دليل علي أن الفتح كان بأمره أو باذنه

از آن چه كه يادآور شديم، ثابت شد كه هيچ دليلي بر اين كه فتوحات به دستور امام و يا با اذن آن حضرت صورت گرفته باشد، وجود ندارد.

كتاب البيع، ج 3، 108

و نيز در اين كه چرا اميرمؤمنان (عليه السلام) در زمين هاي فتح شده عراق تصرف نفرمود مي نويسد:

ولكنّها ألحقت بالخراجيّة حكماً لاموضوعاً إمّا لأجل مصلحة المسلمين أو لأجل التقيّة وعدم قدرة أميرالمؤمنين عليه السلام علي تغيير ما فعله المتصدّون للخلافة، سيما في مثل تلك الواقعة

زمين هاي فتح شده عراق از نظر حكم متعلق به عموم مسلمان ها شد، نه از نظر موضوع ملك امام است، و علت آن اين است كه علي (عليه السلام) به سبب مصالح مسلمانان اين كار را انجام دادند و يا به سبب تقيه بوده و حضرت قدرت به دخل و تصرّف در آن چه كه از خلفاي قبلي صورت گرفته بود نداشتند.

كتاب البيع، ج 3، ص 73

امام مجتبي (ع) در فتوحات شركت نداشت:

امام راحل (قدس سره) با كمال صراحت حضور امام مجتبي (عليه السلام) را در فتوحات خلفا انكار مي كند و مي گويد: حضور برخي از اصحاب خاصّ آن حضرت در اين جنگ ها ثابت نيست و چنان چه ثابت هم باشد، به سبب تقيّه بود و راه گريزي براي مخالفت نداشتند، نه اين كه اين جنگ ها مورد تأييد آنان بوده باشد.

وثالثة بما اشتهر من حضور أبي محمد الحسن عليه السلام في بعض الغزوات ودخول بعض خواصّ أمير المؤمنين عليه السلام من الصحابة كعمّار في أمرهم. وفيه، مضافاً إلي عدم ثبوت حضور أبي محمد عليه السلام في تلك الغزوات، أنّ ذلك لا يدلّ علي رضاهم، ولعلهم كانوا في ذلك مجبورين، ملزمين، ومعلوم أنّه لم يمكن لهم التخلف عن أمر المتصدّين للخلافة.كتاب البيع، ج 3، ص72

چرا علي (ع) در فتوحات شركت نداشت؟

اميرمؤمنان (عليه السلام) كه به سبب شجاعت ها وفداكاري هاي فراوان در نبردهاي دوران پيامبر(صلي الله عليه وآله) ومهارت هاي بسيار در امور جنگي، كارنامه درخشاني از خويش به يادگار گذاشته بود و نقش تعيين كننده علي (عليه السلام)در نبردهاي عصر پيامبر(صلي الله عليه وآله) هم چون پيكارهاي بدر، احد، خندق، خيبر و... از او يك جنگاور تمام عيار و بلامنازع ساخته بود; چنان كه خود مي فرمايد: «وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً ، وَأَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّي ! لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَمَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ» آيا يكي از قريش تجربه هاي جنگي سخت و دشوار مرا دارد؟ و آيا كسي در پيكار توانست از من پيشي بگيرد؟ هنوز بيست ساله نشده بودم كه در ميدان نبرد حضور فعال داشتم.(نهج البلاغه، خطبه 27) خليفه دوم، عمر بن الخطّاب اعتراف مي كند: «واللّه لولا سيفه لما قام عمود الإسلام».( ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 82.)

خلفا نمي توانستند در برابر اين قضيه بي تفاوت باشند; چراكه شركت نكردن علي (عليه السلام) در فتوحات و انزواي حضرت مي توانست اين سؤال را در اذهان مسلمانان برانگيزاند كه چرا علي بن ابي طالب (عليه السلام) ا آن همه سابقه درخشان در نبردهاي گذشته، اكنون كه زمان انتشار اسلام در سرزمين هاي كفر و شرك رسيده است، بي تفاوت و يا منزوي است؟

مگر چه اتّفاقي افتاده و چه تغييري حاصل شده كه علي (عليه السلام)در هيچ يك از جنگ ها شركت نمي كند؟

آيا علي (عليه السلام) جهاد با مشركان را واجب نمي داند؟ و يا خلافت خلفا را مشروع نمي داند و اين جنگ ها را بدعت مي شمارد؟ يا اين كه نشر اسلام را در سايه به اصطلاح فتوحات (شما بخوانيد در سايه شمشير) معقول نمي داند؟ و نمي خواهد آيندگان به آيين سراسر مهر و عطوفت اسلام، به صورت يك دين خشونت محور نگاه كنند، و عملكرد خلاف دين و عقل فرماندهان رابه حساب اسلام بگذارند.

علي (ع) سيره شيخين را قبول نداشت:

آري، از ديدگاه علي (عليه السلام) مشروعيت عملكرد خلفا مورد سؤال است، به طوري كه در قضيه شوراي شش نفره، سه بار به حضرت پيشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سيره شيخين مي دهند، ولي حضرت با قاطعيت تمام رد مي كند. احمد بن حنبل مي نويسد: عاص بن وائل گويد: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصيّتي مانند علي، با عثمان بيعت كرديد؟ پاسخ داد: «ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت: أبايعك علي كتاب اللّه وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضي اللّه عنهما قال: فقال فيما استطعت قال: ثم عرضتها علي عثمان رضي اللّه عنه فقبلها»; (مسند احمد، ج 1، ص 75 و فتح الباري، ج 13، ص 170) گناه من چيست كه سه مرتبه به علي پيشنهاد كردم كه خلافت را به شرط عمل به كتاب خدا و سنّت پيامبر و سيره ابوبكر وعمر بپذيرد، ولي قبول نكرد; ولي عثمان زير بار اين پيشنهاد رفت.

هم چنين پس از جنگ صفين كه مردم را جهت جنگ با خوارج آماده مي ساخت، از پذيرش بيعت ربيعه بن أبي شداد مشروط به عمل به سيره شيخين، خودداري كرد و فرمود:

ويلك لو أنّ أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب اللّه وسنّة رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم لم يكونا علي شئ من الحق

واي بر تو، اگر ابو بكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنّت پيامبر عمل كرده باشند، از حق فاصله گرفته اند.

تاريخ طبري، ج 4، ص 56

آيا مي شود علي اين فتوحات را تأييد نمايد؟

آيا علي (عليه السلام) مي تواند فتوحاتي را كه شاخصه هاي اسلامي ندارد تأييد نمايد؟

مگر او نمي فرمايد: اگر مسلماني در ركاب فرماندهي كه مقررات الهي را رعايت نمي كند و دستور خداوند را درباره غنايم جنگي اجرا نمي كند، شركت كند و كشته شود، مرگ او همانند مرگ دوران جاهليت است.( وسائل الشيعة، ج 15 ص 49 ح 19961)

با همه اين حال، مگر امكان دارد كه علي (عليه السلام) عملكرد فاتحاني همانند وليد بن عقبه را مورد تاييد قرار دهد كه به جرم شراب خواري مسلمانان تصميم مي گيرند كه در همان منطقه عملياتي به وي حدّ جاري كنند، حذيفه مي گويد: «أتحدّون أميركم، وقد دنوتم من عدوّكم، فيطمعون فيكم؟» شما در مصاف با دشمن، مي خواهيد فرمانده خود را حدّ بزنيد، چه اين كار موجب ضعف روحيه لشگر اسلام و باعث تسلط دشمن خواهد شد. ولي به نقل ذهبي او با كمال وقاحت پاسخ مي دهد:

لأشربنّ و إن كانت محرّمة***وأشربنّ علي رغم أنف من رغما

شراب مي نوشم اگرچه حرام باشد و براي اين كه پوزه كسي كه آن را حرام مي داند، به خاك ماليده شود، شراب خواهم خورد.

سيرأعلام النبلاء ج 3، ص 414، تاريخ اسلام ذهبي، ج 3، ص 666.

آيا علي مي تواند فتوحاتي را تأييد نمايد كه فرمانده آن همانند عبد العزيز بن موسي، به جاي نشر فرهنگ اسلامي و دعوت ديگران به اسلام، به خاطر دلباختگي به دختر مسيحي و از دواج با او، از اسلام دست بر مي دارد و مرتد مي شود و عاقبت مسلمانان اين عمل كرد تلخ; بلكه ننگين را نمي توانند تحمل كنند، وي را به مكافات عمل خويش رسانده و سر بريده اش را براي سليمان بن عبد الملك ارسال مي كنند.(فتوح مصر وأخبارها، ص 354)

آيا مشورت دادن علي(عليه السلام) دليل بر رضايت حضرت بوده است؟

أوّلا: همكاري حضرت امير (عليه السلام) با خلفا يا در حوزه پاسخ به پرسش هايي بود كه اگر انجام نمي گرفت چه بسا مردم نسبت به اسلام بدبين مي شدند و عقيده آنان نسبت به دين متزلزل مي شد.

ثانياً: مشورت دهي با خلفا، به عنوان يك تكليف شرعي بوده است; زيرا مشورت دادن وظيفه هر مسلماني است، حتّي اگر طرف مشورت، شخص يهودي نيز باشد، مقتضاي وظيفه اسلامي رهنمود با نهايت امانت داري است; چه رسد كه اگر مسئله حفظ اساس اسلام و دين خدا در ميان باشد.

اگر در موارد معدود حضرت به كمك خلفا نمي شتافت مسلمانان دچار سرگشتگي مي شدند و امكان داشت كه دست از اسلام بردارند.

وثانياً: اميرمؤمنان (عليه السلام) نسبت به سرنوشت جامعه اسلامي احساس مسؤوليت مي كرد; به طوري كه اگر در موارد لازم مشاوره نمي داد و از اين مقدار مساعدت طفره مي رفت، چه بسا بحران هاي سياسي، نظامي و... كه به خاطر سوء تدبير حاكمان به وجود مي آمد، اساس جامعه اسلامي را به خطر مي انداخت و زمينه شكست سپاه اسلام و در نهايت، نابودي اصل دين فراهم مي آمد و اين با سيره علي (عليه السلام) سازگارنبود.

از اين رو حضرت با تدابير و رهنمودهاي خود، اسلام را حفظ و جامعه اسلامي را از هلاكت نجات مي داد.

حضرت در رابطه با علت حضور خود در صحنه پس از كناره گيري، مي فرمايد:

حَتَّي رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الاِْسْلاَمِ، يَدْعُونَ إِلَي مَحْقِ دِينِ مُحَمَّد(صلي الله عليه وآله) فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الاِْسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَي فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً، تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِكُمُ ... فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الاَْحْدَاثِ حَتَّي زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ، وَاطْمَأَنَّ الدِّينُ وَتَنَهْنَهَ

تا آنجا كه ديدم گروهي از اسلام بازگشته، مي خواهند دين محمد(صلي الله عليه وآله وسلم)را نابود سازند، پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را ياري نكنم، رخنه اي در آن ببينم يا شاهد نابودي آن باشم، كه مصيبت آن بر من بزرگ تر بود از محروميت از خلافت و حكومت بر شما ... پس در ميان آن آشوب و غوغا بپاخاستم تا آن كه باطل از ميان رفت و دين پابرجا و محكم گرديد.

نهج البلاغه، نامه 62، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 6، ص 95 ، الامامة والسياسة، ج 1، ص 175 ، الغارات ثقفي، ص 202 .

نجات جامعه اسلامي با همكاري مشاورانه علي (ع):

نمونه بارز نجات اسلام و جامعه اسلامي با همكاري مشاورانه حضرت با دستگاه خلافت همانند قضيه اي است كه محقّقان محترم مجلّه حوزه در يادداشت به آن اشاره كرده اند كه «در جنگ نهاوند، كه عرصه بر سپاه اسلام تنگ شده بود و پادشاه ايران، صدوپنجاه هزار سوار و پياده، مردان كار و مبارزان كارزار و ابطال معروف و سپه سالاران روزگار ديده، جنگ ها كرده و تجربه ها يافته، با هفتاد پيل، براي از بيخ و بن بركندن سپاه اسلام گرد آورده و هراس در دلها افكنده بود».(مجله حوزه، شماره 141، ص 46.)

در اين چنين موقعيّت حساس كه خطر جهان اسلام و جامعه اسلامي را تهديد مي كند و نظريّه هايي كه از سوي برخي همانند طلحه، عثمان و ديگر صحابه ابراز مي شود، نه تنها مشكل به وجود آمده را برطرف نمي سازد; بلكه چه بسا نابودي جهان اسلام را به دنبال خواهد داشت.

در اين وقت حسّاس است كه علي(عليه السلام) موقعيّت را غنيمت شمرده و با مشورت دادن دقيق و حساب شده، جهان اسلام را از نابودي نجات مي دهد. عمر بن خطّاب پس از شنيدن نظريه اصحاب رو به علي كرده و مي گويد: «اي ابو الحسن، تو در اين باره چه مي گويي؟

علي (عليه السلام) مي فرمايد: اگر همه لشكر را از شام بيرون ببري، روميان، آهنگ بستگان و زن و فرزند ايشان مي كنند و اگر همه لشگر يمن را حركت دهي، حبشي ها بر سر زمين ايشان هجوم مي آورند و اگر خودت از اين حرم بيرون شوي، چنان كار بر تو دشوار مي شود كه ممكن است از پشت سر خود، نگران تر از پيش روي خود شوي و چون ايرانيان تو را در برابر خود ببينند، خواهند گفت: اين پادشاه تمام سرزمين هاي عرب است و موجب خواهد شد كه سخت تر جنگ كنند و ما در روزگار پيامبرمان كه سلام و درود خدا بر او باد، و پس از رحلت آن حضرت، به كثرت عدد، با دشمن پيكار نكرده ايم.

معتقدم: براي شامي ها بنويسي كه دو سوم ايشان در شام باقي بمانند و يك سوم ايشان حركت كنند. هم چنين براي مردم عمان و ديگر استان ها و شهرها».(مجله حوزه، شماره 141، ص 44)عمر موافقت خود را با نظريّه علي(عليه السلام) ابراز مي دارد و همان را كه علي(عليه السلام) گفته به كار مي گيرد. امير المؤمنين(عليه السلام) در اين مورد و مشابه آن، در حقيقت از ثمره تلاش 23 سال زحمت طاقت فرساي رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و جان فشاني هاي خود در گسترش اسلام نگاهباني مي كند، نه از حكومت خلفا و يا حمايت از لشكركشي ها و فتوحات.

آيا اكتفا به قرآن و اهل بيت (عليه السلام)، جمود فكري است

جناب آقاي واعظ زاده در مصاحبه خود با مجلّه حوزه گفته است: بزرگ ترين مانع فكري براي اين نوع روشن فكري آن است كه كسي بر عترت جمود بورزد و بگويد: قرآن و عترت; و سنّت را كه اهل تسنن در كتاب ها از رسول الله(صلي الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند هيچ بينگارد. ناديده گرفتن سنّت كه الان در بين اهل تسنن و در كتاب هايشان هست به اين دليل كه ما عترت داريم و همين عترت از سنّت كفايت مي كند; اين جمود فكري و اولين مانع فكري در حوزه فقه است.

اين سخن جناب آقاي واعظ زاده چند اشكال اساسي دارد كه برخي از آن ها اشاره مي شود:

1 ـ مخالف دستور پيامبر(صلي الله عليه وآله)

الف: قرآن و عترت تنها مانع گمراهي:

اين سخن در حقيقت اعتراض بر رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم)است كه در حديث ثقلين تنها راه بيمه شدن جامعه اسلامي از هرگونه ضلالت و گمراهي و كج فكري را، تمسّك به كتاب و اهل بيت(عليهم السلام) قرار داده و فرموده است: «إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي، أهل بيتي لن يفترقا حتّي يَرِدا عليّ الحوض، إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي»;

من دو چيز گرانبها در ميان شما به يادگار مي گذارم: كتاب خدا و عترت و اهل بيت من، و اين دو از يكديگر جدا نخواهند شد تا نزد حوض كوثر به من ملحق شوند و اگر به اين دو (قرآن و اهل بيت) تمسّك كنيد براي هميشه از هر گونه گمراهي در امان خواهيد بود.

اين حديث جز در صحيح بخاري در تمام صحاح اهل سنّت، همانند: صحيح مسلم، سنن ابن ماجه، سنن ترمذي، سنن أبي داود و سنن نسايي آمده است;( صحيح مسلم، ج 7، ص 123، ح 6119، باب فضائل علي بن أبي طالب، سنن ترمذي، ج 5، ص 329، مسند احمد، ج 3، ص14 و سنن كبري نسائي، ج 5، ص 51، ح 8175.) حتّي برخي از اهل سنّت گفته اند: حديث ثقلين جزء احاديث متواتر است.

ابو منذر سامي مصري شافعي مي نويسد: «فحديث العترة بعد ثبوته من أكثر من ثلاثين طريقاً وعن سبعة من صحابة سيّدنا رسول اللّه ورضي عنهم، وصحّته التي لا مجال للشكّ فيها يمكننا أن نقول: إنّه بلغ حدّ التواتر». الزهرة العطرة في حديث العترة، ص 69 و مراجعه شود به: تفسير ابن كثير، ج 4، ص 122، السيرة النبويّة، ج 4، ص 416، مصابيح السنة، ج2، ص205 وسلسلة الأحاديث الصحيحة ألباني، ج 1، ص 176.

ابن كثير دمشقي سلفي متعصب مي نويسد: وقد ثبت في الصحيح أنّ رسول اللّه (صلي الله عليه وآله وسلم) قال في خطبته بغدير خم «إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي وإنّهما لم يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض

در روايت صحيح آمده كه رسول اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) در خطبه غدير فرمودند كه من دو چيز گرانبها در ميان شما مي گذارم: كتاب خدا و عترت خود، و اين دو از يكديگر جدا نخواهند شد تا نزد حوض كوثر به من ملحق شوند.

تفسير ابن كثير، ج 4، ص 122

وي هم چنين گفته است:

قال شيخنا أبو عبد اللّه الذهبي: وهذا حديث صحيح

استاد من ذهبي گفته است كه اين روايت صحيح است.

السيرة النبويّة، ج 4، ص 416 والبداية والنهاية، ج 5، ص 228.

همچنين ناصر الدين الباني وهابي نيز به صحت حديث ثقلين تصريح كرده است.(صحيح الجامع الصغير، ج 2، ص 217، ح 2454)

حاكم نيشابوري گفته است: هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله;(المستدرك، ج 3، ص 109) اين حديث مطابق شرط بخاري و مسلم صحيح است و آن دو در كتاب صحيح خويش نياورده اند.

تفتازاني از علماي بزرگ علم كلام اهل سنّت مي نويسد:

ألاتري أنّه عليه الصلاة والسلام قرنهم بكتاب اللّه تعالي في كون التمسك بهما منقذاً عن الضلالة، ولا معني للتمسك بالكتاب إلاّ الأخذ بما فيه من العلم والهداية فكذا في العترة.

آيا توجه نمي كني كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) اهل بيت خود را هم رديف قرآن قرار داده و فرموده كه تمسك به اين دو، بشر را از گمراهي نجاب مي بخشد معناي تمسك اين است كه از علوم و هدايت اهل بيت، همانند قرآن استفاده كنيم.

المستدرك، ج 3، ص 109.

مشابه همين مطلب را مُناوي از علماي بزرگ اهل سنّت نوشته است.( رك: فيض القدير، ج 2، ص 174)

ب: اهل بيت عليهم السلام، تنها كشتي نجات امّت:

أحمد بن حنبل رئيس مذهب حنابله از ابو ذر نقل كرده كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: «ثمّ ألا إنّ مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح من ركبها نجا ومن تخلف عنها هلك»;

آگاه باشيد داستان اهل بيت من همانند داستان كشتي حضرت نوح است، هر كس سوار اين كشتي شود نجات مي يابد و هركس تخلّف كند، هلاك خواهد شد.

فضائل الصحابه، ج 2، ص 285، معجم كبير، ج 3، ص 44، تاريخ بغداد، ج 12، ص 91 و حلية الأولياء، ج 4 ص 306.

حاكم نيشابوري گفته است: «حديث صحيح علي شرط مسلم ولم يخرجاه»; بر مبناي صحيح مسلم روايت صحيح است.

المستدرك، ج 2، ص 343.

مُناوي از علماي بزرگ اهل سنّت مي گويد:

ووجه تشبيههم بالسفينة أن من أحبهم وعظّمهم شكراً لنعمة حبهم واخذ بهدي علمائهم نجا من المخالفات، ومن تخلف عن ذلك غَرِق في بحر كفر النعم وهلك في معادن الطغيان.

مراد پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم)از تشبيه اهل بيت به كشتي نوح اين است كه هر كس آنان را دوست بدارد و به دنبال محبّت، آنان را گرامي دارد و به رهنمود آنان عمل كند، از مخالفت با دين نجات مي يابد و اگر تخلّف كند، در درياي كفر غرق و در معدن طغيان هلاك خواهد شد.

فيض القدير، ج 5، ص 660

ملاّ علي قاري از ديگر علماي بزرگ اهل سنّت مي گويد:

من التزم محبتهم ومتابعتهم نجا في الدارين، وإلا فهلك فيهما

هر كس ملتزم به محبّت و متابعت اهل بيت باشد، در دنيا و آخرت نجات مي يابد، وگرنه در هر دو جهان هلاك خواهد شد.

مرقاه المفاتيح، ج 9، ص 3988، ح 61183.

ج: جدايي از اهل بيت(عليهم السلام)، پيوستن به حزب شيطان:

حاكم نيشابوري از ابن عباس نقل مي كند كه گفت: پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود:

«وأهل بيتي أمان لامتي من الاختلاف فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابليس». هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه

اهل بيت من سبب جلوگيري امّت از اختلاف است، اگر ملّتي با آنان مخالفت ورزند، دچار اختلاف شده و به حزب شيطان تبديل خواهند شد. ]آن گاه حاكم مي گويد:[ اين روايت از نظر سند صحيح است.

المستدرك، ج 3، ص 149، الصواعق المحرقة ابن حجر، ص 91، كنز العمال، ج 12، ص 102، خصائص كبري سيوطي، ج 2، ص 266، وفضائل الصحابة احمد بن حنبل، ج 3، ص 671.

د: جامعه منهاي اهل بيت(عليهم السلام)، حيوان كمر شكسته:

ابن حجر مكي مي نويسد:

قيل لرسول اللّه(صلي الله عليه وآله وسلم): ما بقاء الناس بعدهم (أي أهل البيت) فقال: بقاء الحمار إذا كسر صلبه

به پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) گفته شد: وضع جامعه اي را كه از اهل بيت فاصله گرفته باشند، چگونه مي بيني؟ حضرت پاسخ داد: همانند الاغي كه كمرش شكسته باشد، نه توان راه رفتن و نه توان بار بردن دارد.

الصواعق المحرقة، ج 2، ص 685، ط. الرسالة، ص 237 ط. المحمدية و ص 143 ط. الميمنية.

مرحوم شرف الدين بعد از نقل كلام ابن حجر مي نويسد: ما از ابن حجر مي پرسيم: اگر موقعيّت اهل بيت(عليهم السلام)اين چنين است، پس چرا آنان روي گردان مي شويد؟(المراجعات، ص 77)

2 ـ مخالف دستور امامان شيعه

سخن آقاي واعظ زاده گذشته از اين كه مخالف توصيه هاي پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) نسبت به اهل بيت (عليهم السلام) است; بلكه از چند جهت مخالف با دستور امامان شيعه است:

الف: مخالفت با روايات عامه، معيار صحت روايت:

در موارد تعارض دو روايت و عدم امكان شناخت روايت قابل استناد، يكي از راه هاي تشخيص روايت معتبر، مخالفت با احاديث اهل سنّت مي باشد.

چنان كه در مقبوله عمر بن حنظله از امام صادق (عليه السلام) آمده است:

ينظر فما وافق حكمه حكم الكتاب والسنّة وخالف العامّة فيؤخذ به ويترك ما خالف حكمه حكم الكتاب والسنّة ووافق العامّة

روايتي كه از ما نقل مي شود اگر با حكم كتاب و سنّت موافق و با نظر اهل سنّت مخالف بود، قابل استناد است، و هر روايتي كه اين چنين نباشد، كنار گذاشته خواهد شد.

راوي پرسيد:

إن كان الفقيهان عرفا حكمه من الكتاب والسنة ووجدنا أحد الخبرين موافقا للعامة والآخر مخالفا لهم بأي الخبرين يؤخذ؟

اگر دو فقيه دو حكم مخالف از كتاب و سنّت استفاده كردند و يكي از آن دو مخالف اهل سنّت و ديگري موافق بود، وظيفه چيست؟

حضرت پاسخ داد: ما خالف العامّة ففيه الرشاد; آن چه كه مخالف اهل سنّت باشد، عامل هدايت و رستگاري است.

كافي، ج 1، ص 67، ح 10.

ب: اخذ معارف ديني از غير طريق اهل بيت(عليهم السلام) خيانت به خدا:

علي بن سويد مي گويد: «كتب إليّ أبو الحسن الأوّل وهو في السجن:... لا تأخذون معالم دينك عن غير شيعتنا; فإنّك إن تعديتهم، أخذت دينك عن الخائنين الذين خانوا اللّه ورسوله وخانوا أماناتهم...»

امام كاظم(عليه السلام) طي نامه اي از زندان برايم نوشت: معارف ديني خود را از غير شيعه فرانگيريد; زيرا در اين صورت، دين خود را از خيانت كاراني ـ كه به خدا و پيامبر و تعهّدات خود خيانت ورزيدند ـ دريافت كرده اي.

اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 7، ح 4 و وسائل الشيعة (آل البيت ) ج 72، ص 150، ح 33458.

شيخ صدوق به سند خود از امام صادق (عليه السلام) نقل مي كند كه فرمودند: «كذب من زعم أنّه يعرفنا وهو متمسك بعروة غيرنا»;( معاني الأخبار ص 399 ح 57، وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 27، ص 129) دروغ مي گويد آن كه مدّعي است ما را مي شناسد، ولي به ريسمان مخالفان ما دست مي زند و معارف ديني را از غير طريق ما به دست آورد.

انحصار علوم حق، در خاندان اهل بيت(عليهم السلام) :

كليني نقل كرده است:

قال أبو جعفر(عليه السلام) لسلمة بن كهيل والحكم بن عتيبة : شرّقا وغرّبا فلا تجدان علماً صحيحاً إلاّ شيئاً خرج من عندنا أهل البيت

امام باقر (عليه السلام) به سلمة بن كهيل[1] و حكم بن عتيبه[2] فرمود: شرق و غرب عالم را زير پا بگذاريد، دانش درست را جز نزد ما اهل بيت نخواهيد يافت.

معاني الأخبار ص 399 ح 57، وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 27، ص 129.

امام باقر (عليه السلام) به سلمه بن كهيل (سلمة بن كهيل متوفاي 121، از فقهاي اهل سنّت بلكه ركني از اركان اهل سنّت به شمار مي رود. ر.ك: تهذيب التهذيب، ج 4، ص 137) و حكم بن عتيبه (حكم بن عتيبة متوفاي 115، از فقهاي بزرگ اهل سنّت محسوب مي شود، ابن حجر از مجاهد نقل مي كند: رأيت الحكم في مسجد الخيف وعلماء الناس عيال عليه... حكم را در مسجد خيف ديدم كه عالمان جيره خوار سفر علم او بودند.ر.ك: تهذيب التهذيب، ج 2، ص 372، معارف ابن قتيبه، ص 464 و معجم رجال الحديث، ج 7، ص 183) فرمود: شرق و غرب عالم را زير پا بگذاريد، دانش درست را جز نزد ما اهل بيت نخواهيد يافت.

در روايت ديگري نقل مي كنند كه امام صادق (عليه السلام) فرمودند:

فليُشَرِّق الحكم وليُغرب، أما واللّه لا يصيب العلم إلا من أهل بيت نزل عليهم جبرئيل

اگر حكم بن عتيبه شرق و غرب عالم را زير پا بگذارد، به خدا سوگند، علم دين را جز از اهل بيتي كه جبرئيل بر آنان نازل گرديده، نمي تواند به دست آورد.

كافي، ج 1، ص 399، ح 4 و 5، بصائر الدرجات، ص 29 ح 2 و وسائل الشيعة، ج 27، ص 69، ح 33225.

3 . مخالف نظر حضرت امام خميني(قدس سره)

سخن جناب آقاي واعظ زاده خراساني از جهات مختلف مخالف نظريه حضرت امام(قدس سره) است:

الف) مهجوريّت از اهل بيت(عليهم السلام) هم سطح مهجوريت با قرآن است

امام راحل(قدس سره) در مقدمه وصيّت نامه الهي ـ سياسي اش كه به عنوان آخرين اثر و يادگار، براي امت مي باشد، آورده است:

شايد جمله «لَنْ يَفْتَرِقا حتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوض» اشاره باشد بر اين كه بعد از وجود مقدّس رسول اللّه (صلي الله عليه وآله وسلم) هرچه بر يكي از اين دو گذشته است بر ديگري گذشته است و مهجوريّت هر يك مهجوريّت ديگري است، تا آن گاه كه اين دو مهجور بر رسول خدا در حوض وارد شوند.

ب) حديث ثقلين، حجّت قاطع بر همه مسلمانان است

امام راحل(قدس سره) در بخش ديگر وصيّت نامه اش مي نويسد:

و ذكر اين نكته لازم است كه حديث ثقلين متواتر بين جميع مسلمين است... و اين حديث شريف، حجّت قاطع است بر جميع بشر به ويژه مسلمانان مذاهب مختلف; و بايد همه مسلمانان كه حجّت بر آنان تمام است جواب گوي آن باشند; و اگر عذري براي جاهلان بي خبر باشد براي علماي مذاهب نيست ...

ج) فقه جعفري، درياي بي پايان است

امام راحل (قدس سره) در بخش ديگر سخنان خود آورده است:

و ما مفتخريم كه مذهب ما جعفري است كه فقه ما كه درياي بي پايان است، يكي از آثار اوست. و ما مفتخريم به همه ائمّه معصومين ـ عليهم صلوات اللّه ـ و متعهّد به پيروي آنانيم ...

د) انحراف از فقه سنّتي، وسوسه خنّاسان است

امام راحل(قدس سره) در بخش ديگري از وصيت خود فرموده:

با كمال جِدّ و عجز از ملّت هاي مسلمان مي خواهم كه از ائمّه اطهار و فرهنگ سياسي، اجتماعي، اقتصادي و نظامي اين بزرگ راهنمايان عالم بشريّت به طور شايسته و به جان و دل و جان فشاني و نثار عزيزان پيروي كنند. از آن جمله دست از فقه سنّتي كه بيانگر مكتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملّت ها است، چه احكام اوّليه و چه ثانويّه كه هر دو مكتب فقه اسلامي است، ذرّه اي منحرف نشوند و به وسواس خنّاسان معاند با حق و مذهب گوش فرا ندهند ....

متن وصيّت نامه الهي ـ سياسي بر گرفته از سايت: www.imam-khomeini.com.

هـ) اخطار شديد اللحن به روشن فكران مصنوعي حوزوي

امام راحل در بخش ديگري از وصيت نامه، خطر روشن فكران مصنوعي را به حوزويان گوشزد نموده و مي نويسند:

مي دانيم كه قدرت هاي بزرگ چپاولگر در ميان جامعه ها، افرادي به صورتهاي مختلف از ملي گراها و روشن فكران مصنوعي و روحاني نمايان كه اگر مجال يابند از همه پرخطرتر و آسيب رسان ترند، ذخيره دارند كه گاهي سي چهل سال با مشي اسلامي و مقدس مآبي يا پان ايرانيسم و وطن پرستي و حيله هاي ديگر، با صبر و بردباري در ميان ملّت ها زيست مي كنند و در موقع مناسب مأموريت خود را انجام مي دهند.

4 . مخالف رهنمودهاي مقام معظّم رهبري

جناب آقاي واعظ زاده كه اكتفا به قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) را جمود و رفتن به سراغ روايات اهل سنّت را نشانه روشن فكري مي داند، از چند جهت مخالف با رهنمودهاي ارزنده مقام معظّم رهبري است كه كه به بخشي از آنها اشاره مي شود:

ب) پيام اهل بيت(عليهم السلام) نداي وحدت بخش است

مقام معظّم رهبري در بيانات خود در ديدار ميهمانان شركت كننده در چهارمين مجمع جهاني اهل بيت(عليهم السلام)كه در تاريخ 28/5/1385 ايراد نمود، آمده است: «امروز دنياي اسلام به پيام اهل بيت نيازمند است. مسئله پيروان اهل بيت و مجمع اهل بيت و نداي اهل بيت در جوامع شيعي، نداي تفرقه افكنانه نيست; برخلاف آن چه كه بعضي تنگ نظرها از يك طرف و بعضي مغرض ها از يك طرف تصور مي كنند و آن را در بوق هاي تبليغاتي خودشان دايم مي دمند و تكرار مي كنند. مسئله، مسئله نفي نيست; مسئله، مسئله اثبات است.

دنياي اسلام نيازمند مكتب اهل بيت:

مكتب اهل بيت(عليهم السلام) حقايقي دارد، مطالبي دارد كه امروز دنياي اسلام به اينها نيازمند است... ما اگر بر محور نام مبارك اهل بيت اجتماع مي كنيم، براي اين نيست كه ديواري دور خودمان بكشيم تا ما را از بقيّه مسلمين جدا كند، بلكه به عكس، براي اين است كه افق هاي جديدي را در مقابل چشم متفكّران اسلامي باز كنيم; پنجره هاي جديد را بگشاييم تا حقايق جديدي را ببينند. اين، رسالت و مسئوليّت ماست.

عرضه گوهر گرانبهاي اهل بيت(عليهم السلام) در عرصه بين الملل:

مقام معظم رهبري در بخش ديگر از سخنانشان فرمودند: «در درجه اوّل طبعاً خود پيروان اهل بيت بايد اقرار و اعتراف به اين هويّت والا بكنند و خودشان اين گوهر گران بهايي را كه در دستشان هست، بشناسند تا بعد بتوانند آن را عرضه كنند; اين جرئت را پيدا كنند كه در بازارِ متاع هاي گوناگون، اين گوهر گران بها را در معرض قرار بدهند; در برابر چشم ديگران قرار بدهند... ما افتخار مي كنيم به اين كه اين بزرگواران را شناختيم... احساس كنيم كه بايد اين حقايق را در مقابل چشم مردم جهان قرار داد; همان طور كه ائمّه قرار مي دادند... اگر مردم آن زيبايي ها و درخشندگي هاي كلمات اهل بيت را ببينند، به خودي خود دل ها را متوجّه آنها مي كنند و مجذوب آنها مي شوند; اين امروز وظيفه ماست».

هـ) توصيه به معرّفي اهل بيت(عليهم السلام) به سراسر جهان

مقام معظّم رهبري خطاب به مسئولان مجمع جهاني اهل بيت(عليهم السلام)فرمود: «كار اساسي شما، كاري است كه بايد در خلال اين فعاليّت ها تحقّق پيدا كند و آن، معرّفي مكتب اهل بيت(عليهم السلام)است به دنياي اسلام، بلكه به سراسر عالم; چون امروز همه دنيا تشنه معنويّتند و اين معنويّت در اسلام هست و در اسلامي كه در مكتب اهل بيت معرّفي مي شود، به نحو جامع و كاملي وجود دارد».

پايگاه اطّلاع رساني دفتر مقام معظّم رهبري، http://farsi.leader.ir: قسمت بيانات، ديدار با ميهمانان شركت كننده در چهارمين مجمع جهاني اهل بيت(عليهم السلام)28/5/1385.

هم چنين معظم له در ديدار ميهمانان شركت كننده در چهارمين مجمع جهاني اهل بيت(عليهم السلام) فرمود: «معارف حقيقي اسلام كه در مكتب اهل بيت(عليهم السلام) تبلور يافته».

پايگاه اطّلاع رساني دفتر مقام معظّم رهبري: در ديدار با ميهمانان شركت كننده در چهارمين مجمع جهاني اهل بيت(عليهم السلام)28/5/86.

با توجه به مطالب يادشده، براي امثال جناب آقاي واعظ زاده كه خود را پيرو خط امام راحل (قدس سره) و مطيع رهبري مي دانند، لازم و ضروري است كه در فرمايشات خود تجديد نظر نمايند و در آينده از تكرار اين چنين مطالب، خودداري فرمايند.

زيرا اين مطالبي كه به صورت پيشنهاد روشن فكري براي حوزويان مطرح مي كنند، چيزي جز انحراف از مسير اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) و مخالفت با سيره بنيان گذار جمهوري اسلامي و رهنمود رهبر معظم انقلاب نمي تواند باشد.

آيا مراجعه به روايات كتب اهل سنّت نماد روشن فكري است؟

جناب آقاي واعظ زاده مي گويد:

بزرگ ترين مانع فكري براي اين نوع روشن فكري آن است كه كسي بر عترت جمود بورزد و بگويد قرآن و عترت; و سنّت را كه اهل تسنن در كتاب ها از رسول اللّه (صلي الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند هيچ بينگارد. ناديده گرفتن سنّت كه الان در بين اهل تسنن و در كتاب هايشان هست به اين دليل كه ما عترت داريم و همين عترت از سنّت كفايت مي كند; اين جمود فكري و اوّلين مانع فكري در حوزه فقه است».

و در ادامه گفته است:

«به يقين در روايت، هم واژه «سنتي» بوده و هم «عترتي».

مغالطه در واژه سنّت ميان شيعه و اهل سنّت

آقاي واعظ زاده، ميان واژه «سنّت» كه در كتاب هاي شيعه آمده با سنّت در كتاب هاي اهل سنّت، خلط كرده بلكه مغالطه نموده است زيرا مفهوم اين واژه در ميان شيعه و سني تفاوت زيادي دارد كه به برخي از آن ها اشاره مي كنيم:

الف: مفهوم سنّت در فقه شيعه:

واژه سنّت در ميان فقيهان شيعه همان سخن، فعل و تقرير معصوم است (ر. ك: فرائد الأصول، ج 1، ص 365; كفاية الأصول، ص 8; أجود التقريرات، ج 2، ص 123; نهاية الأفكار، ج 1، ص 19 و ج 3، ص 143; مصباح الأصول، ج 2، ص 147 و... .) و معصوم شامل رسول اكرم، صدّيقه طاهره و دوازده امام پاك ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ به عنوان حجّت خداوند متعال مي باشند.

شيخ محمّد رضا مظفّر در اين باره چه زيبا گفته است:

أنّ الأئمّة من آل البيت(عليهم السلام) ليسوا هم من قبيل الرواة عن النبي والمحدّثين عنه، ليكون قولهم حجّة من جهة أنّهم ثقات في الرواية ; بل لأنّهم هم المنصوبون من اللّه تعالي علي لسان النبي لتبليغ الأحكام الواقعيّة

ائمه(عليهم السلام) همانند راويان حديث پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نيستند تا گفتار آنان از باب اعتبار قول ثقه حجت باشد; بلكه آنان از جانب خداوند متعال به زبان پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله)، براي بيان أحكام واقعي، منصوب شده اند.

اصول الفقه، ج 3، ص 64.

ب: مفهوم سنّت پيامبر (ص) ميان اهل سنّت:

عتر، نور الدين از علماي معاصر در تعريف سنّت در اصطلاح اهل سنّت مي نويسد:

ما أضيف إلي النبي (صلي الله عليه وآله وسلم)من قول أو فعل أو تقرير لصفة خُلُقية أو خَلقية أو سيرة، وكلّ ما نسب إلي النبي(صلي الله عليه وآله وسلم)قبل البعثة أو بعدها سواء أثبت حكماً شرعيّاً أم لا

هر آن چه كه به پيامبر گرامي (صلي الله عليه وآله وسلم) نسبت داده شود از گفتار، عمل، تقرير، صفات اخلاقي و يا خلقتي و سيره، چه پيش از بعثت و چه پس از بعثت، دلالت بر حكم شرعي بكند و يا نكند، سنّت گفته مي شود.

منهج النقد في علوم الحديث، ص 28.

ج: اطلاق سنّت بر افعال و گفتار صحابه:

اهل سنّت، سنّت صحابه را نيز در رديف سنّت پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) واجب الاتباع مي دانند همان گونه كه شاطبي مي گويد:

سنّة الصحابة، سنّة يعمل بها ويرجع إليها

سنّت صحابه سنتي است كه مي شود به آن عمل نمود و مراجعه كرد.

الموافقات، ج 4، ص 74.

سرخسي مي گويد:

والمراد به شرعاً ما سنّه رسول اللّه والصحابة عندنا

مراد از سنّت شرعي، همان چيزي است كه از رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) و صحابه براي ما به يادگار مانده است.

أصول سرخسي، ج 1، ص 113.

نووي از شخصيّت هاي برجسته علمي اهل سنّت مي گويد:

إنّ فعل الصحابي سنة، يعمل بها

كارهاي صحابه سنّت محسوب مي شود و مي شود به آن عمل نمود.

شرح نووي بر صحيح مسلم، ج11، ص217.

ابن تيميّه، نظريه پرداز وهّابيّت در رابطه با شهادت كودك، مي نويسد:

وهذا خلاف ما تواترت به السنة وسنة الخلفاء الراشدين

و اين خلاف آن چيزي است كه از سنّت پيامبر(صلي الله عليه وآله) و سنّت خلفاي راشدين، به تواتر ثابت شده است.

مجموع فتاوي ابن تيمية، ج 15، ص 306.

د: نسخ كتاب به سنّت:

مصيبت بارتر از همه اين است كه علماي اهل سنّت بوسيله همين سنّت، نسخ قرآن را جايز مي شمارند (ر.ك: مجله البحوث الإسلاميّة، شماره 20، ص 233، مقاله «مباحث السنّة عند الأصوليين نوشته دكتر حسين مطاوع ترتوري، اصول سرخسي، ج 2، ص 67، المنخول غزالي ص 387، المحصول رازي، ج 3، ص 347، كشف الأسرار، ج 3، ص 175، الإحكام آمدي، ج 4، ص 36، ردّ المحتار ابن عابدين، ج 6، ص 702، فتح الباري، ج 12، ج 106.) و همچنين عمومات قرآن را تخصيص(ر.ك: مجله البحوث الإسلاميّة، شماره 20، ص 242، فتح الباري، ج 5، ص 207، نيل الأوطار شوكاني، ج 9، ص 194) واطلاقات آن را تقييد مي كنند.( رك: مجله البحوث الإسلاميّة، شماره 20، ص 248)

سيد مرتضي در مقام طعن به اهل سنّت مي نويسد:

العامّة أولي منّا بأن يمنعوا من نسخ الكتاب بالسنّة وذلك لأنّ السنّة عندهم كلام النبي(صلي الله عليه وآله) الذي قد يهجر كما قاله عمر ـ العياذ باللّه ـ

اهل سنّت در ممانعت از نسخ كتاب به وسيله سنّت از ما سزاوارتر هستند; زيرا سنّت در نظر آنان همان سخن پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي باشد كه به تعبير عمر بن خطاب هذيان مي گويد ـ العياذ باللّه.

أوائل المقالات، ص 384.

هـ : ناسزاگويي به علي (ع) را هم سنّت مي نامند:

به يقين امثال آقاي واعظ زاده مي دانند كه اهل سنّت در دوران حكومت نحسِ بني اميّه، ناسزاگويي به حضرت امير(عليه السلام) را جزو سنّت مي شمردند. و به تعبير زمخشري:

إنّه كان في أيّام بني اميّة أكثر من سبعين ألف منبر يلعن عليها عليّ بن أبي طالب بما سنّه لهم معاوية من ذلك

در دوران حكومت بني اميّه، در اثر بدعتي كه معاويه بنا نهاده بود، بر بالاي بيش از هفتاد هزار منبر علي (عليه السلام) - نستجير باللّه ـ لعن مي كردند.

ربيع الأبرار، 2، ص 186.

هنگامي كه عمر بن عبد العزيز تصميم گرفت سبّ علي(عليه السلام) را ممنوع كند:

ارتج ّ المسجد بصياح من فيه بعمر بن عبد العزيز تركت السنّة تركت السنّة!

فرياد مردم فضاي مسجد را فرا گرفت كه مي گفتند: اي امير المؤمنين! چرا سنّت پيامبر را ترك كردي؟!

العتب الجميل، ص 74; النصايح الكافيه، ص 116; تهنئة الصديق المحبوب از حسن بن علي السقاف ص 59، شرح نهج البلاغه ابن ابيّ الحديد، ج 13، ص 222.

آيا حديث «كتاب اللّه وسنّتي» قابل استناد است؟

پرسش گر مجله حوزه در مصاحبه جناب آقاي واعظ زاده خراساني مي گويد:

تأكيد فقيهان شيعه بر عترت شايد بدين جهت باشد كه در حديث پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) واژه «عترتي» آمده است...

جناب آقاي واعظ زاده در پاسخ گفته اند:

به يقين در روايات هم واژه سنتي بوده است و هم عترتي.

مجله حوزه، شماره 141، ص 36.

چرا كاتوليك تر از پاپ؟

جناب آقاي واعظ زاده به يقين مي دانند كه بزرگان اهل سنّت نه تنها ادّعاي قطعي نسبت به ورود واژه «سنتي» ندارند بلكه بسياري از آنان با صراحت جعلي و ساختگي بودن آن را ثابت كرده اند.

اقوال علماي اهل سنّت بر كذب روايت «سنّتي»

برخلاف آن چه كه جناب آقاي واعظ زاده كه ادّعاي يقين به ثبوت «وسنّتي» مي كند، برخي از علماي بزرگ اهل سنّت به ضعف، كذب و جعلي بودن روايت «سنّتي» تصريح كرده اند كه به چند نمونه اشاره مي شود:

1. حاكم نيشابوري، اين روايت را غريب و نا آشنا مي شمارد:

حاكم نيشابوري، از استوانه هاي علمي اهل سنّت مي نويسد:

ذكر الاعتصام بالسنة في هذه الخطبة غريب

تمسّك به سنّت در كنار قرآن، غريب و ناآشنا است;

مستدرك، ج 1، ص 171، شماره 318.

در حالي كه وقتي روايت «كتاب اللّه و عترتي» را نقل مي كند، مي گويد: «هذا صحيح علي شرط الشيخين ولم يخرجاه بطوله»اين حديث شرايط صحيح بخاري و صحيح مسلم را دارد.

مستدرك، ج 3، ص 109.

هم چنين ابو نصر سجزي مي گويد: «اين حديث جدّاً غريب و نا آشناست».

كنز العمال، ج 1، ص 188، ح 955.

2. ابو منذر مصري اين روايت را غير صحيح مي داند:

وي گفته است:

وعليه فلايصحّ من هذه الأحاديث في الاعتصام بالسنّة مع الكتاب حديث بنفسه ولا بغيره; وإنّ ذلك غريب كما ذكره الحاكم، واللّه أعلم

حديث تمسك به سنت همراه قرآن صحيح نيست و اين روايت همانگونه كه حاكم نيشابوري گفته، غريب و ناآشنا هست

صحيح شرح العقيده الطحاويه، ص 654.

3 . سقاف اين روايت را ساخته پرداخته بني اميه مي داند:

وي مي گويد:

وأمّا حديث تركت فيكم ما إن تمسكّتم بهما لن تضلّوا بعدي كتاب اللّه وسنّتي الذي يردّده الناس فيما بينهم ويقوله الخطباء علي المنابر فحديث موضوع مكذوب وضعه الأمويّون وأتباعهم ليصرفوا الناس عن هذا الحديث الصحيح في العترة

حديث «كتاب اللّه و سنتي» كه در ميان مردم شايع شده و خطيبان بر منبرها مي خوانند، حديث جعلي و دروغ است كه بني اميّه و پيروان آنان ساخته اند تا مردم را از حديث صحيح «كتاب اللّه وعترتي» دور سازند.

الزهرة العطرة في حديث العترة، ص 41، ط. دار الفقيه، مصر.

4 . سيوطي اين روايت را ضعيف مي داند:

سيوطي متوفاي 910، كه از استوانه هاي علمي اهل سنت به شمار مي آيد، پس از نقل حديث كتاب و سنت مي گويد:

قال الحافظ ابن حجر في أطرافه: فالظاهر أنّ مالكاً أخذه عن كثير والأشبه أنّ كثيراً في درجة الضعفاء

ابن حجر عسقلاني گفته است: مالك اين حديث را از كثير بن عبد اللّه نقل كرده، در اين كه كثير بن عبد اللّه در رتبه راويان ضعيف قرار دارد، به حقيقت شبيه تر است.

اللآليء المصنوعه، ج 1، ص 86.

بد نيست بدانيم كه ابوداود در باره كثير بن عبد اللّه گفته است: «أحد الكذّابين»; «كثير يكي از دروغ پردازان است».

ابن عبد البر نوشته است: «ضعيف، بل ذكر أنه مجمع علي ضعفه»«وي ضعيف است، بلكه گفته اند كه ضعف وي اجماعي است.» تهذيب التهذيب، ج 8، ص 377.

5 . مَقْدِسي اين روايت را تضعيف مي كند:

محمد بن طاهر مقدسي مشهور به ابن البشري متوفاي 507، در كتاب تذكره الحفاظ مي نويسد:

حديث...كتاب اللّه وسنّتي... رواه صالح بن موسي وصالح متروك الحديث

حديث «كتاب اللّه وسنتي» را صالح بن موسي نقل و او متروك الحديث است.

ذخيره الحفاظ مقدسي، ج 2، ص 1010، ح 2118.

گفتني است كه ابو حاتم از عالمان بلند آوازه رجالي اهل سنّت در باره صالح مي گويد:

ضعيف الحديث جدّاً، كثير المناكير عن الثقات احاديث وي جداً ضعيف است، از شخصيّت هاي مورد وثوق، مطالب منكر، نقل مي كند.نسائي گفته است: «لا يكتب حديثه، ضعيف، متروك الحديث»; حديث او نبايد نوشته شود، ضعيف و متروك الحديث است».

تهذيب التهذيب، ج 4، ص 354.

بررسي سند مستدرك الصحيحين:

و اين روايت در كتاب مستدرك حاكم نيشابوري آمده كه در سند او اسماعيل بن ابي اويس قرار دارد(ر.ك: مستدرك الصحيحين، ج 1، ص 93) كه نسائي وي را ضعيف دانسته است. (الضعفاء والمتروكون، ص 14)

مروزي گفته است:

كذّاب، وروي ابن حزم سيف بن محمد: أنّ ابن أبي أويس كان يضع الحديث

بسيار دروغ گوست و ابن حزم گفته كه وي احاديث جعل مي كرد.

تهذيب التهذيب، ج 1، ص 271.

يحيي بن مَعين از استوانه هاي رجالي اهل سنّت گفته است:

هو وأبوه ضعيفان ... يسرقان الحديث . . . مخلّط، يكذب، ليس بشئ، وهكذا قال: ابن أبي أويس لا يسوي فلسين

وي و پدرش هر دو ضعيفند، و احاديث ديگران را به سرقت برده، به نام خود ثبت مي كردند، حديث صحيح و ضعيف را به هم مي آميخت و دروغ مي گفت، شخص قابل توجّهي نيست و ابن ابي اويس به دو پول سياه نمي ارزد.

ميزان الاعتدال، ج 1، ص 222.

آيا جمود بر كتاب و عترت با كتاب و سنّت منافات دارد؟

همان گونه كه اشاره شد جناب آقاي واعظ زاده گفته اند:

بزرگ ترين مانع فكري براي اين نوع روشن فكري آن است كه كسي بر عترت جمود بورزد و بگويد: قرآن و عترت; و سنّت را كه اهل تسنن در كتاب ها از رسول اللّه (ص) نقل كرده اند هيچ بينگارد. ناديده گرفتن سنّت كه الان در بين اهل تسنن و در كتاب هايشان هست به اين دليل كه ما عترت داريم و همين عترت از سنّت كفايت مي كند; اين جمود فكري و اولين مانع فكري در حوزه فقه است.

اين سخن جناب آقاي واعظ زاده همانند سخنان گذشته اش از چند جهت مورد اشكال است:

الف: مخالف با حديث ثقلين:

در گذشته بيان شد كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) مردم را به تمسك به ثقلين (كتاب و عترت) توصيه فرمودند، نه بيشتر و نه كمتر و از اين رو، افزودن سنت بر كتاب، عترت و سنّت، يك نوع مخالفت با سخن رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) و متهم ساختن حضرت كه چرا توصيه به ثقال ننمودند و نفرمودند: «إنّي تارك فيكم الثقال كتاب اللّه و اهل بيتي وسنّتي».

ب: عدم منافات ميان عترت و سنت:

از آن جايي كه اهل بيت(عليهم السلام) بيانگر سنت واقعي پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) هستند و چيزي جز آن ارائه نمي كنند، توصيه به عترت همان توصيه به سنت تحريف نشده و دست نخورده پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز مي باشد از اين رو، هيچ گونه منافاتي ميان سنت و عترت وجود ندارد و بر فرض صدور روايت «وسنتي»، تأكيدي بر روايات «وعترتي» مي باشد.

همان گونه كه برخي از بزرگان اهل سنّت نيز بر اين نكته تصريح مي كنند مثلا: ابن حجر مكي پس از نقل روايت «كتاب اللّه وعترتي» مي گويد:

وفي رواية كتاب اللّه وسنّتي ... أنّ الحثّ وقع علي التمسّك بالكتاب وبالسنّة وبالعلماء بهما من أهل البيت

در روايتي كه «سنّت» آمده است، در حقيقت بر تمسّك به كتاب و سنّت و اهل بيتِ آگاه به كتاب و سنّت توصيه و تشويق شده است.

الصواعق المحرقه، ج 2، ص 439، (ط. ق. ص 148).

علي (عليه السلام) وارث و احياگر سنت پيامبر (ص):

شاهد بر آن چه كه گفته شد، روايت مفصلي است كه احمد بن حنبل از پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) نقل كرده كه به علي (عليه السلام) فرمود: «أنت أخي ووارثي» تو برادر و وارث من مي باشي». علي (عليه السلام) پرسيد: من چه چيزي از تو به ارث مي برم؟ حضرت پاسخ داد:

ما وُرّث الأنبياء قبلي ... كتاب اللّه وسنّة نبيّهم

آن چه كه جانشينان پيامبران گذشته از آنان ارث بردند، كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان.

فضائل الصحابه احمد بن حبنل، ج 3، ص 63، ح 1049; معجم كبير طبراني، ج 5، ص 221، تاريخ دمشق، ج 21، ص 415، ج 42، ص 53; مناقب خوارزمي، ص 152; الدر المنثور، ج 4، ص 371; ثقات ابن حبان، ج 1، ص 141 و كنز العمال، ج 9، ص 167 ح25554.

و همچنين عمر بن خطاب ـ بنا به نقل ابن ابي شُبّه ـ به ابن عبّاس گفت:

إنّ أحراهم إن وليها أن يحملهم علي كتاب اللّه وسنّة نبيّهم صاحبك، يعني عليّاً

شايسته ترين فردي كه اگر حكومت را به دست بگيرد مردم را به كتاب خدا و سنّت پيامبرشان وادار نمايد، رفيق تو عليّ بن ابي طالب است.

تاريخ المدينه المنوره، ج 3، ص 883، با تحقيق فهيم محمد شلتوت،1410 و شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 52.

گفتار اهل بيت(عليهم السلام) بر گرفته از سنت پيامبر (ص):

در كتب روايي شيعه به صورت مستفيض ـ اگر نگوييم متواتر ـ از امامان نور(عليهم السلام) آمده است كه تمام گفته هاي ما برگرفته از سخنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) مي باشد و ما هرگز از پيش خود سخني نمي گوييم، شيخ مفيد از جابر بن يزيد جعفي نقل مي كند كه به امام باقر (عليه السلام) گفتم:

إذا حدّثتَنِي بحديث فأسْنِده لي، فقال (عليه السلام)حدّثني أبي عن جدّي عن رسول اللّه عن جبرائيل عن اللّه تبارك وتعالي، وكلّما أُحَدّثك، بهذا الإسناد

هر گاه حديثي را بيان مي كنيد به سند آن نيز اشاره فرماييد.حضرت پاسخ داد: هر حديثي را كه مي گويم، برگرفته از پدرم و جدم، از پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله)، از جبرائيل، از خداوند متعال است، سند تمام احاديث من اين چنين است.

امالي شيخ مفيد، ص 42 و وسائل الشيعه،(آل البيت) ج 18، ص 97، ح 33312.

صفار در كتاب بصائر الدرجات از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود:

إنّا لو كنّا نُفتي الناس برأينا وهوانا، لكنّا من الهالكين، ولكنّها آثار من رسول اللّه(صلي الله عليه وآله)، أصل علم نتوارثها كابر عن كابر عن كابر، نكنزها كما يكنز الناس ذهبهم وفضتهم

اگر ما به رأي خود سخن بگوييم، هلاك خواهيم شد، و آن چه بيان مي كنيم برگرفته از آثار پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله)است كه ريشه آن علم را از پدران بزرگ خود به ارث برده ايم، و آن را به شدّت محافظت مي كنيم; همان طوري كه مردم از طلا و نقره خويش محافظت مي كنند.

بصائر الدرجات، ص320.

آيا عدم مراجعه به كتب اهل سنّت نشانه جمود است؟

جناب آقاي واعظ زاده در مصاحبه خود گفته است:

ناديده گرفتن سنّت كه الان در بين اهل تسنّن و در كتاب هايشان هست به اين دليل كه ما عترت داريم و همين عترت از سنّت كفايت مي كند; اين جمود فكري و اولين مانع فكري در حوزه فقه است.

كتب روايي اهل سنت شايستگي مراجعه ندارد

اگر نظر جناب آقاي واعظ زاده اين است كه براي تشخيص روايات صحيح از باطل، احاديث تقيّه از واقعي و حقايق ديني از اسرائيليات، بايد به كتاب هاي روايي اهل سنّت مراجعه كرد.

و يا با مطالعه كتب روايي اهل سنت و مقايسه آن ها با احاديث اهل بيت(عليهم السلام)، براي اثبات حقانيت مكتب اهل بيت(عليهم السلام) و درخشندگي سخنان امامان نور استفاده كرد، شكي نيست كه اين قضيّه مورد نظر امامان معصوم(عليهم السلام) بوده و در حل روايات متعارضين و ديگر احاديث بر آن تأكيد شده است و فقهاي ما در طول تاريخ بدان عمل كرده اند.

ولي اگر نظر ايشان اين است كه براي به دست آوردن معارف اسلامي بايد به كتاب هاي روايي اهل سنّت مراجعه كرد، اين نظر داراي اشكال هاي اساسي است، و با نگاهي گذرا به تاريخ حديث و ستم هايي كه بر سنت پيامبر(صلي الله عليه وآله) در گذر زمان روا داشته اند، روشن مي شود كه كتب روايي اهل سنت، به علت هاي مختلف، شايستگي مراجعه ندارند كه به برخي از آن ها اشاره مي شود:

1. بي توجّهي صحابه به احاديث پيامبر(صلي الله عليه وآله) :

در كتاب صحيح بخاري، معتبرترين كتاب اهل سنّت، در بي توجّهي مهاجران و انصار به احاديث رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) روايتي را از ابو هريره نقل كرده كه مي گويد:

ويقولون ما للمهاجرين والأنصار لا يحدّثون مثل أحاديثه وإنّ إخوتي من المهاجرين كان يشغلهم الصفق بالأسواق وإنّ إخوتي من الأنصار كان يشغلهم عمل أموالهم وكنت إمرأ مسكيناً ألزم رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم علي ملء بطني

مردم مي گويند: چرا مهاجران و انصار همانند ابو هريره، روايات زيادي از پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) ندارند؟ و اين بدين سبب است كه برادران مهاجر ما مشغول معاملات تجاري در بازار بودند و برادران انصار ما گرفتار كارهاي دنيوي بودند، ولي من آدم فقيري بودم، در مقابل غذايي كه شكم مرا سير كند، ملازم پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) بودم.

صحيح بخاري، ج 3، ص 74، ح 2350، وج 8، ص 158، ح 7354 و صحيح مسلم، ج 7، ص 166، ح 6294.

و در روايت مفصلي از عمر بن خطاب نقل كرده كه گفته است:

خَفِيَ عَلَيَّ هَذَا مِنْ أَمْرِ النَّبِيِّ صلي الله عليه وسلم، أَلْهَانِي الصَّفْقُ بِالأَسْوَاقِ

از آن جايي كه من گرفتار معاملات تجاري و كارهاي بازار بودم، روايتي را كه ابو موسي اشعري از پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نقل مي كند، بر من مخفي مانده است و به گوش من نرسيده است.

صحيح بخاري، ج 8، ص 157، ح 7353، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة، باب الْحُجَّهِ عَلَي مَنْ قَالَ إنّ أحكام النبي كانت ظاهره... و صحيح مسلم، ج 6، ص 179، ح 5524 كتاب الآداب، باب الاستئذان.

با اين كه ابن كثير مي نويسد: نصف دين خود را از عائشه فرا بگيريد و يا آن كه ابن كثير مي گويد: بسياري از مردم اين حديث مشهور را از پيامبر(صلي الله عليه وآله) نقل مي كنند كه فرمود:

خذوا شطر دينكم عن الحميراء

بخشي از دين خود را از عائشه فرا بگيريد.

البدايه والنهايه، ج 3، ص 159، مبسوط سرخسي ج 10 ص 163 و تفسير فخر رازي، ج 32، ص 32.

و در برخي از روايات آمده كه «خذوا نصف دينكم عن الحميراء» (أضواء علي السنّة المحمديّة، ص 127 و المعحم الوسيط، ج 1، ص 411) نصف دين خود را از عائشه بگيريد، ولي باهمه اين حال، ابو هريره مدعي است كه عائشه به سبب اشتغال به آرايش از فرا گرفتن احاديث پيامبر(صلي الله عليه وآله) باز مي ماند.

حاكم نيشابوري با سند صحيح نقل مي كند كه عائشه به أبو هريره گفت:

يا أبا هريرة ما هذه الأحاديث التي تبلغنا أنّك تحدث بها عن النبي صلي الله عليه وآله، هل سمعت إلاّ ما سمعنا؟ وهل رأيت إلاّ ما رأينا؟ قال: يا أمّاه إنّه كان يشغلك عن رسول اللّه صلي الله عليه وآله المرآة والمكحلة والتصنع لرسول الله صلي الله عليه وآله وإنّي واللّه ماكان يشغلني عنه شئ

اي ابو هريره، اين همه احاديث زياد كه از پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)نقل مي كني از كجا آورده اي؟ مگر تو غير از آن چيزي كه از پيامبر شنيديم، شنيده اي؟ابو هريره پاسخ داد: اي مادر، تو را اشتغال به آرايش و عشوه گري براي پيامبر(صلي الله عليه وآله) از فرا گرفتن احاديث باز مي داشت ، ولي من به چيزي اشتغال نداشتم و مشغول فراگيري حديث بودم.

مستدرك الصحيحين، ج 3 ص 509.

2. جلوگير خلفاء از تدوين احاديث پيامبر(صلي الله عليه وآله) :

پس از آن كه خليفه اوّل حكومت را قبضه كرد، براي اين كه احاديث مربوط به ولايت علي (عليه السلام) در ميان مردم منتشر نشود، از نقل احاديث پيامبر(صلي الله عليه وآله) جلوگيري كرد،( براي آگاهي بيشتر ر.ك: تدوين السنّه الشريفه، ص 409) و اعلام نمود: «فلاتحدثّوا عن رسول اللّه شيئاً! فمن سألكم فقولوا: «بيننا وبينكم كتاب اللّه» فاستحلّوا حلاله وحرّموا حرامه». (تذكره الحفاظ، ج 1، ص 2)

و همين سياست توسط خليفه دوم (ر.ك: اخبار المدينه المنورّه، ج 3، ص 800 و تقييد العلم، ص 49 و 53)و خليفه سوم (ر. ك: طبقات ابن سعد، ج 2، ص 100 و مسند احمد، ج 1، ص 363) ادامه يافت و بعد از آن كه معاويه روي كار آمد، آشكارا اعلام كرد: «ايّاكم و أحاديث عن رسول اللّه (صلي الله عليه وآله وسلم) الاّ حديثاً ذكر علي عهد عمر» كسي حق ندارد جز احاديثي كه در دوران عمر بن خطّاب نقل شده، حديث ديگري را روايت كند.( تاريخ دمشق، ج 3، ص 160.)

محمّد ابو زهو از دانشمندان بلند آوازه معاصر اهل سنّت مي نويسد:

كاد القرن الأوّل ينتهي ولم يصدر أحد من الخلفاء أمره الي العلماء بجمع الحديث; بل تركوه موكولاً الي حفظهم ومرور هذا الزمن الطويل كفيل بأن يذهب بكثير من حملة الحديث من الصحابة والتابعين

قرن اوّل هجري به پايان رسيد، ولي هيچ يك از خلفا دستوري مبني بر گرد آوري احاديث به عالمان ندادند، بلكه به حافظه آنان موكول نمودند و در گذر اين زمان طولاني، بسياري از صحابه و تابعين كه حافظان حديث بودند از بين رفتند.

الحديث و المحدثون، ص 127.

و در جاي ديگر مي نويسد:

وقد تتابع الخلفاء علي سنة عمر . . . فلم يشأ أحد منهم أن يدوّن السنن، ولا أن يأمر الناس بذلك حتي جاء عمر بن عبد العزيز

خلفاي اسلامي با پيروي از روش عمر بن خطّاب نخواستند سنّت پيامبر را تدوين نمايند و به كسي هم چنين دستوري ندادند، تا اين كه عمر بن عبد العزيز آمد و دستور گرد آوري احاديث را صادر كرد.

الحديث و المحدثون، ص 127.

3. آتش زدن احاديث پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله):

خليفه اول تا توانست روايات را جمع آوري نمود و براي آن كه مردم به آنها دست رسي نداشته باشند، همه را آتش زد، ذهبي مي نويسد:

ورد أنّ أبابكر جمع أحاديث النبي صلي اللّه عليه وسلّم في كتاب فبلغ عددها خمسمائة حديث ثمّ دعا بنار فأحرقها

ابوبكر تمام احاديث پيامبر(صلي الله عليه وآله) را كه به پانصد حديث مي رسيد جمع كرد و همه آن ها را آتش زد.

تذكره الحفاظ، ج 1، ص 5.

4. انتشار احاديث دروغ و جعلي در ميان اهل سنّت:

نقل و نشر احاديث نادرست و دروغ در عصر پيامبر(صلي الله عليه وآله) به وسيله كساني كه از اسلام سيل خورده بودند و تاب مشاهده گسترش فرهنگ اسلامي را نداشتند آغاز شد، به طوري كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) با صراحت فرمودند:

إنّ كذباً عليّ ليس ككذب علي أحدكم، فمن كذب علي فليتبوأ مقعده من النار

دروغ بستن به من همانند دروغ بستن شما بر يك ديگر نيست، هر كس به من دروغ ببندد جايگاه او در آتش جهنّم خواهد بود.

مصنف ابن أبي شيبه، ج 5 ص 296 ح 26254; أسد الغابه، ج 2 ص 438، ترجمة كعب بن قطبه.

امير مؤمنان (عليه السلام) مي فرمايد:

وقد كذب علي رسول اللّه(صلي الله عليه وآله وسلم) علي عهده حتّي قام خطيباً فقال: أيّها الناس، قد كثرت عليّ الكذّابة فمن كَذَب عليّ متعمّداً فليتبوّأُ مقعده من النار ثمّ كذب عليه من بعده... رجل منافق يظهر الايمان، متصنّع بالاسلام لا يتأثّم، ولا يتحرّج أن يكذب علي رسول اللّه(صلي الله عليه وآله وسلم) متعمّداً فلو علم الناس أنّه منافق كذّاب لم يقبلوا منه ولم يصدّقوه، ولكنّهم قالوا: هذا قد صحب رسول اللّه(صلي الله عليه وآله وسلم) ورآه وسمع منه وأخذوا عنه و هم لايعرفون حاله...

دروغ گويي عليه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) در عصر آن حضرت آغاز شد; به طوري كه آن بزرگوار بر بالاي منبر رفته، فرمود: هان اي مردم! دروغ پردازان بر من زياد گرديدند; هر كس بر من دروغ بندد، جايگاه او در آتش جهنّم خواهد بود.

نهج البلاغه، خطبه 210; كافي، ج 1، ص 62 ووسائل الشيعة، ج 27، ص 207، ح 44614.

پس از رحلت پيامبر گرامي دروغ پردازان به كار خود ادامه دادند; به ويژه منافق ها كه با تظاهر به اسلام، از هرگونه دروغ بر پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) پروا نداشتند. مردم معتقد بودند كه شرافت صحبت با پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله)نصيب آنان گرديده و از حضرت، احاديث فرا گرفته اند و باور نمي كردند كه آنان به حضرت دروغ ببندند.

يحيي بن معين مي گويد:

أيّ صاحب حديث لا يكتب عن كذّاب ألف حديث؟

كدام محدثي است كه هزار حديث از دروغ پرداران ننوشته باشد.

تاريخ بغداد، ج 1، ص 43.

ذهبي از استوانه هاي رجالي اهل سنّت از شعبه نقل مي كند كه گفته است:

ما أعلم أحداً فتش الحديث كتفتيشي، وقفت علي أنّ ثلاثة أرباعه كذب

تصوّر نمي كنم كسي همانند من در ميان احاديث بررسي هاي لازم را به عمل آورده باشد، من به اين نتيجه رسيدم كه سه چهارم احاديث موجود، دروغ است.

سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 226 و الجامع لأخلاق الراوي، ج 1، ص 451، شماره 1970.

دار قطني مي گويد:

إنّ الحديث الصحيح في الحديث الكذب، كالشعرة البيضاء في جلد الثور الأسود

حديث هاي صحيح در ميان احاديث دروغ به اندازه موي سفيد در پوست گاو سياه است.

الأضواء علي السنّه المحمديّه، ص 193; النبي ومستقبل الدعوه از مروان خليفات، ج 3، ص 10; حيات محمد از محمد حسين هيكل، ص 49، ط. 13 و «أحاديث تناقض القرآن» به قلم دكتر جمال البنا، مجله «المصري اليوم»، شماره 1411، 24 آوريل 2008.

 

نتيجه شوم ممانعت ازحديث و دروغ پردازي

با گذشت حدود يك قرن و نيم از زمان صدور روايت، اهل سنّت در فكر تدوين احاديث پيامبر(صلي الله عليه وآله) برآمدند و تمام صحابه و تابعين كه عمده احاديث پيامبر را در سينه داشتند از دنيا رفته بودند; زيرا آخرين صحابه پيامبر ابو طفيل عامر بن واثله است كه سال يك صد هجري از دنيا رفت. (ابن حجر مي نويسد: لأنّ آخرهم موتاً هو أبو الطفيل عامر بن واثلة الكناني الذي توفّي سنة مائة من الهجرة. تهذيب التهذيب، ج 5، ص 82)

از اين رو، افراد سودجو و بي تقوا در بازار داغ نقل احاديث به طمع رسيدن به مال و منال مقام، اقدام به جعل روايات كردند و احاديث بي پايه و اساس سراسر جامعه اسلامي را فرا گرفت به گونه اي كه تشخيص حديث صحيح از ناصحيح دشوار گرديد.

محمّد بن اسماعيل بخاري متوفّاي 256 هجري در اين باره مي گويد: 000/200 روايت غير صحيح حفظ كرده ام (إرشاد الساري، ج 1، ص 59) وكتاب صحيح بخاري را از ميان شش صد هزار روايت انتخاب كرده ام (تاريخ بغداد، ج 2، ص 8، شماره 424; إرشاد الساري، ج 1، ص 50 وجامع الاُصول جزري، ج 1، ص 109)با اين كه تمام احاديث صحيح بخاري با حذف مكررات، 2761 روايت بيشتر نيست.

مسلم بن حجّاج نيشابوري متوفاي 261، مؤلّف صحيح مسلم، در كتاب خود بدون احتساب احاديث تكراري، چهارهزار روايت آورده است و اين مقدار را از بين سي صد هزار روايت گزينش كرده است.(المنتظم ابن الجوزي، ج 12، ص 171، شماره 1667 وطبقات الحفّاظ ذهبي، ج 2، ص 589، شماره 1667)

از جناب آقاي واعظ زاده خراساني مي پرسيم: حال با توجّه به اين نكات، آيا زيبنده است طلاب علوم ديني را به عنوان نماد روشن فكري توصيه كنيم كه به كتاب هاي روايي اهل سنّت مراجعه كنند؟

5. علي (عليه السلام) روايات صحابه را بدون سوگند نپذيرفت:

آري، اين دروغ پردازي عليه پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) به حدّي رسيد كه امير مؤمنان (عليه السلام) حديثي را كه از صحابه مي شنيد، بدون آن كه او را سوگند بدهد، حديث او را قبول نمي كرد، ابو داود در سنن خود از أسماء بن حكم فزاري نقل مي كند كه علي (عليه السلام) فرمود:

وإذا حدّثني أحد من أصحابه استحلفته، فإذا حلف لي صدّقته...

اگر يكي از اصحاب پيامبر(صلي الله عليه وآله) روايتي را برايم نقل مي كرد، او را سوگند مي دادم وقتي كه قسم مي خورد، سخن او را تصديق كرده و روايت او را مي پذيرفتم.

سنن أبي داود، ج 1، ص 340; سنن ترمذي، ج 1، ص 253، ج 4، ص 296; سنن كبري نسائي، ج 6، ص 110 و 315; مسند أبي يعلي، ج 1، ص 23; صحيح ابن حبان، ج 2، ص 390; تهذيب الكمال، ج 2، ص 533; سير أعلام النبلاء، ج 1، ص 73 و تهذيب التهذيب، ج 1، ص 234.

6. عمر بن خطاب اعتماد به روايات صحابه نداشت:

مسلم در صحيح خود آورده: هنگامي كه ابو موسي اشعري حديث استئذان را براي عمر بن خطّاب نقل كرد، از وي نپذيرفت و او را تهديد كرد كه اگر براي صحّت اين حديث دو نفر شاهد نياوري تو را چنين و چنان خواهم كرد. ابو موسي براي صحت گفتار خويش، اُبيّ بن كعب و ابو طفيل را آورد تا عمر از وي پذيرفت و از تنبيه وي صرف نظر كرد، آن گاه ابوطفيل به عمر گفت: «يَا ابْنَ الْخَطَّابِ فَلاَ تَكُونَنَّ عَذَابًا عَلَي أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي اللّه عليه وسلّم» اي پسر خطّاب! بر صحابه پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) عذاب مباش و آنان را شكنجه مكن.

صحيح مسلم، ج 6، ص 179، ح 5526.

7. اندك بودن روايات اهل سنّت:

از آن جايي كه اهل سنّت، معصوم را منحصر به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)مي كنند و سنّت را گفتار و رفتار حضرت و صحابه و تابعين مي دانند; برخلاف توصيه پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) به ثقلين، از سرچشمه جوشان علوم متّصل به وحي اهل بيت(عليهم السلام) بهره اي نمي برند; و به عللي كه اشاره شد، حدود يك قرن و نيم از نوشتن سنّت محروم بودند و با آغاز تدوين سنّت با انبوهي از احاديث ساختگي رو به رو شدند و براي به دست آوردن احاديث صحيح و مورد اطمينان با هزاران مشكل رو به رو گرديدند، از اين رو، مي بينيم كه احاديث مورد قبول انديشمندان اهل سنّت بسيار كم است و براي جبران موارد خلأ، ناگزير سراغ قياس، استحسان و ... رفته اند; ما نمونه اي از گواهي بزرگان اهل سنّت را مبني بر اندك بودن احاديث قابل اعتماد نقل مي كنيم:

الف: شافعي تمام روايات قابل استناد پانصد روايت مي داند:

شافعي رهبر يكي از شاخه هاي اهل سنّت مي گويد:

أنّه لم يصل إلي الأمة سوي خمسمائة حديث في أصول الأحكام ومثلها في أصول السنّة

از پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)، بيش از پانصد روايت در اصول أحكام و پانصد روايت در سنّت به دست ملّت نرسيده است.

مناقب الشافعي، ج 1، ص 419 و الوحي المحمدي، محمد رشيد رضا، ص 243.

احمد بن حنبل مي گويد:

الأصول التي يدور عليها العلم عن النبي(صلي الله عليه وآله) ينبغي أن تكون ألفا ومأتين

تمام احاديثي كه معارف ديني (عقايد، فقه، تفسير، تاريخ، اخلاق و...) بر آن استوار است، بيش از 2200 روايت نيست.

التقرير والتحبير، ج 3، ص 389; البحر المحيط في أصول الفقه، زركشي، ج 4، ص 491 و ارشاد الفحول، ص 251.

ب: مالك تنها سي صد روايت را صحيح مي دانست

ابن خلدون مي گويد:

ومالك رحمه اللّه إنّما صحّ عنده ما في كتاب الموطأ، وغايتها ثلاثمائة حديث أو نحوها

مالك رهبر مالكي ها، تنها سي صد روايت از رسول خدا را صحيح مي دانست.

تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 444.

در مقدمه تنوير الحوالك سيوطي نيز آمده است: كيا الهراسي در تعليقه خود بر اصول نوشته است: إنّ موطأ مالك كان اشتمل علي تسعة آلاف حديث ثمّ لم يزل ينتقي حتي رجع إلي سبعمائة; موطأ مالك مشتمل بر نه هزار روايت بود و هم چنين آنها را گزينش مي كرد تا روايات مورد قبول، به هفت صد روايت رسيد.قاضي ابوبكر ابن عربي در شرح ترمذي مي گويد: «الموطأ هو الأصل الأوّل واللباب... وذكر ابن الهباب أنّ مالكاً روي مائة ألف حديث جمع منه في الموطأ عشرة آلاف، ثمّ لم يزل يعرضها علي الكتاب والسنّة ويخبّرها بالآثار والأخبار حتي رجعت إلي خمسائة.» كتاب موطأ مالك در آغاز به عنوان كتاب اصلي مسلمانان بود، با اين كه مالك يك صد هزار روايت نقل كرده است; ولي در اين كتاب حدود ده هزار روايت ذكر كرده است و آن گاه آن روايات را با كتاب و سنّت مقايسه مي كرد و با احاديث و اخبار مَحَك مي زد تا اين كه روايات مورد پسند او به پانصد روايت بسنده كرد.(تنوير الحوالك، ص 6، به قلم محقق شيخ محمد عبد العزيز الخالدي ط. دار الكتب العلميّة - بيروت، 1418)

ج: ابو حنيفه حدود هفده روايت را صحيح مي دانست

ابن خلدون مي نويسد:

فأبو حنيفة رضي اللّه عنه يقال: بلغت روايته إلي سبعة عشر حديثا أو نحوها

تمام روايات مورد قبول ابوحنيفه كه روايت كرده است، حدود هفده روايت بيشتر نيست.

تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 444.

خطيب بغدادي مي نويسد:

جميع ما روي أبو حنيفة من الحديث مائة وخمسون حديثا، أخطأ ـ أو قال غلط ـ في نصفها

همه احاديثي را كه ابو حنيفه روايت كرده است 150 مورد مي باشد كه در نيمي از آنها اشتباه كرده و خطا رفته است.

تاريخ بغداد، ج 13، ص 418، شماره 123.

خطيب به واسطه ابن مقري از ابو حنيفه نقل كرده كه گفته است:

ما رأيت أفضل من عطاء وعامّة ما أحدثّكم به، خطأ

محدّثي بهتر از عطا نديده ام و همه احاديثي كه براي شما نقل مي كنم، اشتباه دارد.

تاريخ بغداد، ج 13، ص 403.

د: احمد بن حنبل كتاب هاي غزوات و تفاسير را بي اساس مي داند

خطيب بغدادي مي نويسد:

عن أحمد بن حنبل يقول : ثلاثة كتب ليس لها أصول : المغازي والملاحم والتفسير

أحمد بن حنبل گفته است: سه دسته از كتاب ها هيچ پايه و اساس ندارد: كتاب هاي مربوط به جنگ هاي صدر اسلام، كتاب هاي مربوط فتنه ها و درگيري ها و كتاب هاي مربوط به تفاسير.

الجامع لاخلاق الراوي، ج 2، ص 231.

در همين بخش مورد شماره 2، از دارقطني نقل كرديم كه مي گويد: «احاديث صحيح» در ميان احاديث دروغ به اندازه موي سفيد در پوست گاو سياه است (الأضواء علي السنّه المحمديّه، 193; النبي ومستقبل الدعوه، مروان خليفات، ج 3، ص 10; حيات محمد، محمد حسين هيكل، ص 49، ط. 13 و أحاديث تناقض القرآن به قلم دكتر جمال البنا، مجلّه «المصري اليوم»، شماره 1411، 24 آوريل 2008) و شعبه معتقد هست كه سه چهارم احاديث موجود، دروغ است.( سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 226 و الجامع لأخلاق الراوي، ج 1، ص 451 شماره 1970)

8. دخول اسرائيليّات در كتاب هاي اهل سنّت:

اگر كسي كوچك ترين مطالعه اي در كتاب هاي روايي و تفسيري اهل سنّت داشته باشد، به خوبي درك مي كند كه در ميان روايات آنان مطالب برگرفته از تورات و انجيل، فراوان است. به طوري كه ابن خلدون مورّخ نامي اهل سنّت مي گويد: «از آن جايي كه عرب، اهل خواندن، نوشتن و علم نبودند، معمولاً مطالب دقيق علمي را از يهود و نصاري همانند: كعب الاحبار، وهب بن منبه، عبد اللّه بن سلام و امثال آنان مي پرسيدند».

تا آن جا كه مي نويسد:

فامتلأت التفاسير من المنقولات عندهم وتساهل المفسرون في مثل ذلك وملأوا كتب التفسير بهذه المنقولات، وأصلها كلّها كما قلنا من التوراة أو مما كانوا يفترون

تفاسير اهل سنّت سرشار از مطالب اين افراد گشت و مفسّران نيز سهل انگاري نمودند و در كتاب هاي تفسيري سخنان اينها را نقل كردند و تمام گفته هاي اينها برگرفته از تورات و يا مطالب بي اساس و دروغ بوده است.

مقدمه تاريخ ابن خلدون، ص 439.

ابن كثير بعد از نقل روايت ابو هريره از كعب الاحبار يهودي مي نويسد:

وهذه الأقوال واللّه أعلم، كلّها مأخوذة عن كعب الاحبار فإنّه لمّا أسلم في الدولة العمريّة جعل يحدث عمر رضي اللّه عنه عن كتبه قديماً فربما استمع له عمر رضي اللّه عنه فترخص الناس في استماع ما عنده ونقلوا ما عنده عنه غثّها وسمينها وليس لهذه الأمّة واللّه أعلم حاجة إلي حرف واحد ممّا عنده

به خدا سوگند كه تمام اين گفته ها برگرفته از كعب الاحبار است كه در زمان خلافت عمر، مسلمان شد و از كتاب هاي قديمي يهود، براي عمر نقل حديث مي كرد و عمر، هم به سخنان وي گوش مي داد و هم به مردم اجازه مي داد كه به گفته هاي وي گوش فرا دهند و كعب الاحبار آن چه را از مطالب بي پايه و اساس داشت براي مردم نقل مي كرد، با اين كه اين امّت به سبب فرهنگ غني اسلامي خود، حتّي به يك حرف اين يهودي نياز نداشتند.

تفسير ابن كثير، ج 4، ص 19.

روايات صحابه و تابعين از كعب الاحبار:

گفتني است با توجّه به زمينه اي كه عمر بن خطّاب براي كعب الاحبار فراهم كرد، با كمال تأسّف بنا به نقل مزي در كتاب تهذيب الكمال، شخصيّتهاي بزرگي از صحابه و تابعين از وي نقل روايت كرده اند، مانند: الأخنس بن خليفة الضبي، أسلم مولي عمر بن الخطاب، تبيع الحميري جرير بن جابر الخثعمي، خالد بن معدان، روح بن زنباع، أبو المخارق زهير ابن سالم السلولي، سعيد بن المسيب، شريح بن عبيد، عبد الله بن رباح الأنصاري، عبد الله بن زبير، عبد الله بن ضمرة السلولي، عبد الله بن عباس، عبد الله بن عمر بن الخطاب، عبد الله بن غيلان، عبد الرحمان بن مغيث، عطاء بن أبي رباح، مالك ابن أبي عامر الأصبحي، محمد بن عبد الله بن صيفي، مطرف بن عبد الله بن الشخير، معاوية بن أبي سفيان، مغيث بن سمي، ممطور أبو سلام الأسود، همام شيخ لعبد الغفور الواسطي، يزيد بن خمير اليزني، يزيد بن قوذر، أبو إبراهيم الردماني، أبو رافع الصائغ، أبو سعيد الحبراني، أبو مروان الأسلمي والد عطاء بن أبي مروان، أبو هريرة وابن مواهن.

تهذيب الكمال، ج 24، ص 189.

عدم روايت علماي اهل سنت از اهل بيت(عليهم السلام) :

وقتي صاحب كتاب صحيح بخاري از علي (عليه السلام) كه از دوران كودكي تا آخرين لحظه حيات پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) ملازم با حضرت بود، در تمام كتابش 29 روايت نقل مي كند،(مقدمة فتح الباري: 476) ولي از ابوهريره كه كمتر از دو سال با پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) بوده 446 روايت نقل مي كند، (مقدمة فتح الباري: 477) نتيجه بهتر از اين نخواهد بود.

محمود ابوريه از علماء بزرگ اهل سنت مي گويد: اگر علي (عليه السلام) كه بيش از يك سوم قرن، ملازم پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم)بود، و هر روز فقط يك روايت از حضرت فرا مي گرفت، بايد بيش از از 12 هزار روايت از او نقل مي شد. (أبو هريره، ص 128) و حال آن كه همه احاديثي كه اهل سنت در تمام كتب روايي و تفسيري و تاريخي از علي (عليه السلام) نقل كرده اند از مرز 536 روايت تجاوز نمي كند.(أسماء الصحابة الرواة وما لكلّ واحد من العدد، ص 44) ولي آمار روايات ابوهريره در كتب اهل سنت، به 5374 مي رسد.(أسماء الصحابه الرواه وما لكلّ واحد من العدد، ص 37، بتحقيق سيد كسروي حسن ـ تلقيح فهوم الأثر لابن الجوزي، ص 363)

و همچنين در تمام كتاب صحيح بخاري، از حضرت صديقه طاهره (عليها السلام)، فقط يك روايت نقل شده، ولي از عايشه 242 روايت نقل شده است.(مقدّمه فتح الباري، ص 477)

از مقداد، فقط 2 روايت، و از سلمان و عمّار هر يك 4 روايت، و از امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) حتي يك روايت هم ذكر نشده; ولي از عبد اللّه عمر 270 روايت و از انس بن مالك 268 روايت نقل شده است.(مقدّمة فتح الباري، ص 475 و 477)

نتيجه اين عملكرد، يعني روي گرداني از ثقلين و دور افتادن از اهل بيت(عليهم السلام)، فرو رفتن در روايات اسرائيليات افرادي همانند كعب الاحبار و تميم الداري مي شود كه چهره نوراني اسلام را مشوه جلوه مي دهد.

نمونه هايي از اسرائيليات در معتبرترين كتب اهل سنت

نتيجه روي گرداني از ثقلين و دور افتادن از اهل بيت(عليهم السلام)، فرو رفتن در روايات اسرائيليات افرادي همانند كعب الاحبار و تميم الداري مي شود كه چهره نوراني اسلام را مشوه جلوه مي دهد.

فرود آمدن خداوند از عرش به زمين:

عن أبي هريرة عن رسول اللّه صلّي اللّه عليه وسلّم قال: ينزِل اللّه إلي السماء الدنيا كلّ ليلة حين يمضي ثلث الليل الأوّل; فيقول: أنا الملك، أنا الملك، من ذا الذي يدعوني فأستجيب له، من ذا الذي يسألني فأعطيه، من ذا الذي يستغفرني فأغفر له، فلا يزال كذلك حتي يضيء الفجر.

خداوند هر شب در بخش پاياني شب، به آسمان زمين فرود مي آيد و تا طلوع فجر ندا مي كند: چه كسي است كه مرا بخواند و از من چيزي بخواهد و طلب بخشش كند، تا خواسته هاي وي را بر آورده نمايم.

صحيح مسلم، ج 2، ص 175ـ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 435 ـ سنن الترمذي، ج 1، ص277.

در برخي از روايات آمده «فإذا طلع الفجر صعد إلي عرشه» (فتح الباري، ج 13، ص390) پس از طلوع فجر به عرش مراجعت مي كند.

شايد روزگاري اين سخنان بي پايه و اساس، مشتري داشت ولي امروز دانش پژوهان عالم به او مي خندند و اين سخن را اسطوره مي دانند، چون با توجه به كرويت زمين در هر لحظه از شبانه روز، در يك نقطه كره زمين، پايان شب و طلوع فجر مي باشد، و اگر خداوند از عرش به زمين آمده باشد، مادامي كه زمين باقي است و شب و روز در چرخش است ديگر به عرش بر نخواهد گشت.

و روي اين جهت برخي از بزرگان اهل سنت در توجيه اين روايت دچار حيرت و سرگرداني شده اند. (رجوع شود به تفسير القرطبي، ج 4، ص39 ـ فتح الباري، ج 13، ص390)

البته نتيجه دوري از اهل بيت عصمت و طهارت و بي توجهي به توصيه رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) در تمسك به ثقلين، سقوط در اين چنين وادي هاي خطرناك است.

خداوند به صورت نو جوان و مو فرفري است:

ابو يعلي از ابن عباس نقل كرده كه پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود:

رأيت ربّي عزّ وجلّ، شابّ أمرد جعد قطط، عليه حلية حمراء.

خداوند را به صورت نو جواني ديدم كه هنوز موي صورتش در نيامده، سرش پرمو، پيچ پيچ (فرفري) و داراي زيور و آلات سرخ بود.

ابو يعلي در كتاب ديگرش گفته: ابوزرعه دمشقي اين روايت را صحيح شمرده ... و أحمد بن حنبل گفته: «هذا حديث رواه الكبّر عن الكبّر، عن الصحابة عن النبي(صلي الله عليه وآله وسلم) ، فمن شك في ذلك أو في شيء منه فهو جهميّ لا تقبل شهادته ولا يُسلّم عليه، ولا يُعاد في مرضه». اين حديث را بزرگان از بزرگان از صحابه روايت كرده اند و هر كس در صحت اين روايت شك نمايد او جهمي و شهادت او پذيرفته نيست، سلام نبايد به او داد و به هنگام مريضي از وي نبايد عيادت كرد.(طبقات الحنابله، ج3، ص81، ج 82، ط ج مكتبه العبيكان، مكه المكرمه ج جامعة أم القري، إبطال التأويلات لأبي يعلي، ج1، ص141، ط1 ج مكتبة دار الإمام الذهبي الكويت، 1410 هـ.، إبطال التأويلات، ج1، ص145)

خداوند با پيامبر (ص) مصافحه مي كند:

وروي المشبهة عن النبي عليه الصلاة والسلام أنّه قال: لقيني ربي فصافحني وكافحني ووضع يده بين كتفي حتي وجدت برد أنامله.

مشبهه از پبامبر گرامي (صلي الله عليه وآله وسلم) نقل مي كنند كه فرمود: با خداوند ملاقات كردم و او با من مصافحه كرد و به بوسه داد و دستش را ميان شانه هاي من نهاد و من سردي انگشتان خدا را احساس كردم.

الملل والنحل، ج 1، ص 100.

كرسي در اثر سنگيني خداي وهابيت ناله مي كند:

سيوطي از طرق مختلف عن عمر نقل مي كند كه زني خدمت رسول اكرم(صلي الله عليه وآله وسلم) رسيد و گفت: دعا كن خداوند مرا وارد بهشت سازد، رسول گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) خدا را به عظمت ياد كرد و فرمود: «إنّ كرسيّه وسع السماوات والأرض ، وإنّ له أطيطاً كأطيط الرحل الجديد إذا ركب من ثقله».كرسي خداوند، سراسر آسمان و زمين را فرا گرفته است و هنگامي كه خداوند بر روي كرسي قرار مي گيرد، در اثر سنگيني حق از كرسي ، ناله اي همانند ناله شتر بچه خارج مي شود.(قال السيوطي: وأخرج عبد بن حميد وابن أبي عاصم في السنة والبزار وأبو يعلي وابن جرير وأبو الشيخ والطبراني وابن مردويه والضياء المقدسي في المختارة عن عمر، «أنّ إمرأة أتت النبي صلي الله عليه وسلم فقالت: أدع اللّه أن يدخلني الجنّة ، فعظمّ الرب تبارك وتعالي وقال : «إنّ كرسيّه وسع السماوات والأرض ، وإنّ له أطيطاً كأطيط الرحل الجديد إذا ركب من ثقله». الدر المنثور ج 1 ص 328)

و هيثمي در كتاب مجمع الزوائد اين روايت را صحيح دانسته است.(قال الهيثمي: رواه البزار ورجاله رجال الصحيح ـ مجمع الزوائد، ج 1، ص 83. وقال أيضاً: رواه أبو يعلي في الكبير ورجاله رجال الصحيح غير عبد اللّه بن خليفه الهمذاني وهو ثقه ـ مجمع الزوائد، ج 10، ص 159)

رسول خدا قرآن را فراموش مي كند:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُبَيْدِ بْنِ مَيْمُون، أَخْبَرَنَا عِيسَي بْنُ يُونُسَ، عَنْ هِشَام، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَائِشَةَ رضي الله عنها قَالَتْ سَمِعَ النَّبِيُّ صلي الله عليه وسلم رَجُلاً يَقْرَأُ فِي الْمَسْجِدِ فَقَالَ : رَحِمَهُ اللَّهُ، لَقَدْ أَذْكَرَنِي كَذَا وَكَذَا آيَةً، أَسْقَطْتُهُنَّ مِنْ سُورَةِ كَذَا وَكَذَا

رسول خدا شنيدند كه مردي در مسجد قرآن مي خواند ، پس فرمودند خدا فلاني را رحمت كند ; آيه فلان و فلان از سوره فلان را به ياد من آورد ... كه من آن ها را از سوره فلان فراموش كرده بودم !!!

صحيح البخاري ، ج3 ، ص152، ح 2655 ، كتاب الشهادات، ب 11 ، باب شَهَادَةِ الأَعْمَي.

پيامبر در حال جنابت نماز مي خواند:

روي البخاري عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ أُقِيمَتِ الصَّلاَةُ، وَعُدِّلَتِ الصُّفُوفُ قِيَامًا، فَخَرَجَ إِلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم فَلَمَّا قَامَ فِي مُصَلاَّهُ ذَكَرَ أَنَّهُ جُنُبٌ فَقَالَ لَنَا : مَكَانَكُمْ. ثُمَّ رَجَعَ فَاغْتَسَلَ، ثُمَّ خَرَجَ إِلَيْنَا وَرَأْسُهُ يَقْطُرُ، فَكَبَّرَ فَصَلَّيْنَا مَعَهُ. تَابَعَهُ عَبْدُ الأَعْلَي عَنْ مَعْمَر عَنِ الزُّهْرِيِّ. وَرَوَاهُ الأَوْزَاعِيُّ عَنِ الزُّهْرِيِّ.

صحيح البخاري، ج 1، ص77، ح 275، كتاب الغسل، باب إذا ذكر في المسجد أنّه جنب ـ صحيح مسلم، ج 1، ص 422، كتاب الصلاه، باب متي يقوم الناس للصلاه ح 157 و 158 .

پيامبر قصد خودكشي مي كرد:

وَفَتَرَ الْوَحْيُ فَتْرَةً حَتَّي حَزِنَ النَّبِيُّ - صلي الله عليه وسلم - فِيمَا بَلَغَنَا حُزْنًا غَدَا مِنْهُ مِرَارًا كَيْ يَتَرَدَّي مِنْ رُءُوسِ شَوَاهِقِ الْجِبَالِ ، فَكُلَّمَا أَوْفَي بِذِرْوَةِ جَبَل لِكَيْ يُلْقِيَ مِنْهُ نَفْسَهُ ، تَبَدَّي لَهُ جِبْرِيلُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ حَقًّا . فَيَسْكُنُ لِذَلِكَ جَأْشُهُ وَتَقِرُّ نَفْسُهُ فَيَرْجِعُ ، فَإِذَا طَالَتْ عَلَيْهِ فَتْرَةُ الْوَحْيِ غَدَا لِمِثْلِ ذَلِكَ ، فَإِذَا أَوْفَي بِذِرْوَةِ جَبَل تَبَدَّي لَهُ جِبْرِيلُ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ.

بخاري مي گويد : مدت زماني وحي قطع شد ; تا اينكه - طبق آنچه به ما خبر رسيد - رسول خدا اندوهگين گرديدند به حدي كه هر روز چند بار مي خواستند خود را از بالاي قله كوه ها به پايين پرت كنند.

پس هر زمان كه مي خواستند خود را به پايين پرت كنند جبريل خود را به او نشان مي داد و مي گفت : اي محمد تو واقعا فرستاده خدا هستي !! پس به همين سبب نگراني حضرت از بين مي رفت و دلش آرام مي گرفت ; اما باز وقتي بعد از چند وقت به او وحي نشد دوباره به دنبال همين كار مي رفت پس وقتي به كوهي مي رسيد جبريل خود را براي او آشكار كرده و همين مطلب را براي او مي گفت.

بخاري، كتاب التعبير، 2982 و كتاب الانبياء، 3392، كتاب التفسير، 4952، الامام البخاري، 142.

در يك ساعت با 11 نفر از زنانش نزديكي مي كرد!:

بخاري در صحيح خود نقل مي نويسد:

حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ مَالِك، قَالَ كَانَ النَّبِيُّ صلي الله عليه وسلم يَدُورُ عَلَي نِسَائِهِ فِي السَّاعَةِ الْوَاحِدَةِ مِنَ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ، وَهُنَّ إِحْدَي عَشْرَةَ. قَالَ قُلْتُ لأَنَس أَوَكَانَ يُطِيقُهُ قَالَ كُنَّا نَتَحَدَّثُ أَنَّهُ أُعْطِيَ قُوَّةَ ثَلاَثِينَ. وَقَالَ سَعِيدٌ عَنْ قَتَادَةَ إِنَّ أَنَسًا حَدَّثَهُمْ تِسْعُ نِسْوَة.

انس گفت : رسول خدا صلي الله عليه وسلم در يك ساعت از شبانه روز بين يازده زن خويش مي گشت !!! به انس گفتم : آيا او نيروي اين كار را داشت؟ پاسخ داد : در ميان ما صحابه اين چنين مطرح بود، كه به آن حضرت نيروي سي مرد داده شده است !!!

صحيح بخاري ، ج1، ص71، ح268، كتاب الغسل، ب 12 ، باب إِذَا جَامَعَ ثُمَّ عَادَ، وَمَنْ دَارَ عَلَي نِسَائِهِ فِي غُسْل وَاحِد .

حال بايد آقايان اهل سنت و مدافعان از صحيح بخاري بيان كنند كه آيا پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) براي صحابه تعريف مي كرد كه من در يك ساعت با 11 تن از همسرانم چنين و چنان مي كنم و يا همسران حضرت اين را نقل مي كردند و يا انس از نزديك شاهد اين قضيه بوده در هر صورت به قدري موضوع زشت است كه قابل تصور نيست.

پيامبر در جلوي مردم برهنه و عريان:

بخاري مي نويسد:

حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ دِينَار، قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ، يُحَدِّثُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم كَانَ يَنْقُلُ مَعَهُمُ الْحِجَارَةَ لِلْكَعْبَةِ وَعَلَيْهِ إِزَارُهُ. فَقَالَ لَهُ الْعَبَّاسُ عَمُّهُ يَا ابْنَ أَخِي، لَوْ حَلَلْتَ إِزَارَكَ فَجَعَلْتَ عَلَي مَنْكِبَيْكَ دُونَ الْحِجَارَةِ. قَالَ فَحَلَّهُ فَجَعَلَهُ عَلَي مَنْكِبَيْهِ، فَسَقَطَ مَغْشِيًّا عَلَيْهِ، فَمَا رُئِيَ بَعْدَ ذَلِكَ عُرْيَانًا صلي الله عليه وسلم.

جابر بن عبد اللّه نقل مي كند كه رسول خدا همراه مردم سنگ هاي كعبه را جا به جا مي نمودند در حاليكه لنگي بر تن داشتند ; پس عباس عموي ايشان به ايشان گفت : اي فرزند برادرم اگر اين لنگ را باز كني و آن را بر روي دوشت بگذاري در زير سنگ ( راحت تر خواهي بود ) پس ايشان لنگ را باز كرده و آن را بر روي دوش خود انداخت!!! ; ناگهان بيهوش بر روي زمين افتاد ; پس ديگر بعد از آن كسي حضرت را برهنه نديد !!!

بخاري ، ج1، ص 96 ، ح364، كتاب الصلاة، ب 8 ، باب كَرَاهِيَةِ التَّعَرِّي فِي الصَّلاَةِ وَغَيْرِهَا.

وأخرج الترمذي عن عائشة قالت: قدم زيد بن حارثة المدينة ورسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم في بيتي ، فأتاه فقرع الباب ، فقام إليه رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم عرياناً يجرّ ثوبه ، واللّه ما رأيته عرياناً قبله ولا بعده ، فاعتنقه وقبّله. هذا حديث حسن.

سنن ترمذي، ج 5، ص 76، ح 2732.

بني اسرائيل، موسي را لخت و عريان تماشا مي كنند:

روي البخاري ومسلم عن أبي هريرة قال: قال رسول اللّه (صلي اللّه عليه وآله): إن موسي كان رجلا حييا ستيرا ... فخلا يوما وحده، فوضع ثيابه علي الحجر، ثم اغتسل، فلما فرغ أقبل علي ثيابه ليأخذها، وإن الحجر عدا بثوبه فأخذ موسي عصاه وطلب الحجر، فجعل يقول: ثوبي حجر، ثوبي حجر، حتي انتهي الي ملأ من بني إسرائيل فرأوه عريانا، أحسن مما خلق اللّه وأبرأه ممّا يقولون.

صحيح بخاري، ج 1، ص 73، ح 75، كتاب الغسل باب من اغتسل عريانا وحده في الخلوه ـ صحيح مسلم، ج 1، ص183، كتاب الحيض باب جواز الاغتسال عريانا في الخلوه.

حضرت موسي سيلي بر صورت عزرائيل مي نوازد:

قريب به اين اسطوره، قضيّه اي است كه ابوهريره نقل مي كند كه حضرت موسي هنگام قبض روح، چنان سيلي به صورت عزرائيل نواخت كه چشم او از حدقه بيرون پريد، و او به خداوند از دست حضرت موسي شكايت نمود وگفت: اگر موسي مورد عنايت تو نبود، من هم با وي به سختي برخورد مي كردم.

عن أبي هريرة، قال: أرسل ملك الموت إلي موسي (عليه السلام) فلمّا جاءه صكّه ففقأ عينه، فرجع إلي ربّه فقال أرسلتني إلي عبد لا يريد الموت، قال: فردّ اللّه إليه عينه.

صحيح مسلم، ج 7، ص100، كتاب الفضائل باب فضائل موسي ـ صحيح بخاري، ج 2، ص92، كتاب الجنائز باب من أحبّ الدفن في الأرض المقدّسه.

وفي رواية عمّار، فقال: يا ربّ! عبدك موسي فقأ عيني، ولولا كرامته عليك، لشققت عليه.

فتح الباري ج 6 ص 315.

شكي نيست كه اين مطالب بي اساس، با منطق قرآن كه حضرت موسي را پيامبر مرسل و مخلص معرفي مي كند، سازگاري ندارد: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَـبِ مُوسَي إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولاً نَّبِيًّا» (مريم/ 51)، «و در اين كتاب از موسي ياد كن، زيرا كه او پاكدل و فرستاده اي پيامبر بود».و با مقام عصمت و جايگاه والاي او نزد خداوند تعالي منافات دارد: «وَ كَانَ عِندَ اللَّهِ وَجِيهًا»، (أحزاب/ 69) «و موسي نزد خدا آبرومند بود».

و هم چنين روايتي كه از ابو هريره نقل كرده اند كه در قيامت هرچه از گنهكاران را وارد جهنم مي كنند پر نمي شود تا آن گاه كه خداوند تبارك وتعالي پاي خود را در درون جهنّم مي نهد و پر مي شود:

عن أبي هريرة... يقال لجهنم: هل امتلأت؟ وتقول هل من مزيد؟ فيضع الربّ تبارك وتعالي قدمه عليها فتقول: قطّ قطّ.

صحيح بخاري، ج 6، ص 48 و ص 224.

فتاوي زشت مستند به اسرائيليات

ازدواج مشرقي با مغربي:

فإذا زوّج الرجل ابنته وهي في المشرق برجل هو وأبوها في المغرب ، ولم يفترقا ليلاً ونهاراً حتي مضت مدّة ستّة أشهر ، فولدت البنت في المشرق ، التحق نسب الولد بالرجل الذي هو وأبوها في المغرب، مع أنّه لا يمكنه الوصول إليها إلاّ بعد سنين متعدّدة ; بل لو حبسه السلطان من حين العقد وقيّده ، وجعل عليه حفظة مدّة خمسين سنة، ثمّ وصل إلي بلد المرأة فرأي جماعة كثيرة من أولادها ، وأولاد أولادها ، إلي عدّة بطون ، التحقوا كلّهم بالرجل الذي لم يقرب هذه المرأة ولا غيرها ألبتة.

الفقه الإسلامي للزحيلي، ج 7، ص683.

شير حيواني موجب رضاع مي شود:

وأفتي محمد بن إسماعيل البخاري صاحب الصحيح: بأنّ لبن البهيمة ينشر الحرمة ، فلو شرب اثنان أو أكثر من لبن شاة واحدة صاروا إخوة أو أخوات من الرضاعة ... هذه المسألة كانت سبب إخراجه من بخارا.

المبسوط، ج 30، ص297، ج 1، ص 139.

حكم شخص يدخل بتمامه في الفرج:

كتب أحمد بن محمد الصاوي من فقهاء المالكيّة: ... لو دخل شخص بتمامه في الفرج، فلا نصّ عندنا، وقالت الشافعيّة : إن بدأ الدخول بـ «ذكره» اغتسل و إلاّ فلا ... .

حاشيه الشرح الصغير علي أقرب المسالك للصاوي، ج 2، ص 164 ، ط مصر1392، حاشيه الدسوقي علي الشرح الكبير، ج 1، ص 5.

قال عبد الحميد الشَرْواني نزيل مكّة المكرّمة: ... ولو دخل شخص فرج امرأة وجب عليهما الغسل ولو أدخل ذكره في ذكر آخر وجب الغسل علي كلّ منهما كما أفتي به الرملي شيخنا...

حواشي الشرواني علي تحفه المحتاج، ج 1، ص 260 ، كتاب الطهاره، ط. دار إحياء التراث ـ بيروت.

رجل شقّ ذكره وأدخله في إمرئتين:

قال عبد الحميد الشَرْواني: لو شقّ ذكره نصفين فأدخل أحدهما في زوجة ، والآخر في زوجة أخري ، وجب عليه الغسل دونهم ... لو أدخل أحدهما في قبلها ، والأخري في دبرها ، وجب الغسل.

حواشي الشرواني علي تحفه المحتاج، ج 1، ص 259 ، كتاب الطهاره، ط. دار إحياء التراث ـ بيروت.

حكم رجل دخل في بطن امرأة:

لو أنّ رجلاً دخل بطن امرأة من أسفل ، فهل يجب عليه الغسل أم لا؟ فأجاب : إنّه لو دخل من رجليه وجب عليه الغسل ، وإذا دخل من جهة الرأس فلا يجب عليه الغسل.

ما لا يجوز فيه الخلاف لعبد الجليل عيسي، 90.

هم زمان با اجراي سياست «حسبنا كتاب اللّه» و منع از تحديث و نگارش احاديث پيامبر صلي الله عليه وآله و محو آثار مكتوب نبوي، دسيسه سازان بيكار ننشسته، جاي خالي احاديث رسول خدا صلي الله عليه وآله را با نقل خرافات و روايات اسرائيلي پركردند! و مطالب تحريف شدهي كتب آسماني گذشته را در تفسير قرآن وارد كردند، به طوري كه هم اكنون صدها حديث و داستان از اين دست در مجموعه هاي تفسير اثري از قول صحابه، تابعين و اتباع تابعين ثبت شده است.

درخشش فقه اهل بيت (ع) در كشورهاي اسلامي

با توجه به اين كه در سال هاي اخير، در كشورهاي اسلامي مشكلات جامعه بشري رو به افزايش گذاشته، برخي از دانشمندان و فقهاي روشنفكر اهل سنت دريافته اند كه احاديث صحيح رسيده از پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) در ميان كتب اهل سنت خيلي اندك و غالب فتاواي فقها بر خاسته از قياس و استحسانات عقول بشري است و اين چنين فقهي نمي تواند پاسخگوي اين مشكلات باشد.

و از آنجايي كه فرهنگ نورانيِ شيعه، برگرفته از سرچشمه اقيانوس بي كران علوم اهل بيت(عليهم السلام) مي باشد، توانايي پاسخگويي به تمام مشكلات بشري در همه حوزه هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي دارد، از اين روي فقهاي ژرف انديش اهل سنت، براي حل برخي از معضلات پيچيده جامعه امروزي، نا گزير شدند به سوي علوم اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) توجه كنند و مطابق فقه آل محمد(صلي الله عليه وآله) فتوا صادر كنند، و اينك چند نمونه از موارد را ذكر مي كنيم.(گفتني است در اين بخش از فايلي كه دوست عزيزم جناب آقاي دكتر بي آزار شيرازي در اختيارم قرار داده بودند، حد اكثر استفاده را بردم.)

قانون رضاع از يك قطره به 15 بار

در مقدار رضاع و شيرخوردني كه موجب محرميت و حرام شدن ازدواج ميان دو كودك شير خوار مي گردد، در نظر بعضي از مذاهب اربعه مانند ، حنفيان و مالكيان و حنبليان، با نوشيدن كمي و لو يك قطره شير، محرميت ايجاد مي گردد واز نظر شافعيان و نظر راجح حنابله پنج بار شيرخوردن عامل محرم شدن دو كودك مي شود.

ولي در فقه شيعه برخواسته از احاديث اهل بيت(عليهم السلام)، شيرخوارگي بايد به اندازه اي باشد كه باعث رويش گوشت و محكم شدن استخوان كودك گردد و يا از نظر مدت ، يك شبانه روز پشت سر هم و يا از نظر تعداد، پانزده مرتبه باشد.

شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه الازهر، نظر شيعه را بر مي گزيند واعلام مي دارد:

من شخصا دليل شيعه را قويتر دانسته و بر طبق رأي شيعه در اين قسمت فتوي مي دهم.

مجله رسالة الاسلام، چاپ دار التقريب قاهره ، شماره 2 سال 11 ص 217.

زيرا عنوان امهات در قرآن: «وَامُّهَاتِكُم اللاتِي اَرضَعْنَكُم» مدتي را مي طلبد كه مفهوم مادري را براي كودك شيرخوار ايجاد كند و طبيعي است كه با خوردن يك قطره شير يا سه يا پنج نوبت ، عاطفه و شوق مادري ميان آن دو پديد نمي آيد.

الفتاوي، نوشته شيخ محمود شلتوت، ص 283 چاپ قاهره، دار الشروق .

عدول از قانون سه طلاق به يك طلاق

از نظر پيشوايان مذاهب چهارگانه اگر مردي به زنش بگويد: «من تو را سه طلاقه كرده ام»، سه طلاق محسوب مي شود و ديگر حق رجوع ندارد ولي از نظر فقه اهل بيت(عليهم السلام)، يك طلاق محسوب مي گردد.

در سال 1929 اين قانون در مصر طبق مذهب شيعه، تغيير يافت و در ماده سوم از قانون شماره 25 ، تصريح شد كه: «طلاقي كه با عدد همراه است چه با لفظ و چه با اشاره، يك طلاق بيشتر محسوب نمي شود».

اين تغيير از مذهب حنفي به مذهب جعفري به خاطر مصلحت خانواده و يسر و آساني بر مردمي است كه دچار چنين طلاقي مي شوند.

احكام الأسرة ،تأليف محمد مصطفي شلبي، ص 489.

ماده 90 قانون خانواده اردن تصريح مي كند كه : «طلاق مكرر در مجلس واحد ، يك طلاق محسوب مي شود».

القرارات الاستئنافيه في اصول المحاكمات الشرعيه و اصول الدعوي، نوشته قاضي احمد داوود، ج 2 ، ص 912 ، شرح قانون الاحوال الشخصيه الاردني نوشته: دكتر محمد السرطاوي، ج 2، ص 326.

و ماده 10 قانون امارات نيز، تصريح مي كند كه: «طلاقهاي پي در پي يا متعدد در يك مجلس يك طلاق محسوب مي شود».

حداكثر بارداري از دو سال به 9 ماه

حد اكثر دوران حاملگي از نظر حنفيان دو سال و از نظر مالكيان وشافعيان وحنبليان چهار سال و از نظر ليث بن سعد وعباد بن عوام ، پنج سال واز نظر زهري هفت سال و اين قول ديگري از مالك است.

ولي از نظر فقهاي شيعه حداكثر دوران حاملگي 9 ماه است و بعضي گفته اند 10 ماه و برخي يكسال كامل نه بيشتر.

در مصر زناني فاسد، فرزندان نامشروع را به شخص ثروتمند مرده اي نسبت مي دادند و به نظر فقهاي حنفي استناد مي كردند كه حداكثر دوران بارداري تا دو سال است ، وزارت دادگستري مصر مسئله را به پزشكي قانوني ارجاع داد و پزشكي قانون نظر فقه اماميه را مورد تأييد قرار داد.

معجم فقه السلف عتره و صحابه و التابعين، تأليف محمد المنتصر الكتاني، ص 262.

از اين روي در محاكم قضايي مصر، مطابق قانون شماره 25 سال 1929، ماده 15، حداكثر دوران بارداري را كه مطابق فقه اماميه يك سال قرار داده بودند، عمل مي شود.

الاحوال الشخية، نوشته محمد محيي الدين، ص 474.

از عدم جواز تا جواز وصيت براي وارث

از نظر مذاهب اربعه اهل سنت وصيت براي وارث جايز نيست ولي از نظر فقه اهلبيت جايز است.

قانون وصيت در مصر در ماده 37 سال 1946 ، نظر اهل بيت را پذيرفت و وصيت براي وارث را در حدود ثلث بدون اجازه ورثه اجازه داد.

الفقه الاسلامي وأدلّته نوشته دكتر وهبه زحيلي ، ج 10، ص 7478.

شيخ محمد زكريا البرديسي استاد دانشكده دانشگاه قاهره مي گويد: «ما در قوانين جديد خانواده در جواز وصيت براي وارث به مذهب شيعه عمل كرديم و مذاهب چهارگانه تسنن را كه وصيت براي وارث را اجازه نمي داد رها ساختيم ، واين همگام با مصالح مردم در دائره كتاب و سنت است».

دعوه التقريب قاهره، المجلس الاعلي للشئون الاسلامية 1412 هـ ، ص 241.

توسعه وقت رمي جمرات

از نظر جمهور فقهاي مذاهب اربعه وقت رمي جمرات بعد از زوال است واين امر باعث شده كه هر سال به سبب ازدحام جمعيت ميليوني ، عده اي كشته شوند ، عده اي از فقهاء عربستان سعودي بر آن شده اند كه به استناد فقه امام باقر (ع) وقت رمي جمرات را از صبح قرار دهند.

علامه شيخ زرقاء مي نويسد : «در روز دوم از ايام عيد، جمهور فقهاء برآنند كه وقت رمي از زوال آغاز مي شود و رمي قبل از ظهر صحيح نيست ، ولي در اين مسئله امام باقر محمد بن علي از آل البيت (ع) مخالفت كرده اند ... و بنابراين در اين ايام از اول صبح، مي توان رمي كرد و بر مكلف است كه از يكي از مذاهب معتبر هر كدام كه باشد پيروي كند و خداوند از وي مي پذيرد.»

فتاوي مصطفي الزرقاء، ص 196، به اهتمام مجدي احمد مكي ، چاپ دمشق ، دار القلم ، 1420.

دكتر عبد الوهاب ابو سليمان عضو كبار العلماء عربستان سعودي مي نويسد: مذهب شيعه زيدي و امامي بنا به نظر امام ابو جعفر الباقر (ع) رمي جمرات را از صبح مي دانند... واين نظر منسجم با مقاصد شريعت مطهره در رفع حرج ، و جلوگيري از خونريزي ، و حفظ نفوس است.

مجله البحوث الفقهيّه المعاصره، شماره 49، سال 13، ص 122، شوال - ذيقعده و ذيحجه سال 1421 هـ. ق.

دكتر قرضاوي رئيس مجمع اتحاديه جهاني علماي مسلمين نيز همين نظريه را داده است.

مجله المجتمع كويت، شماره 1343، ص 46، سال 1319 هـ.

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 70
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 3
  • آی پی امروز : 5
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 8
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 20
  • بازدید ماه : 26
  • بازدید سال : 63
  • بازدید کلی : 3,050