close
تبلیغات در اینترنت
استدلال به نامه ششم نهج البلاغه براي انكار شهادت حضرت زهرا (س)
loading...

مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

طرح شبهه: ما معتقديم كه همه صحابه و به ويژه حضرت ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) با دختر گرامي رسول اكرم (صلي الله عليه وسلم) رفتاري شايسته داشته اند و احترام خانه آن بانوي بزرگوار را كاملاً مراعات نموده اند؛ چنانچه حضرت ابوبكر (رضي الله عنه) سفارش فرمودند:  ارقبوا محمداً (صلي الله…

استدلال به نامه ششم نهج البلاغه براي انكار شهادت حضرت زهرا (س)

m.ali_qasemi بازدید : 13 سه شنبه 14 دي 1395 نظرات ()

طرح شبهه:

ما معتقديم كه همه صحابه و به ويژه حضرت ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) با دختر گرامي رسول اكرم (صلي الله عليه وسلم) رفتاري شايسته داشته اند و احترام خانه آن بانوي بزرگوار را كاملاً مراعات نموده اند؛ چنانچه حضرت ابوبكر (رضي الله عنه) سفارش فرمودند: 

ارقبوا محمداً (صلي الله عليه وسلم) في أهل بيته.

حال محمد (صلي الله عليه وسلم) را درباره ي اهل بيتش مراعات كنيد.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1361، ح3509، كتاب فضائل الصحابة، بَاب مَنَاقِبِ قَرَابَةِ رسول اللَّهِ، و ج 3، ص 1370، ح3541 و بَاب مَنَاقِبِ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ رضي الله عنهما، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ - 1987م.

وحضرت علي (رض) در «نهج البلاغه» تصريح مي كند كه با مخالفان بيعت با خليفه يا امام برخورد شديد شود، گرچه اين كار به درگيري بيانجامد؛ آنجا كه مي فرمايد:

و چون ايشان ( مهاجرين و انصار ) گرد آمده مردي را خليفه و پيشوا ناميدند رضا و خشنودي خدا در اين كار است، و اگر كسي به سبب عيب جويي و يا بر اثر بدعتي از فرمان ايشان سرپيچيد او را به اطاعت وادار نمايند، و اگر فرمان آن ها را نپذيرفت با او مي جنگند به جهت آن كه غير راه مؤمنين را پيروي نموده، و خداوند او را واگذارد به آنچه كه به آن رو آورده است.

نهج البلاغه، فيض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج، 5 ص، 841،840 چاپ: تهران. 

ما با آن كه معتقديم در امر بيعت با خليفه هيچ گونه درگيري ميان شيخين و حضرت علي رخ نداده؛ اما باز هم اگر حضرت عمر فاروق (رضي الله عنه) كسي را تهديد كرده باشد مطابق با فرمان حضرت علي (رضي) او را معذور مي دانيم.

نقد و بررسي:

وقايع و حوادث تاريخي خلاف سخن شما را ثابت مي كند؛ زيرا بر فرض صحيح بودن آنچه شما از رفتار و سفارش ابوبكر نسبت به خاندان رسول خدا صلي الله عليه وآله ادعا مي كنيد، نقل ها و روايات موجود در منابع روائي و تاريخي، چهره ديگري را از تعامل با اميرمؤمنان علي عليه السلام و خاندان وحي به نمايش در آورده است؛ زيرا در نخستين مرحله شاهد اصرار بر وادار كردن علي عليه السلام به بيعت با خليفه هستيم، و اين پا فشاري آنقدر ادامه پيدا مي كند تا زشت ترين حوادث و دردناك ترين ستم ها در خانه علي و فاطمه اتفاق مي افتد.

فقال أبو بكر لقنفد وهو مولي له: اذهب فادع لي عليا، قال فذهب إلي علي فقال له: ما حاجتك؟ فقال يدعوك خليفة رسول الله، فقال علي: لسريع ما كذبتم علي رسول الله. فرجع فأبلغ الرسالة، قال: فبكي أبو بكر طويلا. فقال عمر الثانية: لا تمهل هذا المتخلف عنك بالبيعة، فقال أبو بكر رضي الله عنه لقنفد: عد إليه، فقل له: خليفة رسول الله يدعوك لتبايع، فجاءه قنفد، فأدي ما أمر به...

ابوبكر به قنفذ نوكرش دستور داد و گفت: برو علي را صدا بزن، قنفذ دستور را اجرا كرد و نزد علي عليه السلام رفت، علي پرسيد: چه مي خواهي؟ گفت: جانشين پيغمبر تو را مي خواهد، فرمود: چه زود به رسول خدا عليه السلام دروغ بستيد (كنايه از اين كه خليفه رسول بودن دروغي بيش نيست )، قنفذ باز گشت و پيام علي را به ابوبكر ابلاغ كرد، ابوبكر گريست، عمر گفت: به كسي كه از بيعت كوتاهي كرده است مهلت مده، ابوبكر بار ديگر به قنفذ دستور داد تا به خانه علي برود و او را براي بيعت فرا به خواند....

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

اگر واقعاً ابوبكر به سخني كه گفته است، اعتقاد داشته و عمل نيز كرده است، چرا در برابر غضب حضرت صديقه طاهره كه به نص روايت بخاري، با غضب پيامبر مساوي است، هيچ عكس العملي نشان نداد و براي به دست آوردن رضايت حضرت اقدامي نكرد؟

بخاري مي نويسد:

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتِ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ فلم تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حتي تُوُفِّيَتْ.

فاطمه دختر رسول خدا از ابوبكر ناراحت و از وي روي گردان شد و اين ناراحتي ادامه داشت تا از دنيا رفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1126، ح2926، باب فَرْضِ الْخُمُسِ،تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

آيا امكان دارد كه فاطمه زهرا سلام الله عليها كه رسول خدا غضب او را مساوي با غضب خود مي داند، بي جهت بر كسي غضبناك شود؟

متن نامه ششم نهج البلاغه:

اما استدلال شما به نامه اميرمؤمنان علي عليه السلام كه در پاسخ معاويه نوشته است، باز هم دردي را از شما دوا نمي كند.

حضرت امير عليه السلام در نامه ششم نهج البلاغه، به معاويه مي نويسد:

إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ عَلَي مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وَإِنَّمَا الشُّورَي لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَي رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَي مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَي قَاتَلُوهُ عَلَي اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَوَلاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّي.

همانا كساني با من، بيعت كرده اند كه با ابوبكر و عمر و عثمان، با همان شرايط بيعت نمودند، پس آنكه در بيعت حضور داشت نمي تواند خليفه اي ديگر برگزيند، و آنكه غايب است نمي تواند بيعت مردم را نپذيرد، همانا شوراي مسلمين، از آنِ مهاجرين و انصار است، پس اگر بر امامت كسي گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودي خدا هم در آن است.

حال اگر كسي كار آنان را نكوهش كند يا بدعتي پديد آورد، او را به جايگاه بيعت قانوني باز مي گردانند، اگر سر باز زد با او پيكار ميكنند؛ زيرا كه به راه مسلمانان درنيامده، خدا هم او را در گمراهيش وامي گذارد.

در نامه حضرت امير عليه السلام به معاويه توجه به چند نكته ضروري است:

احتجاج علي (عليه السلام) به معاويه از باب الزام :

1. آنچه كه مسلم است، امام عليه السلام در اين نامه در مقام بيان يك قاعده كلي كلامي نيست؛ بلكه در مقام احتجاج با دشمن عنودي است كه معتقد به مشروعيت خلافت خلفاء از طريق بيعت مهاجرين و انصار بود؛ يعني از باب استدلال به خصم از راه عقايد و افكار و اعمال خود اوست، كه از آن به عنوان «وجادلهم بالتي هي أحسن» تعبير مي شود.

به عبارت ديگر، حضرت امير عليه السلام به معاويه كه از طرف عمر و عثمان استاندار و حاكم شام بود، و آن دو را خليفه مشروع مي دانست، خطاب كرده و مي فرمايد: 

اگر از نظر تو معيار مشروعيت خلافت آنان، اجتماع مهاجرين و انصار بود، همان معيار در خلافت من نيز وجود دارد.

2. از آنجا كه قصد مؤلف نهج البلاغه، نقل بخش هاي بليغ سخنان حضرت بوده؛ از اين رو، بخشي از اين نامه را نقل نكرده و ديگر مؤلفان؛ همانند نصر بن مزاحم و ابن قتيبه دينوري اين نامه را به صورت مبسوط نقل كرده اند و نكاتي در نقل آنان هست كه نشان دهنده حقيقت ياد شده است.

3. در آغاز نامه آمده است: 

فإنّ بيعتي بالمدينة لزمتك و أنت بالشام.

همانگونه كه بيعت با ابوبكر و عمر در مدينه بود و تو در شام به آن ملتزم شدي، بايد بيعت مرا هم بپذيري.

المنقري، نصر بن مزاحم بن سيار (متوفاي212هـ) وقعة صفين، ج 1، ص 29؛ تحقيق عبدالسلام محمد هارون، ناشر: مؤسسة العربيّة الحديثة ـ بيروت؛

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 80، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م؛

الأندلسي، احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفاي: 328هـ)، العقد الفريد، ج 4، ص 309، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420هـ - 1999م؛

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 3، ص 47، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، 1418هـ - 1998م؛

الكوفي، أبي محمد احمد بن أعثم (متوفاي 314هـ) كتاب الفتوح، ج 2 ص 494، تحقيق: علي شيري ( ماجستر في التاريخ الإسلامي )، ناشر: دار الأضواء للطباعة والنشر والتوزيع، الطبعة: الأولي، 1411 هـ؛

ابن سعد الخير، علي بن إبراهيم (متوفاي571هـ)، القرط علي الكامل، ج 1، ص 112؛

ابن عساكر الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 59، ص 128، تحقيق محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995 م.

اين فرمايش حضرت، در برابر استدلال سخيف معاويه است كه دليل تسليم نشدن خويش در برابر حضرت را، سرپيچي مردم شام از بيعت با حضرت عنوان كرده بود:

وأما قولك أنّ بيعتي لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم يدخلوا فيها كيف وإنّما هي بيعة واحدة، تلزم الحاضر والغائب، لا يثني فيها النظر، ولا يستانف فيها. 

اما گفتار تو كه به خاطر بيعت نكردن اهل شام، خلافت مرا زير سؤال بردي، سخني بي اساس و سخيف است؛ زيرا بيعتي كه با خليفه مسلمين در مركز حكومت اسلامي انجام مي گيرد، رعايت آن بر تمام حاضران و غائبان لازم است و كسي حق ندارد در آن تجديد نظر كند و يا بيعتي جديد را از سر گيرد.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 14، ص 24، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، 1418هـ - 1998م.

4. امام عليه السلام در بخش پاياني نامه، داستان بيعت شكني طلحه و زبير را گوشزد نموده و سپس از معاويه مي خواهد همانند ساير مسلمان ها در برابر حكومت، سر تسليم فرود آورد و خود را گرفتار ننمايد و در غير اين صورت با وي به ستيز خواهد برخاست: 

وإن طلحة والزبير بايعاني ثم نقضا بيعتي، وكان نقضهما كردّهما، فجاهدتهما. علي ذلك حتي جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم كارهون. فادخل فيما دخل فيه المسلمون، فإن أحب الأمور إلي فيك العافية، إلا أن تتعرض للبلاء. فإن تعرضت له قاتلتك واستعنت اللّه عليك.

طلحه و زبير با من بيعت كردند، سپس بيعتشان را گسستند، با آن دو پيكار كردم تا حق آشكار شد؛ اگر چه آنان دوست نداشتند؛ پس تو هم اي معاويه به آن چه مسلمانان پذيرفته اند وارد شود؛ چون دوست دارم تو در سلامت باشي و اگر دست به فتنه و آشوب زدي، به ياري خداوند با تو خواهم جنگيد.

اگرعلي عليه السلام بيعت با خلفاي سه گانه را دليل بر مشروعيت خلافت آنان مي دانست، چرا خودش از بيعت كردن با آنان امتناع كرد؟

اين كه امام عليه السلام با آنان بيعت نكرده است، از قطعيات تاريخ است كه حتي در صحيح ترين كتاب هاي اهل سنت نيز به آن اعتراف شده است.

محمد بن اسماعيل بخاري مي نويسد:

وَعَاشَتْ بَعْدَ النبي (ص) سِتَّةَ أَشْهُرٍ فلما تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا ولم يُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّي عليها وكان لِعَلِيٍّ من الناس وَجْهٌ حَيَاةَ فَاطِمَةَ فلما تُوُفِّيَتْ اسْتَنْكَرَ عَلِيٌّ وُجُوهَ الناس فَالْتَمَسَ مُصَالَحَةَ أبي بَكْرٍ وَمُبَايَعَتَهُ ولم يَكُنْ يُبَايِعُ تِلْكَ الْأَشْهُرَ....

فاطمه زهرا [ سلام الله عليها ] پس از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شش ماه زنده بود، هنگامي كه از دنيا رفت، شوهرش او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را خبر نكرد و خود بر او نماز خواند. وتا زما ني كه فاطمه زنده بود، علي [ عليه السلام] در ميان مردم احترام داشت؛ اما هنگامي كه فاطمه از دنيا رفت، مردم از او روي گرداندند، و اين جا بود كه علي با ابوبكر مصالحه و بيعت كرد. علي عليه السلام در اين شش ماه كه فاطمه زنده بود، با ابوبكر بيعت نكرد.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

البته توجه به اين نكته ضروري است كه بيعت علي عليه السلام از روي ميل و اختيار نبوده؛ بلكه با زور و اجبار بوده است؛ چنانچه خود حضرت در نهج البلاغه نامه 28 مي فرمايد:

إنّي كنت أقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتي أبايع.

مرا از خانه ام كشان كشان به مسجد بردند تا بيعت كنم؛ همان گونه كه شتر را مهار مي زنند و هر گونه گريز و اختيار را از او مي گيرند.

و جالب اين است، هنگامي كه اميرمؤمنان عليه السلام وارد مسجد شد، گفتند با ابوبكر بيعت كن. حضرت فرمود: اگر من بيعت نكنم، چه مي شود؟ گفتند: قسم به خدايي كه شريك ندارد، گردنت را مي زنيم. حضرت فرمود: در اين هنگام بنده خدا و برادر پيامبر را كشته ايد. ابوبكر ساكت شد و چيزي نگفت.

فقالوا له: بايع. فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟! قالوا: إذا والله الذي لا إله إلا هو نضرب عنقك! قال: إذا تقتلون عبد الله وأخا رسوله. وأبو بكر ساكت لا يتكلم.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م

و از آن هم جالب تر اين كه در اثبات الوصيه مسعودي آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام را كشان كشان نزد ابوبكر بردند و گفتند: بايد بيعت كني. علي عليه السلام دستش را محكم بسته بود و باز نمي شد. جمعيت حاضر كوشيدند تا دست آن حضرت را باز كنند نتوانستند. ابوبكر خودش جلو آمد و دست خود را روي دست اميرمؤمنان عليه السلام كشيد.

فروي عن عدي بن حاتم أنه قال: والله، ما رحمت أحدا قط رحمتي علي بن أبي طالب عليه السلام حين اتي به ملببا بثوبه يقودونه إلي أبي بكر وقالوا: بايع، قال: فإن لم أفعل؟ قالوا: نضرب الذي فيه عيناك، قال: فرفع رأسه إلي السماء، وقال: اللهم إني اشهدك أنهم أتوا أن يقتلوني فإني عبد الله وأخو رسول الله، فقالوا له: مد يدك فبايع فأبي عليهم فمدوا يده كرها، فقبض علي أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم يقدروا، فمسح عليها أبو بكر وهي مضمومة....

از عدي بن حاتم نقل است كه گفت: سوگند به خدا! هرگز دلم براي كسي نسوخت ؛ مگر آن روزي كه علي عليه السلام را در حالي كه لباسش را روي سرش كشيده بودند، او را نزد ابوبكر آوردند و گفتند: با ابوبكر بيعت كن. گفت اگر بيعت نكنم؟! گفتند: سرت را از بدن قطع مي كنيم. علي سرش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو را شاهد مي گيرم كه اينان تصميم بر قتل من داردند در حالي كه من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم.

به علي گفتند: دستت را بياور و بيعت كن، علي اعتنا نكرد، دستش را به زور جلو آورند، مشتش را گره كرد، حاضران نتوانستند دستش را باز كنند، به ناچار ابوبكر دستش را روي دست گره شده علي (عليه السلام) كشيد.

المسعودي، أبو الحسن علي بن الحسين بن علي (متوفاي346هـ)، إثبات الوصية، ص146.

امام عليه السلام، سيره شيخين را غير مشروع مي دانست.

اگر علي عليه السلام خلافت آنان را مشروع مي دانست، چرا در روز شوراي شش نفره هنگامي كه سه بار به حضرت پشنهاد دادند كه بر طبق سنت ابوبكر و عمر رفتار كند تا با او بيعت كنند، حضرت با قاطعيت تمام رد نموده و اعلام كرد معيار و ملاك حكومت من فقط كتاب خدا و سنّت پيامبر است و با وجود اين دو، نيازي به ضميمه كردن سيره ديگري نيست.

يعقوبي، تاريخ نويس معروف اهل سنت اين قضيه را اين گونه نقل مي كند:

وخلا بعلي بن أبي طالب، فقال: لنا الله عليك، إن وليت هذا الامر، أن تسير فينا بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال: أسير فيكم بكتاب الله وسنة نبيه ما استطعت. فخلا بعثمان فقال له: لنا الله عليك، إن وليت هذا الامر، أن تسير فينا بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال: لكم أن أسير فيكم بكتاب الله وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر، ثم خلا بعلي فقال له مثل مقالته الأولي، فأجابه مثل الجواب الأول، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقالة الأولي، فأجابه مثل ما كان أجابه، ثم خلا بعلي فقال له مثل المقالة الأولي، فقال: إن كتاب الله وسنة نبيه لا يحتاج معهما إلي إجيري أحد. أنت مجتهد أن تزوي هذا الامر عني. فخلا بعثمان فأعاد عليه القول، فأجابه بذلك الجواب، وصفق علي يده.

عبد الرحمن بن عوف نزد علي بن ابوطالب عليه السلام آمد و گفت: ما با تو بيعت مي كنيم به شرطي كه به كتاب خدا، سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني. امام فرمود: من فقط بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر؛ تا اندازه اي كه توان دارم رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن بن عوف نزد عثمان رفت و گفت: ما با تو بيعت مي كنيم به شرطي كه به كتاب خدا، سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر رفتار كني. عثمان در پاسخ گفت: بر طبق كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر با شما رفتار خواهم كرد.

عبد الرحمن دو باره نزد امام رفت و همان پاسخ اول را شنيد، دو باره نزد عثمان رفت و بازهم همان سخني را گفت كه بار اول گفته بود. براي بار سوم نزد علي عليه السلام رفت و همان پيشنهاد را داد، امام عليه السلام فرمود:

چون كتاب خدا و سنت پيامبر در ميان ما هست، هيچ نيازي به عادت و روش ديگري نداريم، تو تلاش مي كني كه خلافت را از من دور كني.

براي بار سوم نزد عثمان رفت و همان پيشنهاد اول را داد و عثمان هم همان پاسخ اول را داد. عبد الرحمن دست عثمان را فشرد و اورا به خلافت بر گزيد.

اليعقوبي، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (متوفاي292هـ)، تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 162، ناشر: دار صادر - بيروت.

احمد بن حنبل نيز در مسندش قضيه را از زبان عبد الرحمن بن عوف اين گونه روايت مي كند:

عن أبي وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا رضي الله عنه قال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك علي كتاب الله وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضي الله عنهما قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها علي عثمان رضي الله عنه فقبلها.

أبو وائل مي گويد: به عبد الرحمن بن عوف گفتم: چطور شد كه با عثمان بيعت و علي را رها كرديد؟ گفت: من گناهي ندارم، من به علي (عليه السلام) گفتم كه با تو بيعت مي كنم به شرطي كه به كتاب خدا، سنت رسول و روش ابوبكر و عمر رفتار كني، علي (عليه السلام) فرمود: برآن چه در توانم باشد، بيعت مي كنم. به عثمان پشنهاد دادم، او قبول كرد.

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 1، ص 75 ، ناشر: مؤسسة قرطبة - مصر؛

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 5، ص 185، ناشر: دار الريان للتراث / دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت - 1407هـ. 

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ)، أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 4، ص 32، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، 1417 هـ - 1996 م 

معناي سخن امام عليه السلام اين است كه كتاب خدا و سنت رسول نقصي ندارند تا نياز باشد كه عادت و سيره كس ديگري را به آن ضميمه كنيم؛ يعني من سيره و روش آن ها را مشروع نمي دانم و محال است چيزي را كه جزء اسلام نبوده و در اسلام مشروعيت ندارد، وارد اسلام كنم.

عبد الرحمن بن عوف نيز كاملاً بر اين مطلب واقف بود كه علي عليه السلام چنين شرطي را نمي پذيرد و هرگز زير بار آن نخواهد رفت؛ از اين رو، اين پشنهاد را داد تا عملاً خلافت را از امام دور كرده باشد و آن را به كسي واگذارد كه پيش از آن جامه خلافت را براي او دوخته بودند.

اگر اميرمؤمنان عليه السلام خلافت و سيره و روش آن دو را مشروع مي دانست، به طور قطع در آن موقعيت حساس پشنهاد عبد الرحمن بن عوف را رد نمي كرد تا مجبور نباشد بيش از دوازده سال ديگر خانه نشين باشد.

و باز حتي در زمان حكومت ظاهري خودش، هنگامي كه ربيعة بن ابوشداد خثعمي گفت: درصورتي بيعت خواهم كرد كه بر طبق سنت ابوبكر و عمر رفتار كني، حضرت نپذيرفت و فرمود:

ويلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب الله وسنة رسول الله صلي الله عليه وسلم لم يكونا علي شئ من الحق فبايعه....

واي بر تو! اگر ابوبكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) عمل كرده باشند، چه ارزشي مي تواند داشته باشد؟.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، تاريخ الطبري، ج 3، ص 116، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛

الشيباني، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم (متوفاي630هـ)، الكامل في التاريخ، ج 3، ص 215، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

آيا علي عليه السلام معتقد به خلافت شورايي بود؟

واما اين سخن علي عليه السلام:

وَ إِنَّمَا الشُّورَي لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَي رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا.

گرچه برخي به اين فراز از سخن حضرت براي مشروعيت بخشيدن به خلافت نشات گرفته از شوراي مهاجران وانصار استدلال نموده اند؛ ولي كاملا اشتباه و نادرست است؛ زيرا طرف سخن علي (عليه السلام) معاويه است كه مي خواهد با عدم شركت خود و ديگر طلقاء، بيعت حضرت را زير سؤال ببرد حضرت در اين نامه مي فرمايد:

وَ إِنَّمَا الشُّورَي لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ.

اگر بر فرض، انتخاب خليفه بر اساس شورا هم باشد، شورا حق مسلم مهاجرين و انصار است و تو نه از انصاري و نه از مهاجرين؛ بلكه در سال فتح مكه ودر زير سايه شمشير آن هم به ظاهر اسلام آوردي.

علي عليه السلام در قضيه جنگ صفين در رابطه با ياران معاويه صراحتا مي فرمايد: 

فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ. 

قسم به خدايي كه دانه را شكافت، و پديده ها را آفريد، آن ها اسلام را نپذيرفتند؛ بلكه به ظاهر تسليم شدند، و كفر خود را پنهان داشتند، آنگاه كه ياوراني يافتند آن را آشكار ساختند.

نهج البلاغه، خطبه 16.

عمار ياسر، يار باوفاي امير المؤمنبن نيز با تبعيت از امام مي گويد:

واللّه ما أسلموا، ولكن استسلموا وأَسَرُّوا الْكُفْرَ فَلَمَّا رأوا عليه أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ. 

به خدا سوگند اين ها إسلام نياوردند؛ بلكه به ظاهر تسليم شدند و آنگاه كه نيرو يافتند، كفر خود را اظهار نمودند.

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 1، ص 113، ناشر: دار الريان للتراث / دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت - 1407هـ.

و از طرفي با فتح مكه هجرت پايان پذيرفت و هجرت و مهاجر، به معناي مورد نظر ما وجود نداشت؛ بخاري از رسول اكرم صلي الله عليه وآله نقل كرده است كه فرمود: 

لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ فَتْحِ مَكَّةَ.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1120، ح2913، كتاب الجهاد والسير، ب 194، باب لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

و از قول عائشه نيز نقل كرده است كه گفت: 

انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ مُنْذُ فَتَحَ اللَّهُ عَلَي نَبِيِّهِ صلي الله عليه وسلم مَكَّةَ. 

از روزي كه خداوند مكه را براي پيامبرش فتح نمود، ديگر هجرت قطع شد و پايان گرفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1120، ح2914، كتاب الجهاد والسير، ب 194، باب لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

خلافت ابوبكر فلته و امر ناگهاني بود:

در داستان به خلافت رسيدن ابوبكر كه شورايي در كار نبود؛ بلكه بنا به تصريح شخص ابوبكر: 

وقد كانت بيعتي فلتة وذلك أني خشيتُ الفتنة

بيعت من يك امر ناگهاني و اتفاقي بيش نبود؛ ولي خداوند ما را از شر او حفظ نمود و به خاطر جلوگيري از فتنه به قبول خلافت تن دادم.

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاي279هـ) أنساب الأشراف، ج 1، ص 255؛

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج 12، ص 315، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1414هـ.

و نيز اعتراف عمر:

فَوَاللَّهِ ما كانت بَيْعَةُ أبي بَكْرٍ الا فَلْتَةً.

به خدا سوگند كه بيعت با ابوبكر ناگهاني بود.

و در ادامه مي گويد: 

إنما كانت بَيْعَةُ أبي بَكْرٍ فَلْتَةً....

بيعت با ابوبكر، امري ناگهاني بود.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 6، ص 2505، ح6442، كتاب المحاربين، بَاب رَجْمِ الْحُبْلَي في الزِّنَا إذا أَحْصَنَتْ، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ - 1987م.

خلافت از نگاه علي عليه السلام:

حضرت امير (عليه السلام) معتقد به خلافت انتصابي است و خلافت انتخابي را مخالف كتاب و سنت مي داند، اين نكته در جاي جايِ نهج البلاغه به چشم مي خورد. 

در خطبه دوم نهج البلاغه، خلافت را ويژه آل محمد (عليهم السلام) دانسته و وصيت پيامبر گرامي صلي الله عليه وآله را گواه بر ادعاي خويش بيان مي كند: 

ولهم خصائصُ حقِّ الولاية، وفيهم الوصيّةُ والوِراثةُ.

ولايت حق مسلم آل محمد است، و اين ها وصي و وارث رسول اكرم صلي الله عليه وآله هستند.

نهج البلاغة، خطبه دوم.

و در نامه خود به مردم مصر مي نويسد: 

فو اللّه ماكان يُلْقَي في رُوعِي ولا يَخْطُرُ بِبالي أنّ العَرَب تُزْعِجُ هذا الأمْرَ من بعده صلي اللّه عليه وآله عن أهل بيته، ولا أنّهم مُنَحُّوهُ عَنّي من بعده.

به خدا سوگند باور نمي كردم، و به ذهنم خطور نمي كرد كه ملت عرب اين چنين به سفارش هاي رسول اكرم پشت پا زده، و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد.

نهج البلاغة، نامه شماره 62، نامه به مالك اشتر.

و در خطبه 74 مي فرمايد: 

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي وَ وَ اللَّهِ لاسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلا عَلَيَّ خَاصَّةً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

همانا مي دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم، سوگند به خدا! به آنچه انجام داده ايد گردن مي نهم، تا هنگامي كه اوضاع مسلمين روبراه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به ديگري ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زيوري كه در پي آن حركت مي كنيد، پرهيز مي كنم.

علي عليه السلام خلافت ابو بكر را حكومتي استبدادي مي دانست:

حضرت امير عليه السلام خلافت خلفا را مبتني بر اساس دموكراسي نمي داند؛ بلكه صراحت دارد كه حكومت را به استبداد قبضه كردند؛ ولذا خطاب به ابوبكر فرمود:

وَلَكِنَّكَ اسْتَبْدَدْتَ عَلَيْنَا بِالْأَمْرِ وَكُنَّا نَرَي لِقَرَابَتِنَا من رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم نَصِيبًا.

تو به زور بر ما مسلط شدي، و ما بخاطر نزديك بودن به رسول اكرم (ص) خود را سزاوار تر به خلافت مي ديديم.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ - 1987م.

علي عليه السلام عمر را شايسته خلافت نمي دانست:

خبر جانشيني عمر به وسيله ابوبكر بار ديگر علي عليه السلام را وادار به موضع گيري كرد؛ چرا كه آنان ادعا مي كردند كه بايد انتخاب خليفه شورايي باشد نه با نصب خليفه پيشين، ولذا باز هم طبق نقل ابن سعد در كتاب طبقات، اعتراض شديد خود را با صراحت اعلام مي كند.

عن عائشة قالت لما حضرت أبا بكر (متوفاي استخلف عمر فدخل عليه علي وطلحة فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربك قال بالله تعرفاني لأنا أعلم بالله وبعمر منكما أقول استخلفت عليهم خير أهلك.

عائشه نقل مي گويد: در واپسين لحظات زندگي ابوبكر، علي (عليه السلام) و طلحه نزد او رفتند و از وي پرسيدند: چه كسي را خليفه خود قرار داده اي؟

پاسخ داد: عمر را.

به وي گفتند: پاسخ خداوند را چه خواهي داد.

پاسخ داد: شما مي خواهيد خدا را به من معرفي كنيد، من به خدا و عمر از شما آگاه ترم، اگر به ملاقات خداوند بروم خواهم گفت: كه بهترين بنده تو را براي خلافت انتخاب كردم.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبري، ج 3، ص 274، ناشر: دار صادر - بيروت؛

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛

ابن عساكر الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 44، ص 251، تحقيق محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995م.

حسن بن فرحان مالكي پس از نقل اين حديث مي گويد:

وهذه قد رواها ابن عساكر بسند صحيح من طريق الضحاك بن مخلد ( صاحب السنة ) عن عبيد الله بن أبي زياد ( وهو صدوق ) عن يوسف بن ماهك ( وهو ثقة معروف ) عن عائشة فهذا إسناد صحيح وأقل رجاله توثيقا هو ابن أبي زياد وهو ( صدوق ).

اين روايت را ابن عساكر با سند صحيح از طريق ضحاك بن مخلد از عبيد الله بن ابوزياد از يوسف بن ماهك از عائشه نقل كرده است؛ و ضعيف ترين شخص در اين روايت ابن أبي زياد است كه او نيز راستگوست.

المالكي، حسن بن فرحان، نحو إنقاذ التاريخ الإسلامي، ص266.

اعتراض شديد علي عليه السلام به انتخاب عثمان :

پس از عمر بن خطاب خلافت بر اساس سفارش و برنامه هاي حساب شده به عثمان مي رسد، علي عليه السلام باز هم با مخالفت خويش دستگاه حاكميت خلافت را به چالش مي كشد و آنقدر اصرار و پافشاري مي كند كه عبد الرحمن بن عوف او را تهديد به قتل مي كند: 

قال عبد الرحمن بن عوف: فلا تجعل يا علي سبيلاً إلي نفسك، فإنّه السيف لا غير.

عبد الرحمن بن عوف گفت: اي علي! راه براي كشتن خويش باز نكن كه شمشير در بين است نه چيز ديگري.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 27، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

و از قضيه شوراي شش نفره عمر به شدت مي نالد و فرياد بر مي آورد:

فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَي مَتَي اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّي صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَي هَذِهِ النَّظَائِرِ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَي أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَي أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.

پناه به خدا از اين شورا! در كدام زمان من با اعضاء شورا برابر بودم كه هم اكنون مرا همانند آن ها پندارند و در صف آن ها قرارم دهند، ناچار، باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم، يكي از آن ها با كينه اي كه از من داشت روي برتافت و ديگري دامادش را بر حقيقت برتري داد و اغراض ديگري كه يادآوري آن مناسب نيست.

تا آن كه سومي به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخوري باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويي سرگردان بود، و خويشاوندان پدري او از بني اميه بپا خاستند، و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنه اي كه به جان گياه بهاري بيافتد، عثمان آن قدر اسراف كرد كه ريسمان بافته او باز شد، و اعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگي او نابودش ساخت.

نهج البلاغه، خطبه 3.

گفتگوي عمر با علي عليه السلام وعباس:

عمر بن خطاب از موضع گيري اميرمؤمنان عليه السلام، در برابر خلافت ابوبكر و خودش به درستي آگاه بود و مي دانست كه از نگاه علي هر دو نفر غاصب خلافت هستند، ولذا در محاجه و گفتگويي كه با آن حضرت وعباس عموي وي دارد، راز دل علي را بيان مي كند.

مسلم در روايتي اين گفتگو را اين گونه نقل مي كند ومي نويسد: 

فلمّا توفّي رسول اللّه صلي اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه... فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً... ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلي اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً! واللّه يعلم أنّي لصادق، بارّ، تابع للحقّ!.

عمر گفت: پس از رحلت پيامبر (ص)، ابوبكر گفت: من جانشين رسول خدا (ص) هستم، و شما دو نفر (علي و عباس) ابوبكر را دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن دانستيد، و پس از درگذشت ابوبكر، گفتم: من خليفه پيامبر و ابوبكر هستم، شما باز هم مرا دروغگو، گنهكار، حيله گر و خائن دانستيد، و خدا مي داند كه من راستگو، نيكوكار، و پيرو حق مي باشم.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

علي عليه السلام خلفا را غاصب مي دانست:

علي عليه السلام براي خلافت خلفا مشروعيتي قائل نبود و آنان را غاصب خلافت كه حق خود او بود مي دانست، ولذا در نامه اي به عقيل مي نويسد:

فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي.

خدا قريش را به كيفر زشتيهايشان عذاب كند، آن ها پيوند خويشاوندي مرا بريدند، و حكومت فرزند مادرم را از من ربودند.

نهج البلاغة، نامه 36.

و در نقل ابن ابي الحديد آمده است كه آن حضرت فرمود:

وغصبوني حقي، وأجمعوا علي منازعتي أمرا كنت أولي به.

قريش حق مرا غصب كردند و در امر خلافت كه از همه شايسته تر بودم با من به نزاع برخاستند.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 62، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، 1418هـ - 1998م.

بنا بر نقل ابن قتيبه هنگامي كه ابوبكر قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و به او گفت:

يدعوكم خليفة رسول الله (ص)

خليفه پيامبر تو را احضار كرده است.

علي عليه السلام در پاسخ فرمود: 

لسريع ما كذبتم علي رسول الله (ص)

چه زود بر پيامبر گرامي (ص) دروغ بستيد و خود را خليفه او ناميديد.

ثمّ قال أبو بكر: عد إليه فقل: أمير المؤمنين يدعوكم، فرفع علي صوته فقال: سبحان الله لقد ادعي ما ليس له.

ابو بكر براي مرتبه دوم قنفذ را نزد علي عليه السلام فرستاد و گفت: به او بگو: اميرمؤمنان تو را احضار كرده است. علي عليه السلام با شنيدن اين سخن فرياد بر آورد: سبحان اللّه چه ادعاي بي جايي كرده است.

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.

آيا با توجه به نكات هفتگانه ياد شده، باز هم جاي آن دارد كه بگوييم علي عليه السلام به نقش شورا در خلافت عقيده داشت و خلافت خلفاي پيشين را مشروع مي دانست؟!!

آيا إجماع صحابه دليل بر رضايت خداوند است؟

اما نسبت به اين سخن علي عليه السلام كه مي فرمايد:

فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَي رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا.

پس اگر مهاجرين و انصار امامت كسي را پذيرفته و او را امام خود خواندند، خشنودي خدا هم در آن است.

آقايان اهل سنت نمي توانند به اين فراز از سخن حضرت امير عليه السلام براي اثبات حقانيت خلافت خلفا استدلال نمايند؛ زيرا:

أوّلاً: در برخي از نسخه هاي نهج البلاغه بجاي جمله «كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا»؛ عبارت «كَانَ ذَلِكَ رِضًا» بدون ذكر كلمه «لِلَّهِ» آمده است .

( رجوع شود به نهج البلاغة چاپ: مصر، قاهره).

يعني اگر مهاجرين و انصار كسي را براي خلافت برگزيدند، دليل بر رضايت آنان بر اين انتخاب مي باشد و اين بيعت با زور و شمشير صورت نگرفته است.

ثانياً: بر فرض اين كه كلمه «للّه» نيز در خطبه وجود داشته باشد، معنايش اين است كه انتخاب با مشاركت همه مهاجران و انصار از جمله حضرت علي، صديقه طاهره، حسن و حسين عليهم السلام صورت گرفته باشد و فردي را به امامت و رهبري برگزينند، كه در اين صورت دليل بر رضايت خداوند خواهد بود؛ ولي به شهادت تاريخ و گواهي اسناد، در هيچ يك از انتصاب ها و يا انتخاب هاي مربوط به جانشيني، خاندان پيامبر و ياران و پيروان آنان حضور و مشاركت نداشته اند.

آيا فاطمه زهرا (سلام الله عليها) با ابوبكر بيعت كرد؟

شما ادعا مي كنيد كه انتخاب خلفا با اجماع و رضايت همه اصحاب صورت گرفته است؛ پس نارضايتي فاطمه دخت گرامي و تنها يادگار رسول خدا صلي الله عليه وآله را چگونه تفسير مي كنيد؟ مگر نه اين است كه صديقه طاهره بنا به روايات صحيح رضايت او رضايت پيامبر و غضب او غضب پيامبر مي باشد كه بنا به نقل حاكم نيشابوري رسول خدا (ص) به فاطمه زهرا (س) فرمود: 

إنّ اللّه يغضب لغضبك، ويرضي لرضاك. 

خدا به غضب تو غضباك و به رضايت تو راضي مي شود.

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه.

اين روايت صحيح است ولي بخاري و مسلم آن را ذكر نكرده اند.

النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 167، تحقيق مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1411هـ - 1990م

هيثمي پس از نقل روايت مي گويد:

رواه الطبراني وإسناده حسن.

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 9، ص 203، ناشر: دار الريان للتراث / دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت - 1407هـ.

و به نقل بخاري حضرت فرمودند:

فاطمة بَضْعَة منّي فمن أغضبها أغضبني.

فاطمه پاره تن من است و هر كس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1374، ح 3556، بَاب مَنَاقِبِ فَاطِمَةَ عليها السَّلَام، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

و به نقل مسلم نيشابوري، حضرت فرمود: 

إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا.

فاطمه پاره تن من است و آنچه او را اذيت كند مرا اذيت كرده است.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 4، ص 1903، ح2449، كتاب فضائل الصحابة رضي الله تعالي عنهم، ب 15، باب فَضَائِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ النَّبِيِّ عَلَيْهَا الصَّلاَةُ وَالسَّلاَمُ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

شكي نيست كه حضرت زهرا (س) نه تنها با ابوبكر بيعت نكرد؛ بلكه در حال غضب و خشم و قهر دار فاني را وداع نمود.

بخاري مي نويسد: 

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ فلم تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حتي تُوُفِّيَتْ.

فاطمه دختر رسول خدا از ابوبكر ناراحت و از وي روي گردان شد و اين ناراحتي ادامه داشت تا از دنيا رفت.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1126، ح2926، باب فَرْضِ الْخُمُسِ،تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

و بنا به وصيت آن حضرت، علي عليه السلام بر بدنش شب نماز خواند و بدون آگاهي و اطلاع ابوبكر او را دفن كرد.

فلما تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌّ لَيْلًا ولم يُؤْذِنْ بها أَبَا بَكْرٍ وَصَلَّي عليها

هنگامي كه فاطمه (س) از دنيا رفت همسرش علي شبانه او را دفن كرد و به ابوبكر خبر نداد و خودش بر بدن فاطمه نماز خواند.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

آيا علي عليه السلام در ميان مهاجرين و انصار بود؟

مگر نه اين است كه علي عليه السلام بنا به نقل بخاري و مسلم تا مدت 6 ماه از بيعت با ابوبكر خود داري نمود: 

وعاشت بعد النبي صلي الله عليه وسلم، ستة أشهر... ولم يكن يبايع تلك الأشهر.

حضرت فاطمه پس از رحلت پيامبر شش ماه زند بود و در طول اين مدت علي عليه السلام با ابوبكر بيعت ننمود.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

آيا بيعت ننمودن علي عليه السلام دليل بر عدم مشروعيت خلافت ابوبكر نيست؟

مگر بني هاشم به تبعيت از علي عليه السلام از بيعت خود داري نكردند؟

بنا به نقل عبد الرزاق، استاد بخاري، نه امير مؤمنان عليه السلام تا شش ماه بيعت كرد و نه هيچ يك از بني هاشم: 

فقال رجل للزهري: فلم يبايعه عليّ ستة أشهر؟ قال: لا، ولا أحد من بني هاشم.

مردي به زهري گفت: آيا درست است كه علي در طول شش ماه بيعت نكرد؟ پاسخ داد: علي و هيچيك از بني هاشم در طول اين مدت بيعت نكردند.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج 5، ص 472، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ؛

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 236، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛ 

الاسفرائني، الإمام أبي عوانة يعقوب بن إسحاق (متوفاي: 316هـ)، مسند أبي عوانة، ج 4، ص 251، : ناشر: دار المعرفة - بيروت.

مگر آقاي ابن حزم از عالمان بزرگ اهل سنت نمي گويد:

وَلَعْنَةُ اللَّهِ علي كل إجْمَاعٍ يَخْرُجُ عنه عَلِيُّ بن أبي طَالِبٍ وَمَنْ بِحَضْرَتِهِ من الصَّحَابَةِ 

لعنت خداوند بر هر اجماعي كه علي بن ابوطالب بيرون از آن باشدو صحابه اي كه در خدمت او هستند، در آن اجماع نباشند.

إبن حزم الظاهري، علي بن أحمد بن سعيد أبو محمد (متوفاي456هـ)، المحلي، ج 9، ص 345، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي، ناشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت.

نتيجه:

امير مؤمنان عليه السلام نه معتقد به خلافت انتخابي و شورايي است و نه اجماع مهاجرين و انصار را دليل رضايت خداوند مي داند؛ بلكه با استفاده از قاعده الزام كسي را كه معتقد به خلافت انتخابي بود و بيعت مهاجرين و انصار را دليل مشروعيت خلافت مي دانست محكوم مي كند و به معاويه فهماند كه حتي بر مبناي پذيرفته شده خودت بازهم حق نداري كه از بيعت با من سر پيچي كني.

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 70
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 3
  • آی پی امروز : 5
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 43
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 55
  • بازدید ماه : 61
  • بازدید سال : 98
  • بازدید کلی : 3,085