close
تبلیغات در اینترنت
سخني با آقاي واعظ زاده خراساني
loading...

مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

كي بر سر شاخ، بن مي بريد جناب آقاي واعظ زاده پس از پيروزي انقلاب پرشكوه اسلامي، به نقل از جنابعالي، مطالبي درباره ولايت شنيده شد كه بسيار سنگين بود و در باور نمي گنجيد كه فرزند حوزه علميه و تربيت شده دانشگاه بزرگ جعفري(ع)، داراي افكاري چنين دور از حقيقت باشد، و به بهانه تقريب،…

سخني با آقاي واعظ زاده خراساني

m.ali_qasemi بازدید : 11 چهارشنبه 01 دي 1395 نظرات ()
كي بر سر شاخ، بن مي بريد

جناب آقاي واعظ زاده 

پس از پيروزي انقلاب پرشكوه اسلامي، به نقل از جنابعالي، مطالبي درباره ولايت شنيده شد كه بسيار سنگين بود و در باور نمي گنجيد كه فرزند حوزه علميه و تربيت شده دانشگاه بزرگ جعفري(ع)، داراي افكاري چنين دور از حقيقت باشد، و به بهانه تقريب، اين چنين، باورهاي هزار و چهارصد ساله فرهنگ اصيل ولايت را ناديده بگيرد و خلافت بلافصل امير مؤمنان(ع) را كه اولين سنگ زيرين و اساس مذهب اماميه را تشكيل مي دهد و بزرگترين خط فاصل ميان حق و باطل بشمار مي آيد، به هر توجيه و تأويل، كنار بگذارد، و به خلافت خلفايي كه شيرازه آن با مخالفت با رسول اكرم(ص) شكل گرفته و با هجوم بر خانه صديقه طاهره(س) آغاز گرديده و با فرو بردن خار بر چشم و استخوان بر گلوي صاحب ولايت استمرار يافته، مشروعيت بخشد. 

ولي با مطالعه سخنان بي اساس جنابعالي در مجله هفت آسمان كه قلب بعضي از مراجع عظام و اساتيد حوزه و دلباختگان مكتب ولايت را به درد آورد، تمام آن شنيده ها به واقعيت پيوست. 

با اينكه نظر بزرگوارانه بعضي از حضرات آيات، و اساتيد عظام حوزه علميّه قم، نوشتن مطلبي مناسب به وسيله اين ناچيز بود، ولي از آنجا كه از نوشتن جوابيه بعضي از عزيزان و بزرگواران مطلع بودم، احساس كردم مابه الكفايه هست. پس از چاپ و نشر جوابيه ها، بر اين تصور بودم اگر شبهاتي براي جنابعالي ايجاد شده، قطعاً مرتفع خواهد شد، ولي با كمال تأسف مصاحبه شما با فصلنامه نهج البلاغه، خط بطلان بر اين تصور كشيد و احساس گرديد كه قضيه خيلي بالاتر و عميق تر از آن است كه پنداشته مي شد. 

در نوشتن جوابيه و درد دل با جنابعالي، ترديد داشتم ولي با توجه به رؤياي صادقه يكي از اعاظم و بزرگواراني كه تقوا و اخلاص ايشان، زبانزد همگان است، از حضرت رضا عليه آلاف التحية والثناء، تصميم جدي گرفتم در باره بخشي از سخنان جنابعالي، چند سطري، درددل نمايم. 

من آنچه شرط بلاغ است با تو بگويم 
تو خواه از سخنم پند گير، خواه ملال 

1 - آيا مشروعيت حكومت حاكم، از راه بيعت به دست مي آيد؟ 

جناب آقاي واعظ زاده!! 

حضرتعالي در اين مصاحبه، چندين بار از بيعت مردم با حاكم اسلامي سخن رانده ايد و بيان فرموده ايد كه: "مشروعيت حكومت حاكم، از راه بيعت به دست مي آيد". 

از كدام حاكم سخن مي گوييد؟ از حاكمي كه بدون رعايت موازين اسلامي، حكومت را تصاحب كرده و مبناي حكومت خود را بر پايه هاي استبداد استوار نموده است؟! 

قرآن مجيد با جمله (ومن لم يحكم بما أنزل اللّه فأولئك هم الكافرون) خط بطلان بر مشروعيت اين چنين حكومتي كشيده و بيعت مائده: 44. مردم بر چنين حكومتي نمي تواند مشروعيت دهد. 

و جالب توجه اينجاست كه مخالفان عثمان خليفه سوم در آغاز، به استناد همين آيه، نامشروع بودن حكومت وي را ثابت و سپس اقدام به كشتن وي نمودند. 

"ابن ابي الحديد" و "سيد مرتضي" مي گويند: "وقد روي من طرق مختلفه وبأسانيد كثيرة أنّ عمّاراً كان يقول: ثلاثة يشهدون علي عثمان بالكفر وأنا الرابع ، وأنا شرّ الأربعة (ومن لم يحكم بما أنزل اللّه فأولئك هم الكافرون)، وأنا أشهد أنه قد حكم بغير ما أنزل اللّه". شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 3، ص 50، با تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، الشافي في الامامة: ج 4، ص 291. و همچنين رجوع شود به: نهج الحق وكشف الصدق علامه حلي: ص 297، كشف الغطاء: ج 1، ص 19، وصول الأخيار پدر شيخ بهائي: ص 77، تقريب المعارف ابو الصلاح الحلبي: ص 273 و بحار الأنوار: ج 31، ص 280. 

و اگر سخن از حاكم اسلامي است، همانند پيامبر9 و امام(ع)، مشروعيت خود را مستقيم از خداي متعال مي گيرند: (إنّا جعلناك خليفة في الأرض فاحكم بين الناس بالحق) و (إنّي جاعلك للناس إماماً)". ص: 26.بقره: 124. 

و يا همانند فقيه، مشروعيت خودرا از امام معصوم(ع) دريافت مي كند: "فإنّي قد جعلته عليكم حاكماً". كافي: ج 7، ص 412، من لايحضره الفقيه: ج 3، ص 8، تهذيب الأحكام: ج 6، ص 218 و وسائل الشيعة (آل البيت ): ج 1، ص 34. 

و حتي در ولايت عدول مؤمنين در موارد نياز يا مستند به اذن معصوم(ع) است با جمله "إذا كان القيّم به مثلك ومثل عبد الحميد فلابأس". و يا كاشف از اين است كه "مطلوب الوجود للشارع" و كافي: ج 5، ص 209 و تهذيب الأحكام: ج 7، ص 69. كتاب المكاسب، شيخ الأنصاري: ج 3، ص 561. "الشارع لا يرضي بتركه" مي باشد. فرائد الاصول: ج 1، ص 376، چاپ مجمع الفكر الاسلامي. 

پس بنابر اين، حاكم اسلامي، حاكم به نصب خداوند است، چه مردم بخواهند و يا نخواهند، و شرايط تشكيل حكومت براي او فراهم باشد يا نباشد: "الحسن والحسين إمامان قاما أو قعدا". ابن شهرآشوب فرموده: واجتمع أهل القبلة علي أنّ الرسول قال: الحسن والحسين إمامان، قاما أو قعدا. المناقب: 163/3، بحار ج 43 ص 291. 

آري! مادامي كه جامعه پذيراي حكومت نباشد و موانعي بر سر راه حكومت ايجاد كند، تشكيل حكومت براي حاكم اسلامي واجب نيست، ولي همين كه موانع، برطرف و شرايط اجراي حكومت فراهم گرديد، اقدام به تشكيل حكومت خواهد كرد. 

پر واضح است كه بيعت مردم، موانع اجراي حكومت را از بين برده و زمينه تشكيل حكومت را مهيا مي سازد، نه اينكه به حكومت حاكم اسلامي، مشروعيت ببخشد. 

بعد از رسول گرامي(ص) حتي در دوران خلافت خلفاي سه گانه، علي(ع)، همان امام منصوب از طرف پيامبر(ص) به امر خداوند است و تنها فردِ اولي به مردم از خود مردم است، و اگر در زمان خلفا، در مسير ياري اسلام بپا مي خيزد و براي نجات دين قيام مي كند، بعنوان همكاري با خلفا نيست، بلكه بعنوان عمل به وظيفه در محدوده امكان يا از باب دفع افسد به فاسد است كه سخن حضرت در نهج البلاغه، گوياي اين حقيقت است: "فنهضت في تلك الأحداث حتي زاح الباطل وزهق، واطمأنّ الدين وتنَهْنَه". نهج البلاغه: نامه 62، شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 6، ص 95، الامامة والسياسة: ج 1، ص 175، الغارات: ص 202، كشف المحجة سيد بن طاووس: ص 241، فصل 155، المسترشد طبري: ص 77. 

از اشتباهات بزرگ بعضي از انديشمندان، اين است كه تصور نموده اند امامت با حكومت مترادف است و حال آنكه حكومت يكي از شؤون امامت است. همانگونه كه هدايت مردم، حفظ شريعت، وساطت در فيض بر كلّ هستي وبسط عدالت از ديگر شؤنات امامت است. 

تمامي اين شؤنات جز بسط عدالت، در دوران خلافت خلفاء ثلاثه بر وجود مقدس حضرت امير(ع) مترتب بود، ولي بسط عدالت در سايه حكومت مشروط به ايجاد زمينه و خواست مردم بود كه بعد ازقتل عثمان فراهم گرديد. 

جناب آقاي واعظ زاده! 

اينكه فرموده ايد: "اما ديدگاه دوم مستلزم مشروعيت خلافت خلفاء است در شرايط خاصي كه پيش آمده به عنوان ضرورت و از باب رعايت مصالح اسلامي و حفظ كيان اسلام". 

آيا ضرورت فعل، موجب مشروعيت فاعل مي شود؟ و تاكنون هيچ فقيهي از فقهاء شيعه بر مشروعيت خلافت آنان و لو ازبا ضرورت فتوي داده است؟ 

آري، اگر در صورت فقدان حاكم در جامعه، اختلال نظام و هرج و مرج پيش آيد، حكومت فاسق نيز جايز شمرده مي شود، ولي آيا اين، شامل آن صورتي هم مي شود كه زورمداري در جامعه پيدا شود و حاكم اسلامي را كنار زند و خود جاي آن بنشيند؟ 

راستي اگر اين چنين باشد، حكومت معاويه، يزيد، صدام، پهلوي، لنين و بوش نيز بايد مشروعيت پيدا كند ، چون حكومت آنها نيز برخاسته از ضرورت است. 

پس تكليف مبارزه امام حسين(ع) بر ضدّ يزيد و امام خميني 1 بر ضد پهلوي و ... چه مي شود؟ 

گيريم كه نفس خلافت خلفاء از باب ضرورت، مشروعيت پيدا كرد، آيا خلافها و بدعتهايي هم كه انجام گرفت، مشروعيت پيدا مي كند؟ 

آيا حمله به خانه فاطمه (س) و ضرب و جرح حضرت كه منجر به شهادت حضرت گرديد از باب ضرورت و رعايت مصالح اسلامي و حفظ كيان اسلام بود كه عمر آن خليفه به اصطلاح مشروع، در برابر اعتراض حضرت زهرا(س) "يابن الخطاب! أتراك محرقاً عليّ بابي؟" گفت "نعم: وذلك أقوي فيما جاء به أبوك". أنساب الاشراف: 268/2، باب امر السقيفة، با تحقيق دكتر زكار و دكتر زركلي. 

آيا كشتن جانگداز مالك بن نويرة، هم بستر شدن با همسر او و تبرئه خالد بن وليد، تحت عنوان "تأوّل و أخطأ" از باب ضرورت بود؟ أسد الغابة: 295/4، ترجمه مالك بن نويرة، تاريخ الطبري: 504/2، والبداية والنهاية: 355/6. 

آيا نصب يزيد بن ابو سفيان بر حكومت شامات كه نتيجه آن، روي كار آمدن بنو اميه و تبديل حكومت اسلامي به سلطنت گرديد، از باب حفظ كيان اسلام بود؟ 

آيا گرفتن فدك از دست اهل بيت، برگرداندن مقام ابراهيم به حالت زمان جاهليت، بدعت نماز تراويح، قضاوتهاي جائرانه، طلاقها و ازدواجهاي نامشروع، اسارت ناحق دودمان تغلب، محروميت اهل بيت از خمس، تغييرات نا درست در وضوء و نماز، تحريم متعه، تكبير چهارگانه نماز ميت و ... كه امير مؤمنان(ع) از تمامي اينها بعنوان كارنامه سياه زمامداران قبل از خود و مخالفت صريح آنان با رسول گرامي(ص)، ياد مي كند: "عملت الولاة قبلي أعمالاً خالفوا فيها رسول اللّه(ص) متعمّدين لخلافه ، ناقضين لعهده، مغيّرين لسنّته". كافي ج 8 ص 59، وسائل الشيعة (آل البيت ) ج 1 ص 457 و ج 8 ص 46 ، الاحتجاج، ج 1 ص 392، بحار الأنوار ج 93 ص 203، تفسير نور الثقلين ج 2 ص 156. 

آيا ارتكاب همه اينها از باب ضرورت و رعايت مصالح اسلامي و حفظ كيان اسلام بود؟ 

آيا مشروعيت دادن به خلافت آنان، مستلزم مشروعيت دادن به اين خلافها نيست؟ 

2 - آيا خلافت ابوبكر با اجماع مهاجرين و انصار محقق شد؟ 

جناب آقاي واعظ زاده! در اين مصاحبه، از مشروعيت خلافت خلفا، تحت عنوان "اولويت دوم با پشتوانه اجماع مهاجر و انصار" فرموده ايد: 

"در چنين صورتي، شوراي اهل حلّ و عقد و انصار و مهاجر كه مي توانست جلوي منافقان و مرتدان و هم يهود و نصاري را كه از اسلام زخم خورده بودند و انتظار فوت پيغمبر را مي كشيدند، بگيرد". 

"در اين صورت، تكليف دوم يعني تشكيل خلافت با اجماع مهاجر و انصار، كه طبعاً مراد پيروي از اكثريت است، نه اجتماع كلي، و نبايد سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد - اين كه فعليت و مشروعيت پيدا مي كند، به لحاظ موقعيت خطير اسلام در آن هنگام". فصلنامه نهج البلاغه: شماره 4 و 5 ص 176. 

جناب آقاي واعظ زاده! از كدام اجماع سخن مي گوييد كه استوانه هاي كلامي اهل سنت از آن بي خبرند؟ 

مگر ماوردي شافعي متوفاي 450 و ابويعلي حنبلي متوفاي 458 به صراحت نگفته اند: در بيعت ابوبكر، اجماعي در كار نبوده و هر گونه سخن از اجماع سخن به گزاف است. "فقالت طائفة: لا تنعقد إلا بجمهور أهل العقد والحلّ من كلّ بلد، ليكون الرضا به عامّاً ، والتسليم لإمامته إجماعاً، وهذا مذهب مدفوع ببيعة أبي بكر رضي اللّه عنه علي الخلافة باختيار من حضرها ، ولم ينتظر ببيعته قدوم غائب عنها". الأحكام السلطانيّة ماوردي: ص 33 و الأحكام السلطانيّة ابو يعلي محمد بن الحسن الفراء: ص 117. 

و از كدام شوراي اهل حلّ عقد انصار و مهاجر، دم مي زنيد كه مفسران بزرگ اهل سنت از آن بي اطلاعند؟ 

مگر قرطبي مفسر بزرگ، متوفاي 671، نگفته: امامت، با يك نفر از اهل حلّ عقد منعقد مي شود و نيازي به گردآمدن تعداد زياد نيست، همانگونه اي كه خلافت ابوبكر با نظر فقط عمر، پايه ريزي شد: "فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلك ثابت، ويلزم الغير فعله، خلافاً لبعض الناس حيث قال: لا ينعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد، ودليلنا: أنّ عمر (رض) عقد البيعة لأبي بكر". جامع أحكام القرآن: ج 1، ص 269 تا 272. 

سخن از چه اجماعي است كه متكلم بزرگ اهل سنت همانند امام الحرمين، منكر آن است! و مي گويد: در تشكيل امامت، نيازي به اجماع نيست، همانگونه اي كه در امامت ابوبكر بدون آنكه اجماعي در ميان باشد و قبل از آنكه خبر امامت آن در بلاد اسلامي به گوش اصحاب برسد، حكمها امضا گرديد و بخشنامه ها صادر شد. و در پايان نتيجه مي گيرد كه: امامت با تأييد يك نفر از اهل حل و عقد تشكيل مي گردد: "اعلموا أنّه لا يشترط في عقد الإمامة، الإجماع؛ بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة علي عقدها، والدليل عليه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبي بكر ابتدر لإمضاء أحكام المسلمين ، ولم يتأن لانتشار الأخبار إلي من نأي من الصحابة في الأقطار ، ولم ينكر منكر. فإذا لم يشترط الإجماع في عقد الإمامة، لم يثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحكم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد". كتاب الإلهيّات: ج 2، ص 523. 

كدام اجماعي را پشتوانه خلافت ابوبكر مي دانيد كه عضد الدين ايجي از پايه گذاران كلامي اهل سنت، منكر آن است و به صراحت مي گويد: هيچ دليل عقلي و نقلي براي اعتبار اجماع در كار نيست و همين كه يك يا دو نفر از اهل حل و عقد اقدام به بيعت نمايند، امامت تشكيل مي شود همانگونه اي كه امامت ابوبكر با بيعت عمر و امامت عثمان با بيعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گرديد: "وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختيار والبيعة ، فاعلم أنّ ذلك لا يفتقر إلي الإجماع ، إذ لم يقم عليه دليل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد كاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم في الدين اكتفوا بذلك، كعقد عمر لأبي بكر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان". 

و جالب اينجاست كه همو اضافه مي كند: در امامت ابوبكر، اجتماع مردم مدينه را هم لازم نديدند تا چه رسد به اجتماع تمام امت!!!: "ولم يشترطوا اجتماع مَن في المدينة فضلاً عن اجتماع الأمّة. هذا ولم ينكر عليه أحد، وعليه انطوت الأعصار إلي وقتنا هذا". المواقف في علم الكلام طبع مصر 1325 ه : ج 8، ص 351. 

و همچنين ابن عربي مالكي متوفاي 543، از ديگر شخصيتهاي بزرگ اهل سنت مي گويد: در انتخاب امام، نياز به حضور تمام مردم در انتخابات نيست، بلكه با شركت يك يا دو نفر، انتخابات صورت مي گيرد!!!: "لا يلزم في عقد البيعة للإمام أن تكون من جميع الأنام بل يكفي لعقد ذلك إثنان أو واحد". شرح سنن الترمذي: ج 13، ص 229. 

سخن اين دو شخصيت علمي اهل سنّت، براي كساني كه بيهوده از دموكراسي بعد از رسول خدا(ع) و يا به گزاف، بحث حكومت مردمي خلفاي راشدين را به ميان مي آورند، جالب توجه است. 

"فاعتبروا يا اولي الأبصار!!!" 

3 - آيا مردم به اختيار خود با ابوبكر بيعت كردند؟ 

جناب آقاي واعظ زاده! اينكه فرموده ايد: "ملاك در اجماع مهاجر و انصار، پيروي از اكثريت است، و نبايد سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد". 

به نظر مي رسد كه اين عبارت بدون توجه به عواقب فاسد آن كه در تاريخ اتفاق افتاده و تاريخ نگاران آزاد آن را ثبت كرده اند، صورت گرفته. 

آيا بهتر نبود قبل از بيان اين سخن، عبارت شيخ مفيد را ملاحظه مي فرموديد كه از ابو مخنف نقل نموده كه: بعد از رحلت رسول خدا(ص)، عمر بن خطاب از عشايري كه وارد مدينه شده بودند در برابر پول (هنگفتي) كه در اختيار آنان قرار داد، درخواست كرد كه مردم را به زور براي بيعت ابوبكر وادار كنند و اگر كسي ممانعت كرد، وي را مورد ضرب و جرح قرار دهند: "كان جماعة من الأعراب قد دخلوا المدينة ليمتاروا منها، فشغل الناس عنهم بموت رسول اللّه صلي اللّه عليه وآله فشهدوا البيعة وحضروا الأمر فأنفذ إليهم عمر واستدعاهم وقال لهم خذوا بالحظّ من المعونة علي بيعة خليفة رسول اللّه وأخرجوا إلي الناس واحشروهم ليبايعوا، فمن امتنع فاضربوا رأسه وجبينه". 

آنگاه راوي مي گويد: بخدا سوگند! ديدم كه اين عشاير چماق به دست، به طرف مردم هجوم آورده و آنان را لگد مال مي كردند و به زور مردم را براي بيعت با ابوبكر وا مي داشتند: "قال واللّه! لقد رأيت الأعراب تحزّموا، واتّشحوا بالأزر الصنعانيّة وأخذوا بأيديهم الخشب وخرجوا حتي خبطوا الناس خبطا وجاؤا بهم مكرهين إلي البيعة". 

آنگاه شيخ مفيد اضافه مي كند: نظير اين قضيه كه نشانگر بيعت اجباري مردم با ابوبكر مي باشد، اخبار زيادي در دست است كه اين كتاب، گنجايش بيان آنها را ندارد: "وأمثال ما ذكرناه من الأخبار في قهر الناس علي بيعة أبي بكر وحملهم عليها بالاضطراب كثيرة ولو رمنا ايرادها لم يتّسع لها هذا الكتاب". الجمل والنصرة في حرب البصرة: 59، چاپ دوم از منشورات مكتبة الداوري - قم. 

و همچنين ابن ابي الحديد معتزلي از براء بن عازب يكي از اصحاب رسول خدا9، نقل كرده كه پس از سقيفه، عمر و ابو عبيده، گروه (چماق به دست) را ديدم كه ژست حمله و تهاجم بخود گرفته و به هر كس مي رسيدند وي را كتك مي زدند و به زور دست او را گرفته، بعنوان بيعت، چه بخواهد و چه نخواهد، بر روي دست ابوبكر مي كشيدند: "واذاً قائل آخر يقول: قد بويع أبوبكر فلم ألبث وإذاً أنا بأبي بكر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبيدة وجماعة من أصحاب السقيفة وهم محتجزون بالأزر الصنعانيّة لايمرّون بأحد إلّا خبطوه وقدّموه فمدّوا يده فمسحوها علي يد أبي بكر يبايعه شاء ذلك أو أبي". شرح نهج البلاغ ابن أبي الحديد: ج 1، ص 219. طبع دار الكتب العلميّة به تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم. 

آيا تاكنون از خود پرسيده ايد كه چرا در واپسين لحظات سقيفه، وقتي چشم عمر به قبيله اسلم افتاد، فرياد برآورد كه: ديگر پيروزي ما قطعي شد: "فكان عمر يقول : ما هو إلّا أن رأيت أسلم، فأيقنت بالنصر". تاريخ الطبري: ج 2، ص 458، الشافي في الامامة: ج 3، ص 190، سفينة النجاة سرابي تنكابني: ص 68 و بحار الأنوار: ج 28، ص 335. 

چه تفاوتي است ميان توده مردم مدينه كه به زور كتك چماقداران، بايد بيعت كنند و ميان قبيله اسلم كه تمام كوچه و خيابانهاي مدينه از آنان مملوّ گرديده و از هر سو براي بيعت با ابوبكر ازدحام مي كنند: "أنّ أسلم أقبلت بجماعتها حتّي تضايق بهم السكك فبايعوا أبابكر". همان مصادر. 

آيا نه اين است كه اين قضيه از يك موافقتهاي سرّي ميان قهرمان سقيفه با سران قبيله اسلم حكايت مي كند؟ 

همانند توافق آشكار بين او و چماقدارن عشاير جهت گرفتن بيعت از مردم عادي. 

آيا تاكنون به نقشي كه بنو اميه در قضيه بيعت داشتند فكر كرده ايد؟ كه چگونه مي شود در آن موقعيت آنچناني شهر مدينه، با يك اشاره عمر بن خطاب تمامي بنواميه برخيزند و با ابوبكر بيعت مي كنند. 

"قال لهم عمر : ما لي أراكم مجتمعين حلقاً شتّي ، قوموا فبايعوا أبا بكر ، فقد بايعته وبايعه الأنصار ، فقام عثمان بن عفان ومن معه من بني أمية فبايعوه ، وقام سعد و عبد الرحمن بن عوف ومن معهما من بني زهرة فبايعوه". الامامة والسياسة با تحقيق الشيري ج 1 ص 28، با تحقيق الزيني ج 1 ص 18. اين كتاب قطعاً از تأليفات ابن قتيه مي باشد وتشكيك بعضي در نسبت او به مؤلف بي مورد است، چون بزرگان اهل سنت در قرون گذشته از آن نقل كرده اند مانند: حافظ تقي الدين الفاسي المكي متوفاي 832، در كتاب "العقد الثمين" ج 6 ص 72. 

4 - آيا مخالفين خلافت ابوبكر افراد محدودي بودند؟ 

اما اينكه فرموده ايد: "نبايد سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد". از شگفتيهاي تاريخ است!! 

آيا خوش نبود كه قبل از بيان اين كلام، عبارت زبير بن بكار را ملاحظه مي فرموديد كه مي گويد: عموم مهاجرين و بخش عمده انصار، شبهه اي نداشتند كه خليفه پيامبر گرامي(ص) همان علي بن ابي طالب(ع) است: 

"وكان عامّة المهاجرين وجلّ الأنصار لا يشكّون أنّ عليّاً هو صاحب الأمر بعد رسول اللّه(ص)". الأخبار الموفّقيات: ص 580 وشرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد: ج 6، ص 21. 

و يعقوبي در تاريخ خود مي گويد: تمام مهاجرين و انصار، در اينكه علي خليفه است، شكّي نداشتند: "وكان المهاجرون والأنصار لا يشكّون في علي". تاريخ يعقوبي: ج 2، ص 124، باب خبر سقيفة بني ساعدة. 

مخالفت عموم بني هاشم از بيعت با ابوبكر را ابن اثير جزري مطرح كرده و مسعودي مي نويسد: قبل از شهادت فاطمه زهرا رضي الله اسد الغابه: ج 3، ص 329 والكامل في التاريخ: ج 2، ص 325. عنها يك نفر از بني هاشم بيعت نكرد. مروج الذهب: ج 2، ص 301. جناب آقاي واعظ زاده! اي كاش سخن علامه اميني را ملاحظه مي نموديد، بعد لب به چنين سخن مي گشوديد. آنجا كه مي گويد: خلافت ابوبكر با دو نفر و حداكثر با پنج نفر، تشكيل گرديد و حال آنكه شخصيتهاي برجسته مهاجرين و انصار با وي به مخالفت برخاستند، همانند، علي و دو فرزند گرانمايه اش، عباس عموي پيامبر و تمامي فرزندان او از بني هاشم، سعد بن عباده و فرزندان و قبيله او، حباب بن منذر و همه پيروان او. و همچنين زبير، طلحه، سلمان، عمار، ابوذر، مقداد، خالد بن سعيد، سعد بن ابو وقاص، عتبه بن ابو لهب، براء بن عازب، اُبيّ بن كعب، ابو سفيان و ديگران، از مخالفان بيعت ابو بكر بودند. الغدير: ج 7، ص 93 به نقل از تاريخ يعقوبي: ج 2، ص 103، الرياض النضرة: ج 1، ص 167، تاريخ ابي الفدا: ج 1، 156، روضة المناظر لابن شحنة هامش الكامل: ج 7، 164 و شرح ابن ابي الحديد: ج 1، ص 134. 

آيا صحيح است از اين همه شخصيتهاي برجسته صدر اسلام، بعنوان افراد محدود نام ببريم. 

اي كاش به اندازه ابن حزم سنّي درك تاريخي داشتيم و مي گفتيم: لعنت و نفرين خداوندي بر آن اجماعي كه جاي علي و يارانش در آن، خالي باشد: "ولعنة اللّه علي كلّ إجماع يخرج عنه علي بن أبي طالب ومن بحضرته من الصحابة". المحلي: ج 9، ص 345، با تحقيق احمد محمد شاكر، چاپ بيروت - دارالفكر. 

جناب آقاي واعظ زاده! آيا عبارت شما "نبايد سراغ تخلف افراد محدود رفت تا اجماع را خدشه دار كرد" كم مهري به مقام عصمت اميرمؤمنان(ع) و حضرت صديقه و فرزندان آنان نيست؟ 

و اگر رسول گرامي(ص) روز قيامت از ما بپرسد با توجه به گفتار من "علي مع الحق والحق مع علي"، به چه جرأتي چنين حرفي به الكافي ج 1 ص 294، خصال شيخ الصدوق ص 559 ، العمدة لابن البطريق ص 285 ، الغدير ج 3 ص 176، از منابع متعددة اهل السنّة، مجمع الزوائد الهيثمي ج 7 ص 235، تفسير الكبير للرازي 1 / 205 ، تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ج 44 ص 370، البداية والنهاية لابن كثير ج 7 ص 398. زبان رانديد؟ چه پاسخي خواهيم داشت؟ 

و آيا بهتر نبود عبارت شيخ مفيد را كه در پاسخ فقيه حنفي مذهب منطقه صاغان (نوغان)، ملاحظه مي فرموديد كه تكليف كساني را كه استناد به اجماعي مي كنند كه علي(ع) از آن خارج مي باشد، روشن نموده: 

"وقد ثبت الخبر عن النبي(ص) أنّه قال: علي أقضاكم. وقال: علي مع الحق والحق مع علي ، اللهم أدر الحق مع علي حيثما دار. وإذا كان الأمر علي ما ذكرناه ، بطل ما ادعّاه الشيخ الضالّ من خلاف الإجماع في ذلك ، إلا أن يخرج أمير المؤمنين(ع) من الإجماع ، و يحكم علي قوله بالشذوذ والخروج عن الإيمان . فينكشف أمره لسائر العقلاء ، و تظهر ردّته لكافّة العلماء ، ويبيّن من جهله ما لا يخفي علي أحد من الفقهاء ، و كفاه بذلك خزياً". المسائل الصاغانيية ص 109. 

5 - آيا علي عليه السلام خلافت خلفاء را مشروع مي دانست؟ 

جناب آقاي واعظ زاده!! در اين مصاحبه چندين بار از مشروعيت خلافت خلفاء بعنوان اولويت دوم سخن به ميان آورده ايد تإ؛چ؟ جايي كه چند استدلال موهوم براي آن اقامه نموده ايد كه در صدر آنها نامه علي(ع) به معاويه به چشم مي خورد. 

آنگاه فرموده ايد: "در اين نامه، امام صريحاً اجماع مهاجرين و انصار را بر امامت كسي، باعث مشروعيت آن دانسته، از جمله آن را مصحح خلافت خود مي داند، و آن را مورد رضايت خدا و باعث طعن بر مخالفين آن، و حتي حلال بودن قتال با آنان مي داند". مجله ياد شده، صفحه 177. 

و كار را تا آنجا پيش برده ايد كه از شيخ شلتوت نقل كرده ايد كه ابوبكر مظهر صفت رحمت وجمال حق بوده: "إنّ الصديق كان مظهراً لصفة الرحمة والجمال". مجله يادشده، صفحه 187. 

در اينجا از جنابعالي و ساير همفكرانتان چند سؤال مطرح است: 

1 - آيا تاكنون هيچ يك از فقهاو علماء شيعه، از مشروعيت خلافت خلفاء سخن گفته اند؟ 

جناب آقاي واعظ زاده! شما را بخدا! چگونه به خود جرأت دادي در كشوري كه افتخارش، عشق ورزي به خاندان عصمت و طهارت(عليهم السلام) است، و همه روزه زمزمه زيارت عاشورا از منازل، مساجد، تكايا وحسينيّه ها به گوش مي رسد، چنين عبارت بي پايه و اساس را از شيخ شلتوت نقل كنيد؟ 

شايد تصور فرموده ايد كه در كشور مصر، سودان و سعودي مصاحبه مي كنيد كه براي اين حرف شلتوت ارزش قائلند!! 

البته خدمات بي نظير آقاي شلتوت در معرفي فقه اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) بعنوان يكي از منابع فقهي مسلمانان، قابل تقدير است ولي مستلزم اين نيست كه سخنان باطل او نيز مورد توجه شيعيان باشد، گرچه اين سخن نزد خود و پيروان او محترم باشد. 

آيا هيچ فكر نفرموديد كه اين حرف، براي پيروان مكتب اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) كه اساس مذهب آنها قبل از آنكه به تولي مبتني باشد بر تبري استوار است، چقدر بي معنا است. 

اي كاش شاگرد صالحي براي امام امت، آن عبد صالح خدا، بوديد و از كساني كه وي آنان را يك مشت هواپرست و رياست طلب و چپاولگر معرفي مي كند، اين چنين تجليل نمي نموديد. و اينچين بي پروا وكشف اسرار: ص 107، گفتار دوم در امامت. بي باك به خلافت كسي كه آن عبد صالح خدا، وي را اصل كفر و زندقه مي داند لباس مشروعيت نمي پوشانديد. كشف اسرار: ص 119، مخالفت عمر با قرآن خدا. 

سنگ حمايت كساني را به سينه نمي زديد كه اين مرد بلند آوازه تاريخ به صراحت فرموده: "لعدم الأخوّة بيننا وبينهم، بعد وجوب البراءة عنهم، وعن مذهبهم، وعن ائمّتهم، كما تدلّ عليه الأخبار واقتضته أصول المذهب". المكاسب المحرمه: ج 1، ص 250، المسألة السادسة من المقام الثالث في أنّ المخالف يجوز غيبته لانه ليس بمؤمن. 

در اينجا شما را به سخني از اين يادگار غيور علي(ع) كه تكليف تمامي هم انديشان كج انديش را روشن كرده، جلب مي كنم: 

"پيغمبر اكرم(ص) در حال احتضار و مرض موت بود، جمع كثير در محضر مباركش حاضر بودند پيغمبر فرمود: بياييد براي شما چيزي بنويسم كه هرگز به ضلالت نيفتيد، عمر بن الخطاب گفت: "هجر رسول اللّه!". 

و اين روايت را مورخين واصحاب حديث، از قبيل بخاري، مسلم و احمد با اختلافي در لفظ ، نقل كردند و جمله كلام آنكه، اين كلام ياوه، از ابن خطاب ياوه سرا صادر شده است و تا قيامت براي مسلم غيور كفايت مي كند". همان مصدر. 

2 - در صورت مشروعيت بخشيدن به خلافت آنان، آيا تكليف مخالفان آنان را روشن فرموده ايد كه در رأس آنها حضرت صديقه طاهره(س) قرار دارد كه تا آخرين لحظه از حيات خويش، به مخالفت و مبارزه بر عليه حكومت باطل آنان ادامه داد: "فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتي توفيّت". صحيح بخاري: ج 4، ص 42، كتاب الجهاد والسير باب فرض الخمس، السنن الكبري: ج 6، ص 300، والطبقات الكبري: ج 8، ص 28. 

كار مخالفت به جايي رسيد كه جنازه آن مظلومه تاريخ، شبانه به خاك سپرده شد و به ابوبكر خليفه مشروع جنابعالي، اعلام شركت در نماز او نشد: "فلمّا توفّيت دفنها زوجها علي ليلاً ولم يؤذن بها أبا بكر وصلّي عليها، وكان لعليّ من الناس وجه، حياة فاطمة، فلمّا توفّيت استنكر علي وجوه الناس". صحيح بخاري: ج 5، ص 82، كتاب المغازي باب غزوة خيبر، الطبقات الكبري: ج 2، ص 315، و سير اعلام النبلاء: ج 2، ص 121. 

3 - اگر ابوبكر را به هر دليلي، خليفه و امام مشروع بدانيد، بايد معتقد باشيد كه مطابق حديث شريف "من مات وليس عليه إمام فميتته ميتة جاهلية" هرگونه مرگ بدون بيعت با امام عصر خويش، مساوي با مرگ الكافي: ج 1، ص 376، ح 1، در بعضي از منابع از امام رضا(ع) آمده: "من مات بغير إمام مات ميتة جاهلية"، اختصاص شيخ مفيد: ص 268، مستطرفات السرائر: ص 635، تفسير عياشي: ج 2، ص 303، تفسير الميزان: ج 13، ص 171. در منابع اهل سنت از رسول اكرم(ص) نقل شده: "من مات بغير إمام مات ميتة جاهلية". مسند أحمد: ج 4، ص 96، المعجم الكبير طبراني: ج 19، ص 388، مسند الشاميين طبراني: ج 2، ص 437، مسند أبي داود الطيالسي: ص 259، (عن زيد بن اسلم عن بن عمر)، مجمع الزوائد الهيثمي: ج 5، ص 218، شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 9، ص 155 وي گفته: "وأصحابنا كافة قائلون بصحة هذه القضية".جاهليت است، پس بنابراين تكليف حضرت زهرا(س) آن شهيده دوران كليني در كافي با سند صحيح از امام كاظم 7 نقل كرده كه: "إنّ فاطمة شهيدة صديقة". كافي: ج 1، ص 458. و مرحوم مجلسي در ذيل اين روايت آورده: "وهو من المتواترات". مرآت العقول: ج 5، ص 318. چه مي شود؟ 

وبا توجه به سخن رسول گرامي 9 : "من مات وليس له إمام يسمع له ويطيع مات ميتة جاهلية"، امامي كه اطاعت و فرمانبرداري او بر اختصاص شيخ مفيد: ص 269، مستدرك الوسائل: ج 18، ص 177. حضرت زهرا(س) لازم بود چه كسي بود؟ و آيا اين چنين عقيده مستلزم انكار آيه تطهير نيست؟ 

در اينجا بد نيست سخن علامه اميني را در اين زمينه، مورد دقت قرار دهيم: 

"فالحقيقة هاهنا مردّدة بين أنّ الصديقة سلام اللّه عليها عزبت عنها ضروريّة من ضروريّات دين أبيها وهي أولاها وأعظمها، وقد حفظته الأمّة جمعاء، حضريها وبدويها، وماتت - العياذ باللّه - علي غير سنّة أبيها، وبين أن لا يكون للحديث مقيل من الصحّة وقد رواه الحفظة الأثبات من الفريقين وتلقّته الأمّة بالقبول ، وبين إنّها سلام اللّه عليها لم تك تعترف للمتقمّص بالخلافة ، ولا توافقه علي ما يدّعيه ، ولم تكن تراه أهلاً لذلك ، وكذلك الحال في مولانا أمير المؤمنين عليه السلام . فهل يسع لمسلم أن يختار الشقّ الأوّل ويرتأي لبضعة النبوّة ولزوجها نفس النبي الأمين ووصيّه علي التعيين، ما يأباه العقل والمنطق، ويبرأ منه اللّه ورسوله ؟ لا ، ليس لأحد أن يقول ذلك . وأمّا الشقّ الثاني ، فلا أظنّ جاهلاً يسف إلي مثله بعد استكمال شرايط الصحّة والقبول وإصفاق أئمّة الحديث ومهرة الكلام علي الخضوع لمفاده ، وإطباق الأمم الإسلاميّة علي مؤدّاه. فلم يبق إلا الشقّ الثالث ، فخلافة لم تعترف لها الصديقة الطاهرة وماتت وهي واجدة عليها وعلي صاحبها ، ويجوّز مولانا أمير المؤمنين التأخّر عنها ولو آناًما ، ولم يأمر حليلتها بالمبادرة إلي البيعة ، ولا بايع هو ، وهو يعلم أنّ من مات ولم يعرف إمام زمانه وليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية ، فخلافة، هذا شأنها، حقيقة بالإعراض عنها، والنكوص عن البخوع لصاحبها". الغدير: ج 10، ص 361. 

از همه اينها گذشته در نامه حضرت امير(ع) به معاويه توجه به چند نكته ضروري است. 

1 - آنچه كه مسلم است، امام(ع) در اين نامه در مقام بيان يك قاعده كلي كلامي نيست، بلكه در مقام احتجاج با دشمن عنودي است كه معتقد به مشروعيت خلافت خلفاء از طريق بيعت مهاجرين و انصار بود. يعني از باب استدلال به خصم از راه عقايد و افكار و اعمال خود اوست، كه از او بعنوان "وجادلهم بالتي هي أحسن" تعبير مي شود. جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب حوار مع الشيخ صالح بن عبد اللّه الدرويش، تأليف حضرت آيت اللّه سبحاني. 

2 - از آنجا كه قصد مؤلف نهج البلاغه، نقل بخشهاي بليغ سخنان حضرت بوده، فلذا بخشي از اين نامه را نقل كرده و ديگر مؤلفان همانند نصر بن مزاحم و ابن قتيبه اين نامه را بصورت مبسوط نقل كرده اند و نكاتي در نقل آنان هست كه نشانگر حقيقت ياد شده است. 

3 - در آغاز نامه حضرت(ع) آمده: "فإنّ بيعتي بالمدينة لزمتك و أنت بالشام". يعني همانگونه كه بيعت با ابوبكر و عمر در مدينه بود و تو رجوع شود به كتاب: وقعة صفين، ابن مزاحم المنقري: ص 29، با تحقيق عبدالسلام محمد هارون، چاپ مؤسسة العربيّة الحديثة، الامامة والسياسة، ابن قتيبة الدينوري با تحقيق شيري: ج 1، ص 113، و با تحقيق زيني: ج 1، ص 84 ، المناقب، موفق الخوارزمي متوفاي 568: ص 202، با تحقيق شيخ مالك محمودي، چاپ جامعه مدرسين قم، جواهر المطالب، ابن دمشقي شافعي: ج 1، ص 367، با تحقيق شيخ محمودي، چاپ مجمع احياء الثقافة الاسلاميّة، تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر: ج 59، ص 128 با تحقيق علي شيري، چاپ دارالفكر، شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد: ج 3، ص 75، و ج 14، ص 35 و 43. در شام به آن ملتزم گرديدي، بايد به بيعت من نيز تسليم شوي. 

و اين فرمايش حضرت، در برابر استدلال سخيف معاويه است كه دليل تسليم نشدن خويش در برابر حضرت را، سرپيچي مردم شام از بيعت با حضرت عنوان كرده: "وأما قولك أنّ بيعتي لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم يدخلوا فيها كيف وإنّما هي بيعة واحدة ، تلزم الحاضر والغائب ، لا يثني فيها النظر ، ولا يستانف فيها". شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 14، ص 43، بحار الأنوار: ج 33، ص 82، الغدير: ج 10، ص 320 ونهج السعادة: ج 4، ص 263. 

4 - حضرت در بخش پاياني نامه، داستان بيعت شكني طلحه و زبير را گوشزد نموده و سپس از معاويه مي خواهد همانند ساير مسلمانها در برابر حكومت، سر تسليم فرود آورد و خود را گرفتار ننمايد و در غير اين صورت با وي به ستيز خواهد برخاست: "وإن طلحة والزبير بايعاني ثم نقضا بيعتي، وكان نقضهما كردّهما، فجاهدتهما . علي ذلك حتي جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم كارهون. فادخل فيما دخل فيه المسلمون، فإن أحب الأمور إلي فيك العافية، إلا أن تتعرض للبلاء . فإن تعرضت له قاتلتك واستعنت اللّه عليك". وقعة صفّين: ص 20 و 29، الامامة والسياسة: ج 1، ص 113، المناقب خوارزمي: ص 202، جواهر المطالب: ج 1، ص 367، تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر: ج 59، ص 128 و شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد: ج 14، ص 36. 

جناب آقاي واعظ زاده! با توجه به نكات ياد شده، آيا جاي اين هست كه بفرماييد قضيه اتمام حجت بر معاويه، بعنوان يك احتمال مطرح است؟ آقاي واعظ زاده بعد از نقل نامه امام گفته اند: "ممكن است كسي بگويد: اين يك حجت بر معاويه است كه شوراي مهاجرين و انصار را راه انتخاب خليفه مي دانسته است و دليل نيست كه آن حضرت، اين شرط را اولويت دوم مي دانسته و آن را مشروع مي داند، خوب اين يك احتمال است. اگر چنانچه يك احتمال باشد جنابعالي كه در مقام استدلال هستيد بايد راه نفوذ هر نوع احتمال را مسدود فرماييد چون "إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال". 

سپس براي مشروعيت خلافت خلفاء به خطبه 205 نهج البلاغه استناد فرموده ايد كه حضرت مي فرمايد: 

"واللّه ما كانت لي في الخلافة رغبة ولافي الولاية إربة، ولكنّكم دعوتموني اليها وحملتموني عليها". 

پيداست اين خلافت همان اولويت دوم است كه به آن راغب نيست ولي بالاخره آن را مشروع مي داند وبه آن تن مي دهد، اين عدم رغبت وي به خلافت، در نهج البلاغه مكرر آمده است و اين خلافت همان اولويت دوم است. مجله يادشده صفحه 177. 

جناب آقاي واعظ زاده! 

اين از عجائب روزگار است كه عده اي، بي رغبتي علي(ع) به حكومت را دليل غير منصوص بودن خلافت وي بدانند و گروهي هم آن را دليل بر مشروعيت اولويت دوم در امتداد اثبات مشروعيت خلفاء سابق!! 

اولاً: حضرتعالي در مورد اولويت دوم فرموديد: "در شرائط خاص از قبيل فقدان زمينه اجتماعي براي نيل به اولويت اول يا سر پيچي جامعه اسلامي واكثريت مردم" از باب ترتب و يا ضرورت مطرح است. 

و اين خطبه كه بعد از قتل عثمان بيان شده، و زمينه اجتماعي و اكثريت نيز براي خلافت موجود بوده، ديگر موضوعي براي اولويت دوم باقي نمي ماند، يعني انتفاء حكم به انتفاء موضوع است. 

پس استدلال به اين خطبه براي اولويت دوم بي مورد است. 

ثانياً: اين خطبه بخاطر ناخشنودي طلحه و زبير از عدم مشورت حضرت با آنان در امور مملكتي بيان شده و طرف سخن عمدتاً آن دو نفر مي باشد كه در آغاز خطبه مي گويد: شما دو نفر به اندك چيز، خشم گرفتيد، و خوبيهاي فراوان ناديده انگاشتيد و به من نمي گوييد چه حقي از شما بازداشته ام و در چه سهمي خود را بر شما مقدم داشته ام: "لقد نقمتما يسيراً وأرجأتما كثيراً ألا تخبراني أيّ شي ء كان لكما فيه حق دفعتكما عنه؟ أم قسم استأثرت عليكما به". 

و آنگاه مي فرمايد: به خدا سوگند! من به خلافت رغبتي نداشتم و به زمامداري شما علاقه نشان ندادم و اين شما بوديد كه مرا به آن دعوت كرديد و آن را به من تحميل نموديد و پس از به دست گرفتن زمام امور به كتاب خدا و سنت پيامبر عمل نمودم و نيازي نداشتم كه از شما نظر خواهي كنم.... اين سخن نشان مي دهد كه طلحه و زبير انتظار داشتند همانند زمان خلفاي گذشته در امور مملكتي دخالت كنند و با به دست گرفتن مسئوليتهاي كليدي در چپاول بيت المال نقش فعال داشته باشند كه حضرت با قاطعيت خود با جمله "فلم أحتج في ذلك إلي رأيكما ولا رأي غيركما"، آب پاك روي دست آن دو ريخته و براي هميشه، آنان را از دسترسي به مناصب حكومتي نااميد كرده است. و نيز حضرت با عبارت: "نظرت الي كتاب اللّه و ما وضع لنا وأمرنا بالحكم به فاتّبعته وما استنّ النبي(ص) فاقتديته"، طعنه اي بر خلفاء گذشته زده وسيره حكومتي آنان را زير سؤال برده و به عدم مشروعيت كار آنان را در اين كه به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) عمل ننمودند، اشاره نموده است، همانگونه كه بعد وفات عمر در شوراي معلوم الحال وقتي به او پيشنهاد قبولي حكومت به شرط عمل به سيره ابوبكر و عمر گرديد، حضرت با صراحت آن را رد كرد و فرمود: "أسير فيكم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه مااستطعت". تاريخ يعقوبي: ج 2، ص 162. ورجوع شود به: شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد: ج 1، ص 188، ج 9، ص 53، ج 10، ص 245 و ج 12، ص 263، الفصول في الأصول جصاص: ج 4، ص 55، أسد الغابه: ج 4، ص 32، السقيفة وفدك جوهري: ص 86، تاريخ المدينة ابن شبة النميري: ج 3، ص 930، تاريخ الطبري: ج 3، ص 297، تاريخ ابن خلدون ق 1، ابن خلدون: ج 2، ص 126 والشافي في الامامة: ج 4، ص 209. 

ثالثاً: علت بي رغبتي حضرت به حكومت، بخاطر انحرافاتي بود كه در زمان خلفاي ثلاثه در جامعه ايجاد شده و زمينه هاي فساد دامنگير اجتماع گرديده و راه اصلاح بسته شده بود. 

همانطوري كه حضرت، بعد از قتل عثمان، به هنگام هجوم مردم براي بيعت، فرمود: مرا واگذاريد و به سراغ ديگري برويد زيرا به استقبال حوادثي مي رويم كه چهره هاي گوناگون و فتنه هاي رنگارنگ دارد، نه دلها ثابت مي ماند و نه خردها استوار، بخاطر آنكه در عصر خلافت سه خليفه گذشته، ابرهاي فساد، چهره افق را تيره و تار و راههاي مستقيم حق را ناشناخته كرده است. و اگر چنانچه دعوت شما را پذيرفته و زمام خلافت را به دست گيرم، آنچه خود تشخيص مي دهم با شما رفتار خواهم نمود و به گفتار اين و آن و سرزنش گران گوش فرا نخواهم داد: "دعوني والتمسوا غيري فإنّا مستقبلون أمراً له وجوه وألوان لا تقوم له القلوب، ولا تثبت عليه العقول، وإنّ الآفاق قد أغامت، والمحجّة قد تنكّرت. واعلموا أنّي إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم، ولم أصغ إلي قول القائل وعتب العاتب". نهج البلاغه ، خطبه 92. 

پر واضح است كه انگيزه زير بار بيعت نرفتن، همان انتظار مردم از علي(ع) است كه روشهاي گذشته ابوبكر و عمر را ادامه دهد، ولي علي(ع) مي داند كه بر اثر انحراف جامعه از مسير صحيحي كه رسول اكرم 9 تعين نموده بود، چه بسياري از بدعتها به سنت تبديل شده و چه شبهه هايي بر خردها استوار گشته و مردم راه تشخيص حق را از ناحق و بدعت را از سنت، از ياد برده اند، كه سخن علي بنا به نقل ابن ابي الحديد معتزلي گواه روشني است بر اين ادعا: "إنّ الشبهة قد استولت علي العقول والقلوب، وجهل أكثر الناس محجّة الحقّ أين هي". شرح نهج البلاغه: ج 7، ص 34. 

اين خطبه نيز گواه ديگري است كه كارهاي خلفاي گذشته مورد تأييد حضرت علي(ع) نبوده است. 

رابعاً: امير المؤمنين(ص) در خطبه شقشقيه علت پذيرفتن حكومت و تن دادن به آن را، قيام حجت الهي پس از فراهم شدن زمينه آمادگي مردمي مي داند. آنجا كه مي فرمايد: اگر همانند گذشته زمينه حكومت فراهم نبود و مردم آمادگي خود را اعلام نمي كردند و با وجود پشتيباني مردمي، حجت خداوندي بر من تمام نمي گشت، و اگر پيمان الهي از علماء نبود كه در برابر شكم بارگي ستمگران و گرسنگي ستمديدگان ساكت ننشينند، رشته خلافت را رها مي كردم و چون گذشته، خود را از صحنه سياست كنار مي كشيدم: "لولا حضور الحاضر وقيام الحجّة بوجود الناصر، وما أخذ اللّه علي العلماء أن لا يقارّوا علي كظّة ظالم ولا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها ولسقيت آخرها بكأس أولها". نهج البلاغه: خطبه 3. 

شيخ مفيد مي گويد: اين خطبه نشان مي دهد كه اگر علي(ع) با گذشتگان جهاد نكرد، بخاطر نداشتن نيروي كافي بود، و اگر با پيمان شكنان به مبارزه برخاست، بخاطر آن بود كه نيروي لازم در اختيار داشت: "فدلّ علي أنّه عليه السلام إنّما ترك جهاد الأوّلين لعدم الأنصار، وجاهد الآخرين لوجود الأعوان". الافصاح: ص 46. 

سيد بن طاووس هم مي گويد: اين خطبه در حقيقت اعتراض گويايي است بر پيشوايان گمراهي كه بر علي (ع) سبقت گرفتند: "وفي الرواية من الطعون علي أئمّة الضلال الذين تقدّموا علي عليّ بن أبي طالب(ع)". الطرائف: ص 419. 

وخامساً: آنچه از سخنان حضرت در بي رغبتي به حكومت نقل شده، مربوط به حكومت ظاهري است كه ديگران براي رسيدن به آن دست و پا مي شكنند و هزاران گناه و معصيت مرتكب مي شوند، و سخن حضرت در ذي قار به ابن عباس كه اين حكومت نزد من از يك كفش كهنه و مندرس بي ارزش تر است، مگر اينكه حقّي را بپا دارم و يا باطلي را دفع نمايم: "واللّه لهي أحبّ إليّ من إمرتكم إلّا أن أقيم حقّاً أو أدفع باطلاً. و نهج البلاغه خطبه 33. همچنين سخن حضرت در خطبه شقشقيه كه اين دنياي شما نزد من، از آب بيني بزعاله اي بي ارزش تر است: "أزهد عندي من عَفطة عَنز"، و در نامه نهج البلاغه خطبه 3. 62، اين حكومت بر شما، كالاي چند روزه دنياست و به زودي ايام آن مي گذرد، همانند سراب ناپديد شود يا چونان پاره هاي ابر كه زود پراكنده شود. 

و "... ولايتكم التي إنّما هي متاع أيّام قلائل، يزول منها ما كان، كما يزول السراب أو كمايتقشّع السحاب"، گواه زنده اي است بر اين ادعا. 

و قطعاً مراد حضرت، حكومت الهي نيست، همانگونه كه جنابعالي نيز بدان اشاره فرموده ايد كه سمت الهي رها كردني نيست. 

6 - آيا علي عليه السلام با اختيار با ابوبكر بيعت كرد؟ 

جناب آقاي واعظ زاده فرموده ايد: حضرت "به خاطر حفظ اسلام، بدون اجبار و با اختيار خود، با ابوبكر بيعت كرده و نهايت همكاري را در خلال تمام حوادث اهل ردّه بااو داشته است، و به نصح و خير خواهي براي او، ادامه داده تا آن خطر رفع شده است، بعد هم با عمر بيعت كرده، رفتار آن دو تن را ستوده است". 

از كدام بيعت با اختيار و بدون اجبار سخن مي گوييد؟ 

از آن بيعتي كه واپسين روزهاي رحلت جانگداز رسول گرامي(ص) انجام گرفت؟ 

ظاهراً مراد جنابعالي اين نيست، بلكه هيچ عاقلي چنين سخن به زبان نمي راند. 

زيرا قضيّه بقدري مفتضحانه است كه قلمِ پاره اي از مورخين مانند طبري كه بدينجا رسيده سر بشكسته، و نتوانسته حقيقت را ترسيم كند. و با يك جمله سربسته مانند: (جامعه تحمل شنيدن چنين مطالبي ندارند)، بر روي آن سر پوش گذاشته و رها كرده است. 

"كرهت ذكرها لما فيه مما لا يحتمل سماعها العامة". چون تاريخ الطبري ج 3 ص 557، تحقيق نخبة من العلماء، طبعة مؤسسة الأعلمي. داستان هجوم به خانه زهراي مرضيّه (س) و تهديد به آتش زدن، چيز فراموش شدني نيست، البته به مقداري كه طبري صلاح دانسته و جامعه تحمل شنيدن آن را داشته اند: "أتي عمر بن الخطاب منزل عليّ وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللّه لأحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلي البيعة، فخرج عليه الزبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من بده فوثبوا عليه فأخذوه". تاريخ الطبري ج 2 ص 443. ورجوع شود به السقيفة وفدك از جوهري، ص 52 و 73 با تحقيق دكتر محمد هادي اميني چاپ الكتبي - بيروت، شرح نهج البلاغه ابن أبي الحديد ج 2 ص 56 و ج 6 ص 48 والامامة والسياسة با تحقيق شيري ج 1 ص 30 و با تحقيق زيني ج 1 ص 19. 

شما را به خدا، اين چه بيعتي است كه علي(ع) را كشان كشان به مسجد مي برند و با تهديد به قتل او را وادار به بيعت مي كنند؟!! و حضرت اشك مي ريزد و ناله مي كند فرياد بر مي آورد و به رسول گرامي شكوه مي كند: "فأخرجوا عليا ومضوا به إلي أبي بكر فقالوا له : بايع ، فقال : إن لم أفعل فمه ؟ قالوا : إذا واللّه الذي لا إله إلا هو نضرب عنقك ، قال : إذا تقتلون عبد اللّه وأخا رسوله . قال عمر : أما عبد اللّه فنعم، وأما أخا رسوله فلا ، وأبو بكر ساكت لا يتكلّم . فقال عمر: ألا تأمر فيه بأمرك ؟ فقال : لا أكرهه علي شئ ما كان فاطمة إلي جنبه. فلحق علي بقبر رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم يصيح ويبكي وينادي : يا ابن أم إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني. الإمامة والسياسة ص 12، باب كيف كانت بيعة علي بن أبي طالب. 

و اين چه بيعتي است شمشير بر گردن علي(ع) نهاده و او را به بيعت وا مي دارند. "وفي رواية المخالف فبايعت واللج علي قفي قال عبد الصراط المستقيم لعلي بن يونس العاملي المتوفي 877، ج 3 ص 117، بتحقيق محمد باقر البهبودي، ط. المكتبة المرتضويّة. الرحمن بن عوف: فلا تجعل يا علي سبيلاً إلي نفسك ، فإنّه السيف لا غير". الامامة والسياسة ، تحقيق الشيري ج 1 ص 45، تحقيق الزيني ج 1 ص 31. 

در كجاي عالم سابقه دارد كه حاكم جامعه بعنوان بيعت دست خود را بر دست بسته شهروندي بكشد: "فقالوا له: مد يدك فبايع! فأبي عليهم فمدّوا يده كرهاً ، فقبض علي أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم يقدروا، فمسح عليها أبو بكر وهي مضمومة". إثبات الوصيّة ص 146، الشافي ج 3 ص 244 ، علم اليقين ج 2 ص 386 بيت الأحزان ص 118، الأسرار الفاطميّة للشيخ محمد فاضل المسعودي: 122. 

و اگر مراد جنابعالي همان بيعتي است كه پس از شهادت جانگداز حضرت صديقه طاهره (س) انجام گرفت، گرچه در آن از تهديد به قتل و آتش زدن خانه و كشاندن علي به مسجد خبري نيست ولي با يك ملاحظه سطحي به آنچه در طول شش ماه گذشته بر سر جامعه نوپاي اسلامي آمده و مشكلاتي كه مسلمانها با آن مواجه گشته اند، علي(ع) مجبور به بيعت گرديده است، كه مرور به سخنان حضرت، بهترين گواه اين ادعا است. 

و اين صداي رساي علي(ع) است كه در تاريخ طنين افكن شده: 

بخدا سوگند باور نمي كردم و به ذهنم خطور نمي كرد كه ملت عرب اين چنين به توصيه هاي رسول اكرم پشت و پا زده و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد، تنها نگراني من، روي آوردن بدون حساب مردم به طرف ابوبكر بود ولي من زير بار اين چنين بيعتي كه شاخصه هاي ديني نداشت نرفتم، تا آنجا كه ديدم گروهي، از اسلام برگشته و براي نابودي دين محمد(ص) كمر همت بسته اند و ترسيدم اگر به ياري اسلام و مسلمانان بر نخيزم، بايد شاهد رخنه جبران ناپذيري در دين باشم و يا نابودي آن را نظاره كنم، كه اين مصيبت بر من دشوارتر از مصيبت از دست دادن حكومت زود گذر بر مردم خواهد بود. پس در ميان آن همه آشوب و غوغا بپا خواستم و توطئه دشمنان دين را در نطفه خفه كردم و آيين پيامبر گرامي را نجات دادم: "فو اللّه ماكان يلقي في روعي ولا يخطر ببالي أنّ العرب تزعج هذا الأمر من بعده صلي اللّه عليه وآله عن أهل بيته ، ولا أنّهم منحوه عنّي من بعده ، فما راعني إلا انثيال الناس علي فلان يبايعونه ، فأمسكت يدي حتّي رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام يدعون إلي محق دين محمد صلي اللّه عليه وآله ، فخشيت إن لم أنصر الاسلام وأهله أن أري فيه ثلماً أو هدماً تكون المصيبة به علي أعظم من فوت ولايتكم التي إنما هي متاع أيام قلائل يزول منها ما كان كما يزول السراب ، أو كما يتقشع السحاب ، فنهضت في تلك الاحداث حتي زاح الباطل وزهق ، واطمأن الدين وتنهنه" نهج البلاغة، الكتاب الرقم 62، كتابه إلي أهل مصر مع مالك الأشتر لمّا ولاه إمارتها. آري علي(ع) نمي تواند تحمل كند كه آيين مقدس اسلام كه ثمره سالها تلاشهاي بي وقفه رسول گرامي(ص) و خونبهاي هزاران شهيد به خون خفته است از بين رفته و تازه مسلمان شده ها بر اثر كج انديشي و انحرافي كه در سران حكومتي مشاهده مي كنند، از اسلام برگشته و به آداب جاهليت روي آورند، و جامعه گرفتار آشوب وجنگ خانمانسوز داخلي شود :"بايع الناس أبا بكر وأنا واللّه أولي بالأمر وأحقّ به ، فسمعت وأطعت مخافة أن يرجع الناس كفارا ، يضرب بعضهم رقاب بعض بالسيف ، ثم بايع أبو بكر لعمر وأنا واللّه أولي بالأمر منه ، فسمعت وأطعت مخافة أن يرجع الناس كفاراً". مناقب الخوارزمي ص 313، فصل 19، فرائد السمطين ج 1 ص 320 رقم 251، تاريخ مدينة دمشق ج 42 ص 434، ميزان الاعتدال: ج 1 ص 442، لسان الميزان: 156/2 وكنز العمال ج 5 ص 724. 

علي(ع) در دوراهي ميان ارتداد مردم و برگشتن آنان به رسوم جاهليت و ميان ظلم وبيدادي كه بروي روا داشته اند، صبر شكيبايي بر ستم بر خويش را انتخاب مي كند اگر چه عمق فاجعه خيلي درد آور بود و هيچ حدّ و مرزي نمي شناخت: "خيّروني أن يظلموني حقّي وأبايعهم، أو ارتدت الناس حتي بلغت الردة أحداً فاخترت أن أظلم حقّي وإن فعلوا ما فعلوا". الشافي في الإمامة ج 3 ص 244. 

جناب آقاي واعظ زاده، جمله "وأطعت مخافة أن يرجع الناس كفّاراً ، يضرب بعضهم رقاب بعض بالسيف" دليل بر اين نيست كه علي(ع) مجبور به بيعت گرديده؟ 

آيا جمله "فاخترت أن أظلم حقّي وإن فعلوا ما فعلوا" گواه بر اين نيست كه علي(ع) هيچ چاره اي جز بيعت نداشت؟ 

جناب آقا واعظ زاده مگر خود علي(ع) فرياد نمي زند: اگر عمويم حمزه و برادرم جعفر زنده بودند هرگز به اجبار تسليم بيعت نمي شدم ولي چه كنم گرفتار عباس و عقيل شده ام كه آگاهي آنچناني از اسلام ندارند: "ولو كان لي بعد رسول اللّه ( صلي اللّه عليه وآله ) عمي حمزة وأخي جعفر لم أبايع كرهاً ، ولكني بليت برجلين حديثي عهد بالإسلام ، العباس وعقيل". كشف المحجة سيد بن طاووس ص 180، فصل 155، چاپ المطبعة الحيدرية في النجف، ورجوع شود به: المسترشد محمد بن جرير الطبري ص 417، باتحقيق محمودي، نهج السعادة للشيخ المحمودي: 219/5، معادن الحكمة لعلم الهدي: 33/1 وبحار الأنوار: 15/30. چرا به ناله جانسوز امير مؤمنان(ع) گوش فرا نمي دهيم كه از هر كوي و برزن بر خاسته: "ما زلت مظلوماً منذ قبض اللّه نبيه صلي اللّه عليه واله والي يوم الناس هذا". الشافي في الإمامة ج 3 ص 110، شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد ج 20 ص 283، ورجوع شود به: الامامة والسياسة، تحقيق الشيري ج 1 ص 68، تحقيق الزيني ج 1ص 49، بحار الأنوار ج 29 ص 628. 

مگر علي(ع) نيست كه به هنگام خطبه خواندن، صداي مظلومي را مي شنود كه ناله "وا مظلمتاه" سر مي دهد، حضرت او را به نزد خود مي خواند و مي گويد: اگر به تو يك ظلم روا شده، در حق من به تعداد تمام ذرّات عالم ستم روا گرديده. بيا باهم فرياد "وا مظلوماه" سر دهيم. 

بيا سوته دلان نزد هم آييم: 

"بينا علي - عليه السلام - يخطب إذ قام أعرابي ، فصاح وامظلمتاه ! فاستدناه علي - عليه السلام - ، فلمّا دنا ، قال له : إنّما لك مظلمة واحدة ، وأنا قد ظلمت عدد المدر والوبر ، قال : وفي رواية عباد بن يعقوب ، أنّه دعاه ، فقال له : ويحك ! وأنا واللّه مظلوم أيضا ، هات فلندع علي من ظلمنا". شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 4 ص 106. الغارات ج 2 ص 768، كتاب الأربعين محمد طاهر القمي الشيرازي ص 191. اين قضيه بطوري از مسلمات تاريخ گرديده كه ابن ابي الحديد ادعاي تواتر مي نمايد: 

"واعلم أنّه قد تواترت الأخبار عنه عليه السلام بنحو من هذا القول ، نحو قوله : مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه رسوله حتّي يوم الناس هذا. وقوله : اللهمّ أخز قريشاً فإنّها منعتني حقّي ، وغصبتني أمري. وقوله : فجزي قريشاً عنّي الجوازي ، فإنّهم ظلموني حقّي، واغتصبوني سلطان ابن أمّي. وقوله ، وقد سمع صارخا ينادي : أنا مظلوم فقال: هلمّ فلنصرخ معاً، فإنّي مازلت مظلوماً". شرح نهج البلاغة ج 9 ص 306. 

به چه زود فراموش كرديم سخن علي را در خطبه شقشقيه كه فرمود: صبر پيشه كردم در حالي كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و مي نگريستم كه چگونه حق و ميراث مرا به غارت مي برند. 

"صبرت وفي العين قذي وفي الحلق شجي أري تراثي نهباً". نهج البلاغه، خطبه 3. 

كار مظلوميت علي(ع) به جايي رسيده كه عمر بن خطاب نيز بدان اعتراف كرده است. آنجا كه ابن عباس مي گويد در كوچه هاي مدينه با عمر قدم مي زديم كه ناگهان گفت: اي ابن عباس! رفيقت علي را مظلوم مي بينم، من به وي گفتم اگر اينچنيين مي پنداري پس چرا حق اورا به وي بر نمي گرداني؟ 

پاسخ داد: مردم براي اينكه علي جوان و سن او كم بود، شايسته اين مقام ندانستند. 

به وي گفتم: به خدا سوگند، روزي كه خداوند دستور داد سوره برائت را از رفيقت ابوبكر بگير وبراي مردم مكه خواند، سن او را كوچك نشمرد. وي از اين سخن بي پرواي من، آزرده شده و از من جدا گرديد و به راهش ادامه داد. 

"روي الزبير بن بكار في كتاب الموفقيّات عن ابن عباس، قال: إنّي لأماشي عمر في سكّة من سكك المدينة ، يده في يدي. فقال : يا بن عباس ، ما أظنّ صاحبك إلا مظلوماً ، فقلت في نفسي : واللّه لا يسبقني بها، فقلت: يا أمير المؤمنين ، فاردد إليه ظلامته ، فانتزع يده من يدي ، ثمّ مرّ يهمهم ساعة ثمّ وقف ، فلحقته. 

فقال لي : يا بن عباس ، ما أظنّ القوم منعهم من صاحبك إلّا أنّهم استصغروه، فقلت في نفسي: هذه شرّ من الأولي، فقلت : واللّه ما استصغره اللّه حين أمره أن يأخذ سورة براءة من أبي بكر. قال : فأعرض عنّي وأسرع ، فرجعت عنه". شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 6 ص 45 و ج 12ص 46، ط مصر، بتحقيق محمد أبو الفضل، السقيفة وفدك جوهري ص 72 ، كشف اليقين علامه حلي ص 461 ح 561. 

سيد مرتضي با صراحت تمام مي گويد: بعد از آنكه علي(ع) زمام امر را به دست گرفت، بر خلفاي ثلاثه ايراد گرفت و مشروعيت حكومت آنان را زير سؤال برد، و اين گواهي است كه رفتار مسالمت آميز علي با آنان و بيعت حضرت، با رضايت انجام نگرفته است. 

"إنّ عليا(ع) بعد ما بويع واستقر الامر له بعد عثمان، أظهر النكير علي الخلفاء الثلاثة الذين سبقوه وكشف بذلك أنّه كان قد سالمهم وبايعهم لاعتبارات عدة ليس منها الرضا بهم". الشافي في الإمامة: ج 3 ص 110. ودر جاي ديگر بعد از نقل بيعت اجباري و شكوه هاي حضرت مي گويد: "وفيما أشرنا إليه كفاية ودلالة علي أنّ البيعة لم تكن عن رضي واختيار". الشافي في الإمامة: ج 3 ص 244. 

7 - آيا علي عليه السلام رفتار عمر و ابو بكر را ستود؟ 

جناب آقاي واعظ زاده فرموده ايد: حضرت "رفتار آن دو تن را ستوده است" و براي اثبات نظريه خود به عبارت الغارات استناد نموده ايد: "وكان مرضي السيرة وميمون النقيبة". 

اوّلاً: همين قضيّه در المسترشد طبري به اين شكل آمده: "وكان مرضي السيرة ، ميمون النقيبة عندهم". المسترشد ص 415. 

و همچنين مرحوم سيد بن طاووس در كشف المحجة، از الرسائل كليني به اين شكل نقل نموده: "فكان مرضيّ السيرة من الناس عندهم" كشف المحجة لثمرة المهجة ص 173. يعني نزد مردم آنان داراي روش پسنديده و نفس مبارك بودند نه اينكه عقيده حضرت در باره آنان اين چنين بود. 

وعبارت "فيسّر وشدّد وقارب واقتصد" در المسترشد موجود نيست و در كشف المحجة نيز "فيسّر وشدّد" وجود ندارد. 

به همين جهت مرحوم علاّمه مجلسي مي نويسد: آثار تقيّه در اين حديث مشهود است و ظاهراً آنچه در تمجيد ابوبكر و عمر آمده از روي تقيه صادر شده: "قوله عليه السلام "فكان مرضي السيرة" أي ظاهراً عند الناس وكذا ما مرّ في وصف أبي بكر، وآثار التقيّة والمصلحة في الخطبة ظاهرة...". بحار الأنوار ج 33 ص 574. 

ثانياً: اين عبارت با ده ها روايت ديگري كه از حضرت امير(ع) نقل شده است مانند خطبه شقشقيه منافات دارد. و در خطبه 4 كه مي فرمايد: كناره گيري من چون حضرت موسي برابر ساحران است كه بر خويش بيمناك نبود، ترس او از پيروزي جاهلان و دولت گمراهان حاكم بود: "لم يوجس موسي خيفة علي نفسه بل أشفق من غلبة الجهّال ودول الضلال". نيز در خطبه 5، بعد از رحلت رسول گرامي 9 و پس از پيشنهاد عباس و ابوسفيان براي بيعت، فرمود: امواج فتنه ها را با كشتي نجات (تمسك به اهل بيت پيامبر) درهم شكنيد ... واين زمامداري چون آبي بدمزه ولقمه اي گلوگير است: "ايّها الناس شقّوا أمواج الفتن بسفن النجاة ... هذا ماء آجن ولقمة يغص بها آكلها". 

در خطبه 6، مي فرمايد: به خدا سوگند مرا همواره از حق خويش محروم كردند و از هنگام وفات رسول خدا تا امروزحق مرا از من باز داشته اند: "فواللّه مازلت مدفوعاً عن حقّي، مستأثراً عليّ منذ قبض اللّه نبيّه حتّي يوم الناس هذا". 

در خطبه 16، مي گويد: اگر باطل پيروز شود جاي شگفتي نيست از دير باز چنين بوده، و اگر طرفداران حق اندكند چه بسا روزي فراوان گردند: "لئن أمِرَ الباطل لقديماً فعل، ولئن قلّ الحق فلرمّما ولعلّ". 

در خطبه 33، مي فرمايد: مرا با قريش چه كار؟ آن روز كه كافر بودند با آنها جنگيدم وهم اكنون كه فريب خورده اند... به خدا سوگند انتقام قريش از ما براي آن است خداوند از ميان آنان ما را برگزيد وگرامي داشت: "ما لي ولقريش؟ واللّه لقد قاتلتهم كافرين، ولأقاتلنّهم مفتونين ... واللّه ما تنقم منّا قريش إلّا أنّ اللّه اختارنا عليهم. 

در خطبه 217، مي فرمايد: خدايا براي پيروزي بر قريش ويارانشان از تو كمك مي خواهم كه پيوند خويشاوندي مرا بريدند، وكار مرا دگرگون كردند و همگي براي مبارزه با من در حقّي كه از همه آنان سزاوارترم متّحد گرديدند، وگفتند: حق را اگر توانستي بگير! واگر تو را از حق محروم داشتند، يا باغم واندوه صبركن، ويا باحسرت بمير! به اطرافم نگريستم ديدم كه نه ياوري دارم ونه كسي از من دفاع وحمايت مي كند جز خانواده ام، كه مايل نبودم جانشان به خطر افتد، پس خار در چشم فرو رفته ديده برهم نهادم، وبا گلوي استخوان در آن گير كرده، جام تلخ را جرعه جرعه نوشيدم، ودر فرو خوردن خشم درامري كه تلخ تر ازگياه حنظل ودرد ناك تر از فرو رفتن تيزي شمشير در دل بود شكيايي كردم: 

"اللّهم إنّي أستعديك علي قريش فإنّهم قد قطعوا رحمي ، وأكفأوا إنائي ، وأجمعوا علي منازعتي حقّاً كنت أولي به من غيري ، وقالوا : ألا إنّ في الحق أن تأخذه، وفي الحق أن تمنعه ، فاصبر مغموماً أو مت متأسفّاً ، فنظرت فإذا ليس لي رافد ولا ذاب ولا مساعد إلّا أهل بيتي ، فضننت بهم عن المنية فأغضيت علي القذي ، وجرعت ريقي علي الشجي ، وصبرت من كظم الغيظ علي أمرّ من العلقم ، وآلم للقلب من حز الشفار". 

و در خطبه 202 به هنگام دفن حضرت صديقه طاهره(س) خطاب به پيامبر گرامي مي گويد: به زودي دخترت 7تو را آگاه خواهد ساخت كه امت تو چگونه در ظلم و ستم بر او اجتماع كردند، به اصرار از او بپرس و احوال اندوهناك ما را از او خبر گير كه هنوز از آنهمه سفارشهاي تو، زمان چنداني سپري نشده و ياد تو فراموش نگشته كه اين همه مصيبت ها بر ما وارد آمده: "وستنبّئك ابنتك بتضافر أمّتك علي هضمها فأحفها السؤال واستخبرها الحال، هذا ولم يطل العهد، ولم يخل منك الذكر". 

ثالثاً: مسلم در صحيح خود و ابن حجر در فتح الباري، از زبان عمر بن خطاب نقل كرده اند: امير مؤمنان(ع) معتقد بود كه ابوبكر و عمر دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن هستند: 

"فلمّا توفّي رسول اللّه صلي اللّه عليه وآله، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه ، فجئتما ، أنت تطلب ميراثك من ابن أخيك ، ويطلب هذا ميراث امرأته من أبيها، فقال أبو بكر: قال رسول اللّه صلي الله عليه وآله : نحن معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه فهو صدقة، فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ، واللّه يعلم أنّه لصادق، بارّ، راشد، تابع للحقّ ! ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلي اللّه عليه وآله، ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً ! واللّه يعلم أنّي لصادق، بارّ، تابع للحقّ!" صحيح مسلم ج 5 ص 152، كتاب الجهاد باب 15 حكم الفئ حديث 49، فتح الباري ج 6 ص 144 وكنز العمال ج 7 ص 241. ونكته جالب اينجاست كه وقتي عمر به علي(ع) و عباس مي گويد: شما ابوبكر را دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن مي دانستيد "فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً"، و آن دو اين نظريه را انكار نمي كنند و اين عدم انكار، نشانگر استمرار و اصرار بر اين نظريه است. 

شهيد مطهري و انتقاد علي عليه السلام از خلفاء شهيد مطهري مي گويد: "انتقاد علي(ع) از خلفاء غيرقابل انكار است، وطرز انتقاد آن حضرت آموزنده است، انتقادات علي(ع) از خلفاء احساساتي و متعصبانه نيست ... . 

ابن ابي الحديد از يكي از معاصرين مورد اعتماد خودش معروف به ابن عاليه نقل مي كند كه گفته: 

در محضر اسماعيل بن علي حنبلي، امام حنابله بودم كه مسافري از كوفه به بغداد مراجعت كرده بود، اسماعيل از مسافرتش و از آنچه در كوفه ديده بود از او پرسيد. 

او در ضمن نقل وقايع، با تأسف زياد جريان انتقادهاي شديد شيعه را در روز غدير از خلفاء اظهار مي كرد، فقيه حنبلي گفت: تقصير آن مردم چيست؟ اين در را خود علي(ع) باز كرد، آن مرد گفت: پس تكليف مإ؛ پ در اين ميان چيست؟ 

آيا اين انتقادها راصحيح ودرست بدانيم، يا نادرست؟ اگر صحيح بدانيم يك طرف را بايد رها كنيم، و اگر نادرست بدانيم طرف ديگر را؟ 

اسماعيل با شنيدن اين پرسش از جا حركت كرد و مجلس را به هم زد، همين قدر گفت: اين پرسشي است كه خود من هم تا كنون پاسخي براي آن پيدا نكرده ام. 

البته شهيد مطهري عبارت ابن ابي الحديد را خيلي محترمانه ترجمه كرده، بد نيست عين كلمات وي را مرور كنيم: 

قال له : يا سيّدي لو شاهدت يوم الزيارة يوم الغدير ، وما يجري عند قبر علي بن أبي طالب من الفضائح والأقوال الشنيعة وسبّ الصحابة جهاراً بأصوات مرتفعة، من غير مراقبة ولا خيفة ! فقال إسماعيل : أيّ ذنب لهم ! واللّه ما جرأهم علي ذلك ، ولا فتح لهم هذا الباب إلا صاحب ذلك القبر ! فقال ذلك الشخص : ومن صاحب القبر ؟ قال : علي بن أبي طالب ! قال : ياسيّدي ، هو الذي سنّ لهم ذلك؟ وعلّمهم إيّاه؟ وطرقهم إليه؟ قال : نعم واللّه. قال : يا سيّدي فإن كان محقّاً فمالنا أن نتولّي فلاناً وفلاناً ! وإن كان مبطلاً فمالنا نتولّاه ! ينبغي أن نبرأ إمّا منه، أو منهما. قال ابن عالية : فقام إسماعيل مسرعاً ، فلبس نعليه ، وقال : لعن اللّه إسماعيل الفاعل، إن كان يعرف جواب هذه المسألة ، ودخل دار حرمه ، وقمنا نحن وانصرفنا. شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 9 ص 307. 

آنگاه شهيد مطهري مي نويسد: انتقاد از ابوبكر به صورت خاص در خطبه شقشقيه آمده است و در دو جمله خلاصه شده است: 

اول: اينكه او به خوبي مي دانست من از اوشايسته ترم و خلافت جامه اي است كه تنها بر اندام من راست مي آيد، او با اينكه اين را به خوبي مي دانست چرا دست به چنين اقدامي زد، من در دوره خلافت، مانند كسي بودم كه خار درچشم يا استخوان در گلويش بماند: 

أما واللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة و أنّه يعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرحي. 

به خدا قسم، پسر ابو قحافه پيراهن خلافت رابه تن كرد در حالي كه خود مي دانست محور اين آسيا منم. 

دوم: اينكه چرا خليفه پس از خود را تعيين كرد، خصوصاً اينكه او در زمان خلافت خود يك نوبت از مردم خواست كه قرار بيعت را اقاله كنند و او را از نظر تعهدي كه از اين جهت بر عهده اش آمده آزاد گذارند، كسي كه در شايستگي خود براي اين كار ترديد مي كند و از مردم تقاضا مي نمايد استعفايش را بپذيرند، چگونه است كه خليفه پس از خود را تعيين مي كند. 

واعجبا بينا هو يستقيلها في حياته إذ عقدها لآخر بعد وفاته... . 

پس از بيان جمله بالا علي(ع) شديدترين تعبيراتش را در باره دو خليفه كه ضمناً نشان دهنده ريشه پيوند آنها با يكديگر است، بكار مي برد، مي گويد: "لشدّ ما تشطّرا ضرعيها". با هم به قوت وشدت، پستان خلافت را دوشيدند. 

انتقاد نهج البلاغه از عمر به شكل ديگر است، علاوه بر انتقاد مشتركي كه از او و ابوبكر با جمله "لشدّ ما تشطّرا ضرعيها" شده است، يك سلسله انتقادات با توجه به خصوصيات روحي و اخلاقي او انجام گرفته است علي(ع) دو خصوصيت اخلاقي عمر را انتقاد كرده است: 

اول: خشونت وغلظت او، عمر در اين جهت درست در جهت عكس ابوبكر بود عمر اخلاقاً مردي خشن و درشتخو و پر هيبت و ترسناك بوده است. 

ابن أبي الحديد مي گويد: اكابر صحابه از ملاقات با عمر پرهيز داشتند ابن عباس عقيده خود را در باره مسأله "عول" بعد از وفات عمر ابراز داشت، به او گفتند: چرا قبلاً نمي گفتي؟ گفت: از عمر مي ترسيدم. 

"دِرّه عمر" يعني تازيانه او مَثَل بود تا آنجاكه بعد گفتند: "درّة عمر أهيب من سيف حجّاج" يعني تازيانه عمر از شمشير حجاج مهيب تر بود، عمر با زنان خشونت بيشتر داشت، زنان از او مي ترسيدند. 

ديگر از خصوصيات روحي عمر كه در كلمات علي(ع) مورد انتقاد واقع شده، شتابزدگي در رأي وعدول از آن و بالنتيجه تناقضگويي او بود، مكرر رأي صادر مي كرد و بعد به اشتباه خود پي مي برد و اعتراف مي كرد. 

امير المؤمنين(ع) عمر را به همين دو خصوصيت كه تاريخ سخت آن را تأييد مي كند مورد انتقاد قرار مي دهد يعني خشونت زياد او به حدي كه همراهان او از گفتن حقايق بيم داشتند و ديگر شتابزدگي و اشتباهات مكرر و سپس معذرت خواهي از اشتباه. 

در باره قسمت اول مي فرمايد: "فصيّرها في حوزة خشناء يغلظ كلمها ويخشن مسّها ... فصاحبها كراكب الصعبة إن اشنق لها خرم، وإن اسلس لها تقحّم". 

يعني ابوبكر زمام خلافت را در اختيار طبيعتي خشن قرار داد كه آسيب رساندنهايش شديد، و تماس با او دشوار بود ... آنكه مي خواست بإ؛**پ پ او همكاري كند مانند كسي بود كه شتري چموش و سر مست را سوار باشد، اگر مهارش را محكم بكشد بيني اش را پاره مي كند و اگر سست كند به پرتگاه سقوط مي نمايد. 

و در باره شتابزدگي و كثرت اشتباه وسپس عذر خواهي او مي فرمايد: "ويكثر العثار فيها والاعتذار منها" لغزشهايش و سپس پوزشخواهيش از آن لغزشها فراوان بود. 

سپس شهيد مطهري در باره جمله هايي كه ضمن خطبه 226 آمده، مبني بر ستايش حضرت از شخصي تحت عنوان "فلان" كه بعضي از شراح نهج البلاغه گفته اند مقصود عمر بن الخطاب است كه به جد، يا به تقيه صادر شده است، بحث كرده و در پايان فرموده: 

جمله هاي بالا، نه سخن علي است و نه تأييدي از ايشان است نسبت به گوينده اصلي كه زني بوده است، و سيد رضي كه اين جمله ها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است. سيري در نهج البلاغه 156 تا 164. 

و نيز در مقدمه كتاب امامت و رهبري مي نويسد: علي(ع) از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خودداري نكرد و آن را با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامي را مانع آن قرار نداد، خطبه هاي فراواني در نهج البلاغه شاهد اين مدعاست. 

شخصاً هيچ پستي را از هيچيك از خلفا نمي پذيرد، نه فرماندهي جنگ و نه حكومت يك استان و نه امارت الحاج و نه يك چيز ديگر از اين قبيل را، زيرا قبول يكي از اين پست ها به معناي صرف نظر كردن او از حق مسلم خويش است". امامت و رهبري 20 و 21. 

ثالثا: چگونه مي شود علي(ع) كار آنان را بستايد و حال آنكه در هر خطبه اي ايراد مي نمود بحث حقانيّت و مظلوميت خويش را مطرح مي كرد و مي گفت اگر نيرو داشتم در جنگ و مبارزه با ابوبكر وعمر درنگ نمي كردم: "قال أمير المؤمنين(ع) في جواب الأشعث بن قيس حين قال : فما يمنعك يابن أبي طالب حين بويع أخو تيم بن مرة، وأخو بني عدي بن كعب، وأخو بني اميّة بعدهما أن تقاتل وتضرب بسيفك ؟ وأنت لم تخطبنا خطبة منذ كنت قدمت العراق إلا وقد قلت فيها قبل أن تنزل عن منبرك : واللّه إني لأولي الناس بالناس وما زلت مظلوما منذ قبض اللّه محمدا ( صلي اللّه عليه وآله ) . 

قال(ع): ... فلم أدع أحداً من أهل بدر وأهل السابقة من المهاجرين والأنصار إلا ناشدتهم اللّه في حقّي ودعوتهم إلي نصرتي فلم يستجب لي من جميع الناس إلا أربعة رهط : سلمان وأبو ذر والمقداد والزبير ، ولم يكن معي أحد من أهل بيتي أصول به ولا أقوي به ، أما حمزة فقتل يوم احد ، وأما جعفر فقتل يوم مؤتة ، وبقيت بين جلفين جافيين ذليلين حقيرين عاجزين ، العباس وعقيل ، وكانا قريبي العهد بكفر. 

فأكرهوني وقهروني فقلت كما قال هارون لأخيه : (يابن ام إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني) فلي بهارون اسوة حسنة ولي بعهد رسول اللّه ( صلي اللّه عليه وآله ) حجة قوية". كتاب سليم بن قيس: 216 الحديث 12 بتحقيق الأنصاري، الاحتجاج للطبرسي: 449/1 الرقم 104 ، ارشاد القلوب: 3394 ، بحار الانوار ج 29 ص 419 و468، مستدرك الوسائل: 76/11. 

ودر جاي ديگر مي فرمايد: اگر چهل نيروي رزمنده در اختيار داشتم براي گرفتن حق خويش قيام مي كردم: 

"أما والذي فلق الحبة وبرأ النسمة ، إني لو وجدت يوم بويع أخو تيم - الذي عيرتني بدخولي في بيعته - أربعين رجلا كلهم علي مثل بصيرة الأربعة الذين قد وجدت ، لما كففت يدي ولناهضت القوم ، ولكن لم أجد خامسا فأمسكت". كتاب سليم بن قيس: 218 ، بحار الانوار ج 29 ص 470 ومستدرك الوسائل: 76/11. 

ودر جاي ديگر مي فرمايد: اگر به اندازه تعداد لشكر طالوت و بدر نيرو داشتم، شمشير مي كشيدم و ولايت را به مسير اصلي خود بر مي گرداندم: "أما واللّه لو كان لي عدّة أصحاب طالوت أو عدّة أهل بدر وهم أعداؤكم لضربتكم بالسيف حتي تؤولوا إلي الحق وتنيبوا للصدق، فكان أرتق للفتق وآخذ بالرفق". الكافي: ج 8 ص 32 ، بحار الأنوار ج 28 ص 241 و مجمع البحرين: ج 3 ص 132. 

كوتاه سخن اينكه، با توجه به سوگندي كه علي(ع) ياد مي كند: "أما واللّه لو وجدت أعوانا لقاتلتهم". نمي شود باور كرد كه حضرت كار مسألتان في النص علي علي عليه السلام ج 2 ص 27 از شيخ مفيد والاقتصاد ص 209 از شيخ طوسي. آنان را ستوده و يا به اختيار خود با آنان بيعت نموده و همكاري كرده است. 

رابعاً: در قضيه شوراي شش نفره، سه بار به حضرت پيشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سيره شيخين مطرح مي شود ولي حضرت با قاطعيت تمام رد نموده واعلام مي دارد معيار و ملاك حكومت من فقط كتاب خدا و سنّت پيامبر است و با وجود اين دو نيازي به ضميمه كردن سيره ديگري نيست: "وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلي بن أبي طالب ، فقال : لنا اللّه عليك ، إن وليّت هذا الأمر ، أن تسير فينا بكتاب اللّه وسنّة نبيّه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال : أسير فيكم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه ما استطعت. فخلا بعثمان فقال له : لنا اللّه عليك ، إن وليّت هذا الأمر ، أن تسير فينا بكتاب اللّه وسنّة نبيّه وسيرة أبي بكر وعمر . فقال : لكم أن أسير فيكم بكتاب اللّه وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر. 

ثمّ خلا بعلي، فقال له مثل مقالته الأولي ، فأجابه مثل الجواب الأوّل ، ثمّ خلا بعثمان، فقال له مثل المقالة الأولي ، فأجابه مثل ما كان أجابه ، ثمّ خلا بعلي فقال له مثل المقالة الأولي ، فقال : إنّ كتاب اللّه وسنّة نبيه لا يحتاج معهما إلي إجيري أحد. 

أنت مجتهد أن تزوي هذا الأمر عنّي . فخلا بعثمان فأعاد عليه القول ، فأجابه بذلك الجواب ، وصفق علي يده". تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 162. ورجوع شود به: شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 1 ص 188، ج 9 ص 53، ج 10 ص 245 زج 12 ص 263، الفصول في الأصول از جصّاص، ج 4 ص 55، أسد الغابة ج 4 ص 32، السقيفة وفدك از جوهري ص 86، تاريخ المدينة از ابن شبة النميري ج 3 ص 930، تاريخ الطبري ج 3 ص 297، تاريخ ابن خلدون ق 1، ابن خلدون ج 2 ص 126 والشافي في الامامة ج 4 ص 209. 

و نكته جالب اينجاست كه حضرت به عبد الرحمان مي گويد: تو با طرح اين پيشنهاد، تلاش مي كني كه مرا از خلافت محروم سازي؛ چون بخوبي مي داني كه سيره شيخين مورد تأييد من نيست. "أنت مجتهد أن تزوي هذا الأمر عنّي". 

و عاص بن وائل گويد: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصيتي مانند علي با عثمان بيعت كرديد؟ 

پاسخ مي دهد: گناه من چيست كه سه مرتبه به علي پيشنهاد كردم كه خلافت را به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره ابوبكر وعمر بپذيرد ولي قبول نكرد. ولي عثمان زير بار اين پيشنهاد رفت: "عن عاصم عن أبي وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا رضي اللّه عنه قال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك علي كتاب اللّه وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضي اللّه عنهما قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها علي عثمان رضي اللّه عنه فقبلها". مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 75، فتح الباري ج 13 ص 170. 

وخامساً: حضرت در خطبه اي كه مرحوم كليني نقل نموده با صراحت عملكرد خلفاي سابق را مورد انتقاد شديد قرار داده و فرموده: 

زمامداران قبل از من با پيامبر به مخالفت برخاستند و پيمان حضرت را شكستند و سنتّ او را تغيير دادند بطوري كه اگر بخواهم آنها را اصلاح كنم و مردم را دوباره به همان سنت سابق پيامبر بر گردانم، تمام ياران من از دور من پراكنده مي شوند جز اندكي از شيعيان من كه آگاهي آنان به امامت من، از كتاب خدا و سنت رسول گرامي سرچشمه گرفته است. سپس حضرت موارد متعددي از قانون شكني هاي زمامداران قبلي را مي شمارد، مانند: تغيير مقام ابراهيم توسط عمر و برگرداندن آن به همان حالت زمان جاهليت و غصب فدك و ...: 

"عملت الولاة قبلي أعمالاً خالفوا فيها رسول اللّه(ص) متعمدين لخلافه ، ناقضين لعهده، مغيّرين لسنته، ولو حملت الناس علي تركها وحولتها إلي مواضعها وإلي ما كانت في عهد رسول اللّه (ص) لتفرّق عنّي جندي، حتي أبقي وحدي أو قليل من شيعتي الذين عرفوا فضلي وفرض إمامتي من كتاب اللّه عزّ وجل وسنّة رسول اللّه(ص) ، أرأيتم لو أمرت بمقام إبراهيم(ع) فرددته إلي الموضع الذي وضعه فيه رسول اللّه، ورددت فدك إلي ورثة فاطمة (س) ورددت صاع رسول(ص) كما كان ، وأمضيت قطائع أقطعهإ؛..پ؛ رسول اللّه(ص) ...". كافي ج 8 ص 59، وسائل الشيعة (آل البيت ) ج 1 ص 457 و ج 8 ص 46 ، الاحتجاج، ج 1 ص 392، بحار الأنوار ج 93 ص 203، تفسير نور الثقلين ج 2 ص 156. 

8 - آيا خلافت ابوبكر نقشه پيش ساخته بود؟ 

جناب آقاي واعظ زاده، فرموده ايد: "بيعت با ابوبكر چنانكه گفته مي شود يك نقشه ياتوطئه پيش ساخته نبوده است بلكه يك حادثه اتفاقي يا به قول عمر كه در دوران خلافتش به زبان آورده "كانت خلافة أبي بكر فلتة وقي اللّه شرّها". مجله ياد شده ص 183. 

اولا: اينكه عمر گفته "وقي اللّه شرّها" با واقعيتي تلخي كه تاريخ ثبت كرده تطبيق نمي كند و به تعبير شيخ محمد انطاكي فارغ التحصيل دانشگاه الأزهر: "ونحن نقول : لا واللّه ما وقي اللّه شرّها ، بل ما زال شررها يلتهب ، وضررها مستمرّ إلي الأبد". لماذا اخترت مذهب أهل البيت ص 414. 

ثانياً: پاره اي از حوادث تاريخي نشان مي دهد كه بيعت با ابوبكر نقشه از پيش طراحي شده بود مانند: 

1 - سخن أمير مؤمنان (ع) در پيمان سرّي ميان ابوبكر وعمر حضرت مي فرمايد: اگر آن ارتباط ويژه اي كه ميان ابوبكر و عمر نبود، امر خلافت را از من دفع نمي كردند: 

"ولو لا خاصّة ما كان بينه وبين عمر، لظننت أنّه لا يدفعهاعنّي" شرح نهج البلاغة: 95/6. در عبارت طبري آمده: آنچه كه مانع خلافت من شد، همان پيماني سرّي بود كه ميان ابوبكر و عمر منعقد شده بود: "ولولا خاصّة ما بينه وبين عمر ، وأمر قد عقداه بينهما ، لظننت أنّه لا يدفعها". المسترشد لمحمد بن جرير الطبري: 413. 

در نقل سيد بن طاووس از كليني اينچنين آمده: "ولولا خاصّة بينه وبين عمر وأمر كانا رضياه بينهما لظننت أنه لا يعدله عني". كشف المحجة لثمرة المهجة: 177،نقلاً عن محمد بن يعقوب في كتاب الرسائل، بحار الأنوار: 12/30، نهج السعادة للشيخ المحمودي: 210/5. ابن ابي الحديد مي گويد: شيعه نظريّه عمر را نپذيرفته كه بيعت ابوبكر يك امر اتفاقي بوده و نقشه از پيش طراحي شده نبود: "واعلم أنّ الشيعة لم تسلم لعمر أنّ بيعة أبي بكر كانت فلتة ، قال محمد بن هانئ المغربي: 

ولكن أمراً كان أبرم بينهم وإن قال قوم فلتة غير مبرم وقال آخر : 

زعموها فلتة فاجئة لا ورب البيت والركن المشيد انما كانت امورا نسجت بينهم اسبابها نسج البرود شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 2 ص 37. 2 - سخن علي (ع) در وامداري ابوبكر به عمر هنگامي كه عمر به امير مؤمنان(ع) دستور بيعت با ابوبكر مي دهد، حضرت مي فرمايد: از پستان خلافت تا مي تواني شير بدوش كه سهم تو محفوظ است، و كار حكومت ابوبكر را محكم ساز كه روزي به تو باز خواهد گرداند: "احلب يا عمر حلباً لك شطره، اشدد له اليوم أمره ليرد عليك غداً". السقيفة وفدك للجوهري: 62، شرح نهج البلاغة: 11/6، المسترشد لمحمد بن جرير الطبري: 375، الامامة والسياسة، تحقيق الشيري: 29/1، تحقيق الزيني: 18/1، أنساب الاشراف للبلاذري: 440. 

چه زيبا گفته شهيد صدر: "ومن الواضح أنّه يلمح إلي تفاهم بين الشخصين علي المعونة المتبادلة واتفاق سابق علي خطة معينة ، وإلا فلم يكن يوم السقيفة نفسه ليتسع لتلك المحاسبات السياسية التي تجعل لعمر شطراً من الحلب". فدك في التاريخ: ص 79 

جناب آقاي واعظ زاده !! آيا تا كنون فكر كرده ايد كه چگونه پس از داستان سقيفه مسئوليتهاي كليدي كشور اسلامي بين ابوبكر و عمر و ابو عبيدة تقسيم مي شود، به اين صورت كه در رأس قوه اجرايي وامور سياسي ابوبكر قرار مي گيرد، و قوّه قضائيّه به عهده عمر و امور مالي و اقتصادي هم از آن ابو عبيده مي شود. 

بنا به نقل احمد بن حنبل: "لما ولي أبو بكر، ولي أبا عبيدة بيت المال وولي عمر القضاء". العلل ج 3 ص 491، رقم 6104. 

وطيّ نقل طبري: "ولي أبو بكر، قال له أبو عبيدة: أنا أكفيك المال وقال عمر: أنا أكفيك القضاء". تاريخ الطبري: ج 2 ص 617. 

3 - ممانعت عمر از نوشتن وصيتنامه پيامبر(ص) اين از مسلمات تاريخ است كه رسول گرامي قبل از رحلت فرمود: "ائتوني بكتاب اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً". 

و عمر با جمله "إنّ النبيّ(ص) قد غلب عليه الوجع، وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه" ويا "إنّ رسول اللّه(ص) يهجر" مانع كتابت حضرت شد و اين قضيه بقدري درد آور بود كه ابن عباس هر گاه به ياد آن مي افتاد قطرات اشكش جاري مي گشت و از آن بعنوان فاجعه و مصيبت روز پنجشنبه "رزيّة يوم الخميس" ياد مي كرد. صحيح بخاري كتاب الجهاد والسير، باب جوائز الوفد، صحيح مسلم كتاب الوصية، باب ترك الوصية لمن ليس عنده شي، مسند احمد ج 1 ص 222. و ... . 

گفتني است كه عمر بخوبي مي دانست كه پيامبر(ص) مي خواهد در آخرين لحظات عمر شريفش موضوع خلافت علي(ع) را مكتوب بدارد تا راه هر گونه توجيه و تأويل براي فرصت طلبان بسته شود. كه در يك محاوره اي كه ميان او و ابن عباس رخ داد به اين قضيه اعتراف نمود: "ولقد اراد في مرضه أن يصرّح باسمه فمنعت من ذلك". شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد: ج 12 ص 20 و79. 

و اين قضيّه نيز نشانگر توطئه قبلي براي جلوگيري خلافت علي و زمينه سازي خلافت ابوبكر است، همانگونه اي كه در مصاحبه ميان محقق توانا و دلسوخته ولايت، جناب آقاي سيد مرتضي رضوي و استاد عبد الفتاح عبد المقصود، بدان اشاره رفته: "ثمّ قال أستاذ عبد الفتاح عبد المقصود: أنّا لا أستبعد حدوث الاتفاق علي الخلافة بين أبي بكر وعمر في مرض الرسول وأن الخلافة من حقّ الإمام علي وأنها بهذا النحو انتزعت منه". مع رجال الفكر ج 2 ص 115. 

4 - انكار عمر رحلت رسول الله(ص) را با اينكه عمر سه روز قبل از رحلت پيامبر ، با جمله "غلب عليه الوجع" آخرين لحظات عمر پيامبر را اعلام كرد، ولي بعد از رحلت رسول گرامي منكر آن گرديد بطوري كه قائلين به در گذشت رسول خدا را منافق خواند و رسماً اعلام نمود كه كه پيامبر، بعد از مراجعت از نزد خدا، دست و پاي اين منافقين معتقد به رحلت پيامبر را قطع خواهد نمود. 

"أبي هريرة قال لما توفي رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم قام عمر بن الخطاب فقال: إنّ رجالاً من المنافقين يزعمون أنّ رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم توفّي وأنّ رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم ما مات، ولكن ذهب إلي ربّه كما ذهب موسي بن عمران فقد غاب عن قومه أربعين ليلة ثمّ رجع إليهم بعد أن قيل قد مات، واللّه ليرجعنّ رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم كما رجع موسي فليقطعنّ أيدي رجال وأرجلهم زعموا ان رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم مات. الدر المنثور غ ج 2 ص 81، تاريخ الطبري ج 2 ص 442، سيرة ابن هشام ج 4 ص 1070 و... . مگر چه اتفاقي افتاده بود كه عمر كساني را در سوگ رسول خدا نشسته بودند تهديد به قتل و قطع اعضاء مي كند؟ 

"وأخرج البيهقي في الدلائل عن عروة قال لما توفي النبي صلي اللّه عليه وسلم قام عمر بن الخطاب فتوعد من قال قد مات بالقتل والقطع". الدر المنثور ج 2 ص 81 ، تاريخ الطبري ج 2 ص 443. و شمشير به دست گرفته و فرياد مي كند: اگر بشنوم كسي بگويد، پيامبر خدا از دنيا رفته، گردن او را خواهم زد. 

"وروي الطبراني برجال ثقات عن سالم بن عبيد رضي اللّه تعالي عنه قال: لما قبض رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم قال عمر : لا أسمع أحداً ، يقول مات رسول اللّه - صلي اللّه عليه وسلم - إلا ضربته بالسيف".سبل الهدي والرشاد للصالحي الشامي ج 11 ص 257، المعجم الكبير للطبراني ج 7 ص 57 شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد ج 2 ص 40، أسد الغابة لابن الاثير ج 2 ص 248 ، مجمع الزوائد ج 5 ص 182، منتخب مسند عبد بن حميد الكسي ص 142 والغدير ج 7 ص 74، نقلاً عن تاريخ الطبري 3 : 198 ، تاريخ ابن كثير 5 : 242 ، تاريخ أبي الفدا ج 1 : 156 ، المواهب اللدنيّة للقسطلاني ، روضة المناظر لابن شحنة هامش الكامل 7 : 164 ، شرح المواهب للزرقاني 8 : 280 ، السيرة النبوية لزيني دحلان هامش الحلبية 3 : 371 - 374 ، ذكري حافظ للدمياطي ص 36 نقلا عن الغزالي . در عبارت نسائي آمده: "قلت إن عمر يقول: لا يتكلم أحد بموته إلا ضربته بسيفي هذا". كتاب الوفاة للنسائي ص 74، السنن الكبري للنسائي ج 4 ص 264. ولي پس از آمدن ابوبكر از سنح و مزرعه خود در خارج ازمدينه، ورق برمي گردد واحساسات فروكش مي كند و شمشير داخل غلاف مي رود. 

"فخرج أبو بكر فقال علي رسلك يا عمر انصت فحمد اللّه وأثني عليه ثم قال أيها الناس انه من كان يعبد محمدا فان محمدا قد مات ومن كان يعبد اللّه فان اللّه حي لا يموت ثم تلا هذه الآية وما محمد الا رسول الآية". الدر المنثور ج 2 ص 81، تاريخ الطبري - الطبري ج 2 ص 442، سيرة ابن هشام ج 4 ص 1070. "فقال عمر: هذه الآية في القران؟ واللّه ما علمت أنّ هذه الآية أنزلت قبل اليوم". الدر المنثور ج 2 ص 81. آيا براستي عمر اين آيه را نشنيده بود؟ 

مگر ابن ام مكتوم همين آيه را قبل از ابوبكر نخواند؟ پس چرا گوش شنوايي براي شنيدن آن نبود؟ 

"عن عروة بن الزبير في ذكر وفاة رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم ، قال: وقام عمر بن الخطاب يخطب الناس ويتوعّد من قال مات بالقتل والقطع، ويقول: إنّ رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم في غشية، لو قد قام قتل وقطع، وعمرو بن قيس بن زائدة بن الاصم بن أم مكتوم في مؤخّر المسجد يقرأ: "وما محمد إلّا رسول قد خلت من قبله الرسل، الآية". السيرة النبوية لابن كثير ج 4 ص 481 ، البداية والنهاية ج 5 ص 263 وكنز العمال ج 7 ص 247.درد آورتر از همه، عذر بدتر از گناهي است كه دست جنايتكار براي توجيه كار عمر تراشيده: "قال فو اللّه لكأنّ الناس لم يعلموا أن هذه الآية نزلت علي رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم". صحيح البخاري ج 2 ص 71، تاريخ الطبري ج 2 ص 442، الدر المنثور غ ج 2 ص 81 وسيرة ابن هشام ج 4 ص 1070. 

رسواتر از اين، عذري است كه خليفه مشروع !! در واپسين روز بيعت آورده: "عن أنس بن مالك قال لمّا بويع أبو بكر في السقيفة وكان الغد، جلس أبو بكر علي المنبر فقام عمر فتكلمّ قبل أبي بكر، فحمد اللّه وأثني عليه بما هو أهله، ثمّ قال: أيّها الناس إنّي قد كنت قلت لكم بالأمس مقالة ما كانت إلّا عن رأيي وما وجدتها في كتاب اللّه ولا كانت عهداً عهده إليّ رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم، ولكنّي قد كنت أري أنّ رسول اللّه سيدبّر أمرنا حتّي يكون آخرنا". تاريخ الطبري ج 2 ص 449 كنز العمال ج 5 ص 600 ، البداية والنهاية ج 5 ص 268، سيرة ابن هشام ج 4 ص 1074، السيرة النبوية لابن كثير ج 4 ص 492 والفصول المختارة للشيخ المفيد ص 243. ولي چه كار بايد كرد كه از قديم گفته اند: بعضي ها كم حافظه هستند، اين خليفه مشروع فراموش كرده بود در ملأ عام گفته: "وما وجدتها في كتاب اللّه" روز ديگري براي توجيه كار خود به ابن عباس گفت: "يا ابن عباس هل تدري ما حملني علي مقالتي هذه التي قلت حين توفي اللّه رسوله؟ قال: قلت: لا أدري يا أمير المؤمنين، أنت أعلم. 

قال: واللّه إن حملني علي ذلك إلّا أنّي كنت أقرأ هذه الآية (وكذلك جعلناكم أمّة وسطاً لتكونوا شهداء علي الناس ويكون الرسول عليكم شهيداً) فو اللّه إنّي كنت لأظنّ أنّ رسول اللّه سيبقي في أمّته حتّي يشهد عليها بآخر أعمالها، فإنّه للذي حملني علي أن قلت ما قلت". تاريخ الطبري ج 2 ص 450، سيرة النبي (ص ) لابن هشام ج 4 ص 1075، سبل الهدي والرشاد للصالحي الشامي ج 12 ص 301، الفصول المختارة للشيخ المفيد ص 243، مواقف الشيعة ج 3 ص 3 عن العقد الفريد: ج 4 / 270 - 271 . 

5 - حركت مرموز عمر و أبوبكر به سمت سقيفه با اينكه عمر و ابوبكر در خانه پيامبر گرامي(ص) همراه با ده ها مهاجر و انصار و هاشمي مشغول مراسم غسل بودند، پيك ويژه از طرف كسانيكه مراقب اوضاع جامعه بودند، به سرعت خبر آورد كه جمعي در سقيفه گردهم آمده و بحث بيعت پيش كشيده اند: "جاء رجل يسعي فقال هاتيك الانصار قد اجتمعت في ظلة بني ساعدة يبايعون رجلا منهم يقولون منا أمير ومن قريش أمير قال فانطلق أبو بكر وعمر يتقاودان حتي أتواهم". تاريخ الطبري ج 2 ص 444 ، البداية والنهاية لابن كثير ج 5 ص 268، مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 5 ، تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ج 30 ص 273، مجمع الزوائد للهيثمي ج 5 ص 191. 

و اين خبر ويژه جز به گوش عمر و ابوبكر نرسيد، و غير از آن دو نفر و ابو عبيده، كسي منزل پيامبر را به قصد سقيفه، ترك نكردند. آيا اين نشانه نقشه سري آن دو نفر پيرامون خلافت نبود؟ 

6 - نامه معاوية به محمد فرزند ابوبكر. 

در پاسخ نامه معاويه به فرزند ابوبكر، كاملاً پرده از روي اين حقيقت برداشته شده و موضوع نقشه از پيش طراحي شده خلافت ابوبكر فاش گرديده: وقد كنّا وأبوك معنا في حياة من نبيّنا صلي اللّه عليه وسلم نري حق ابن أبي طالب لازماً لنا ، وفضله مبرزاً علينا ، فلمّا اختار اللّه لنبيّه صلي اللّه عليه وسلم ما عنده ، وأتم له ما وعده ، وأظهر دعوته وأفلج حجته . قبضه اللّه إليه ، فكان أبوك وفاروقه أوّل من ابتزّه وخالفه. علي ذلك اتّفقا واتّسقا. وقعة صفّين لابن مزاحم المنقري ص 120، مروج الذهب: 11/3، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: 190/3، الاختصاص للشيخ المفيد ص 126، الجمل لضامن بن شدقم المدني ص 93 وبحار الأنوار ج 33 ص 579. شهيد صدر در تحليل زيباي خود از اين قضيه مي گويد: "كلمتي "اتّفقا واتّسقا" وهو قد يشعر بأنّ الحركة كانت منظمّة بتنظيم سابق ، وأنّ الاتّفاق علي الظفر بالخلافة كان سابقاً علي الأيجابيّات السياسيّة التي قاما بها في ذلك اليوم". فدك في التاريخ: ص 80. 

7 - گواهي برخي از دانشمندان آزاد انديش در پايان سخنان ارزنده پاره اي از علماء و دانشمندان سني و شيعه را در اين باره مرور مي كنيم: 

الف: استاد اسماعيل مير علي مي گويد: "تسلّم أبو بكر الخلافة ... بعد اتّفاق ثمّ بينه وبين عمر الخطّاب وأبي عبيدة الجرّاج". خلفاء محمد: 87 ط بيروت. 

ب: استاد احمد شرباصي: "لقد وقف عمر في المسجد يعرض كتاب أبي بكر وهو مغلق علي القوم وقال: هذا كتاب أبي بكر، فقام أحد الحاضرين وقال له: أتعلم ما فيه يا عمر؟ قال: لا. 

قال: "ولّاك أبو بكر هذا العام وولّيته عام أوّل"، فلم يتقاصر فرد من القوم أن يصرّح بما في نفسه ... وانجلي الأمر عن أنّ عمر تلي كتاب: استخلافه من أبي بكر. مجلّة لواء الإسلام القاهرية: 387 السنة: 214 / العدد6. 

ج: علامه محمود ابو ريّة از قول مستشرق لامنس نقل مي كند: "أنّه كانت بين أبي بكر وعمر وأبي عبيدة بن الجرّاح مؤامرة في صرف الخلافة عن أهل البيت عليهم السلام - فيقول: إنّ الحزب القرشي الذي يرأسه ابو بكر وعمر وأبي عبيدة لم يكن وضع حاضر ولا وليد مفاجأة، أو ارتجال وإنّما كان وليد مؤامرات سريّة مبرمة حيكت اصولها وربت أطرافها بكلّ عناية وإحكام وإنّ أبطال هذه المؤامرة: أبو بكر، عمر بن الخطاب، أبو عبيدة الجرّاح، ومن أنصار هذا الحزب: عائشة وحفصة. حياة الامام الحسن(ع) تأليف باقر شريف القرشي، ج 1 ص 147، من حياة عمر بن الخطاب: 167 نقلاً عن كتاب عليّ وما لقيه من صحابة رسول اللّه(ص): 373) ومع رجال الفكر في القاهرة: ج 2 ص 106. 

ه : مرحوم شرف الدين بعد از آنكه قضيه تلاش بشير بن سعد خزرجي واسيد بن حضير اوسي را در ممانعت از بيعت با سعد بن عبادة و تحريك به بيعت با ابوبكر را نقل مي كند آنگاه مي گويد: 

"وقد كان هذان علي اتّفاق سري مع أبي بكر وعمر وحزبهما ، فكانا من أولياء أبي بكر علي عهد رسول اللّه صلي اللّه عليه وآله". النص والإجتهاد ص 18. 

و: شهيد سيّد محمد باقر صدر در كتاب فدك، قضيّه نقشه از پيش طراحي شده بيعت ابوبكر را مطرح و ادله و شواهدي براي آن بيان مي كند. فدك في التاريخ ص 75. 

9 - وحدت به بهاي از دادن اصول مذهب جناب آقاي واعظ زاده حساسترين نكته اي كه در مصاحبه حضرتعالي به چشم مي خورد و ظاهراً عمده هدف حضرتعالي از طرح اين مباحث اين است كه فرموده ايد: 

"اما ديدگاه دوم مستلزم قبول مشروعيت خلافت خلفا است، در شرايط خاصي كه پيش آمده بود به عنوان ضرورت و از باب رعايت مصالح اسلامي و حفظ كيان اسلام. 

در چنين وضعي بايد با وسعت نظر همين ديدگاه را دنبال كنند و شواهد آن را در كتاب و سنت، و در لابلاي تاريخ، جستجو نمايند، اين گروه اگر بخواهند از اصرار بر ديدگاه اول به وحدت برسند، عادتاً محال مي نمايد، وقهراً اهل سنت به آنها خواهند گفت: شما با اين ديدگاه خود، تمام انصار و مهاجرين را زير سؤال برديد، و از آن همه آيات قرآن درباره آنان، چشم پوشي كرديد. در اين صورت ما و شما چگونه مي توانيم به وحدت برسيم، و با هم در يك صف بايستيم؟" آيا حضرتعالي عواقب اين سخن و تالي فاسد آن را لحاظ فرموده ايد؟ 

اين چه وحدتي است كه تكيه بر خلافت منصوص كه مورد اهتمام پيامبر از روز آغازين رسالت علني تا آخرين لحظه حيات او بوده محال مي نمايد ولي با توجه به عملكرد تعداد انگشت شماري از مهاجرين و انصار امكان پذير مي شود؟ 

اين چه وحدتي است كه براي تحقق آن از تمام آيات مربوط به ولايت كه در رأس آنها آيه شريفه "فإن لم تفعل فما بلغت رسالته" است، چشم پوشي شود مانعي ندارد!! ولي از برداشتهاي غير صحيح از آيات مربوط به مهاجر و انصار نبايد چشم پوشي شود؟ 

اين چه وحدتي است كه مهاجر و انصار نبايد زير سؤال بروند ولي اگر شخص پيامبر با آيه ابلاغ، علي با داستان غدير، زهراي مرضيّه بإ؛::پ پ سوره هل اتي واهل بيت با آيه تطهير، زير سؤال برود مانعي ندارد؟؟ 

اين چه وحدتي است كه احاديث مونتاژي كارخانه هاي حديث سازي بني اميه و بني مروان مانند "اصحابي كالنجوم" بايد از هرگونه اعتراض مصون بمانند ولي حديث ثقلين و غدير با آن تواتر مورد قبول شيعه و سني، كنار گذاشته شود؟ 

راستي اين وحدت بايد بر محور حق دور بزند يا باطل؟ اگر محور حق است پيامبر فرمود: "علي مع الحق والحق مع علي ، اللّهمّ أدر الحق مع علي حيثما دار". الكافي ج 1 ص 294، خصال للشيخ الصدوق ص 559 ، الجمل للشيخ المفيد ص 36، الاحتجاج للطبرسي ج 1 ص 116، و 191، العمدة لابن البطريق ص 285 ، الطرائف للسيد ابن طاووس الحسني ص 31 ، بحار الأنوار ج 29 ص 343، الغدير ج 3 ص 176، از منابع متعددة اهل السنّة. مجمع الزوائد للهيثمي ج 7 ص 235، وج 9 ص 134، فيض القدير للمناوي ج 6 ص 474، خصائص الوحي المبين للحافظ ابن البطريق ص 31، تفسير الكبير للرازي 1 / 205 ، المستصفي للغزالي ص 170، المحصول للرازي ج 6 ص 134، تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ج 44 ص 370، البداية والنهاية لابن كثير ج 7 ص 398. 

مگر بنا است در جريان وحدت، شيعه از اصول خود مبني بر خلافت منصوص علي(ع) ، صرف نظر كند؟ 

مگر نه اين است كه همين خلافت منصوص، سنگ زيرين تفكر اماميه در طول چهارده قرن بود، كه با صرفنظر كردن از آن، امامت ائمه عليهم السلام بويژه امامت حضرت ولي عصر ارواحنا فداه زير سؤال مي رود؟ 

آيا اين چنين وحدت به تعبير حضرت امير(ع) "احتجّوا بالشجرة وأضاعوا الثمرة"نيست؟ نهج البلاغه خطبه 67. 

چرا محور وحدت چنگ زدن به حبل اللّه المتين نباشد كه دستور خداوندي بر آن است: "واعتصموا بحبل اللّه جميعاً ولا تفرّقوا". آل عمران: 103. 

مگر پيامبر گرامي نفرمود: مراد از حبل اللّه همين علي (ع) است كه تمسك به وي سعادت دنيا و آخرت آدمي را تضمين مي كند؟ "وأشار بيده إلي علي بن أبي طالب (ع) وقال : هذا حبل اللّه الذي من تمسّك به عصم به في دنياه ولم يضلّ به في آخرته". كتاب الغيبة للنعماني ص 41 ، تفسير أبي حمزة الثمالي ص 138 ،تفسير كنزالدقائق ج 2 ص 186، تأويل الآيات ج 1 ص 118، نهج السعادة ج 7 ص 200 ، بحار الأنوار ج 36 ص 16. 

مگر صادق آل محمد (عليهم السلام) نفرمود: "نحن حبل اللّه الذي قال اللّه تعالي : واعتصموا بحبل الله جميعا". خصائص الوحي المبين للحافظ ابن البطريق ص 193، تفسير الثعلبي في تفسير الآية، شواهد التنزيل للحسكاني ج 1 ص 169، ينابيع المودة للقندوزي ج 1 ص 356، الصواعق المحرقة، ص 149 الفصل الأوّل من الباب 11، تفسير فرات الكوفي ص 91، تفسير البرهان 1 / 309، تفسير مجمع البيان: 356/2، كنز الدقائق: 187/2، أمالي الطوسي 1 : 278، بحار الأنوار: 84/24، احقاق الحق ج 3 ص 539. 

مفسر بزرگ جهان تشيّع مرحوم طبرسي مي گويد: "والذي يؤيّده ما رواه أبو سعيد الخدري ، عن النبي (ص) أنّه قال : أيّها الناس ! إنّي قد تركت فيكم حبلين، إن أخذتم بهما ، لن تضلّوا بعدي ، أحدهما أكبر من الآخر : كتاب اللّه، حبل ممدود من السماء إلي الأرض ، وعترتي ،أهل بيتي، ألا وإنّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض". تفسير مجمع البيان ج 2 ص 356، بحار الأنوار ج 63 ص 21، تفسير كنز الدقائق ج 2 ص 185، تأويل الآيات ج 1 ص 117. 

مگر صديقه طاهره (س) نفرمود: 

10 - دفاع از مهاجر و انصار به چه قيمتي؟ 

جناب آقاي واعظ زاده اينكه فرموده ايد: "با اين ديدگاه خود، تمام انصار و مهاجرين را زير سؤال برديد" راستي از كدام مهاجر و انصار سخن مي گوييد؟ آن مهاجر و انصاري كه قلب مقدس رسول خدا را خون كردند و پس از 23 سال تلاش بي وقفه حضرت، براي بيرون آمدن از احرام عمره، يعني رها ساختن يك رسم دوران جاهليت، دستور پيامبر گرامي را زير پا گذاشتند و خشم و غضب مردي كه افتخار "إنّك لعلي خلق عظيم" ازدست خداوندي گرفته به اوج رساندند: "قال خرج رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم وأصحابه قال فأحرمنا بالحج فلمّا قدمنا مكّة قال اجعلوا حجّكم عمرة قال فقال الناس يا رسول اللّه قد أحرمنا بالحج، فكيف نجعلها عمرة قال انظروا ما آمركم به فافعلوا فردّوا عليه القول فغضب ثمّ انطلق حتّي دخل علي عائشة غضبان فرأت الغضب في وجهه فقالت من أغضبك؟ أغضبه اللّه، قال: ومالي لا أغضب؟ وأنا آمر بالأمر فلا اتّبع". قال الهيثمي: رواه أبو يعلي ورجاله رجال الصحيح. مسند احمد ج 4 ص 286 ، باب حديث قيس عنه البراء بن عازب، كنز العمّال ج 5 ص 275، تذكرة الحفّاظ ج 1 ص 116، سير أعلام النبلاء ج 8 ص 498 ، ذكر أخبار إصبهان ج 2 ص 162. مجمع الزوائد: ج 3 ص 233. 

يا آن مهاجر و انصاري كه ترور پيامبر گرامي طراحي مي كنند و با برملا شدن نقشه خائنانه آنان به وسيله پيك وحي الهي لكّه ننگي تا ابد بر پيشاني آنان نقش مي بندند؟ 

جناب آقاي واعظ زاده بهتر است كه بدانيد در نقل ابن حزم ، نام همان خلفاء مشروع، در رأس طراحان ترور، به چشم مي خورد: "فإنّه (الوليد بن جميع) قد روي أخباراً فيها: أنّ أبابكر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبي وقّاص أرادوا قتل النبي(ص) وإلقاءه من العقبة في تبوك". المحلّي: 224/11. تحقيق أحمد محمد شاكر، ط. دار الجيل ودار الآفاق الجديدة، بيروت. والمحلّي: 160/12 مسألة 2203 ط. دار الفكر، تحقيق: الدكتور عبد الغفّار سليمان البنداري. 

گرچه ابن حزم بعد از نقل اين خبر تلاش مي كند از راه تضعيف وليد بن جميع موضوع را زير سؤال ببرد ولي بدون توجه به اينكه غالب رجال نويسان اهل سنت وي را توثيق نموده اند، همانند: عجلي در تاريخ الثقات و ابن سعد در طبقات، ابن حبان در كتاب الثقات، به وثاقت وي گواهي داده اند وهمچنين يحيي بن معين و ابوحاتم و ابوزرعة و ابو نعيم كه تاريخ الثقات: 465 رقم 1773، الطبقات: 354/6، كتاب الثقات: 492/5. همگي از پرچمداران علم رجال اهل سنت مي باشند، وثاقت وي را تأييد نموده اند. الجرح والتعديل: 8/9 رقم 34 وتهذيب الكمال: 35/31، تاريخ الإسلام: 661/9. 

اينجانب در مقدمه كتاب سماء المقال در اين زمينه مفصل بحث كرده ام. 

و ماه رمضان سال گذشته بحث مفصلي كه ميان اينجانب و يكي از علماء بزرگ اهل سنتّ آقاي شيخ محمد بن جميل زينو در مكه مكرمه وي از مفتيان بزرگ سعودي است و داراي حدود هفتاد تأليف در موضوعات مختلف است و غالب كتابهاي او به زبانهاي مختلف ترجمه گرديده و بوسيله اداره امر به معروف ونهي از منكر مستقر در مسجد نبوي و بيت اللّه الحرام، در ميان زائرين توزيع مي شود. اتفاق افتاد، همين قضيه مورد بحث قرار گرفت ولي از دادن هرگونه پاسخ قانع كننده طفره رفت، همانگونه اي كه در مناظره اي كه با يكي از اساتيد بزرگ دانشگاه ام القري داشتم، شانه خالي كرد. اينجانب شب 16 ماه رمضان 1381 (1423)، حدود 4 ساعت با جناب آقاي دكتر حمدان از اساتيد بزرگ جامعه ام القري مناظره داشتم و مطالب مفصلي مورد بحث قرار گرفت و به دنبال آن مكاتباتي بين اينجانب و ايشان ردّ وبدل شده كه در آينده نزديك ان شاء اللّه منتشر خواهد شد. 

نكته جالب توجه اينجا است كه عمر بن خطاب در زمان خلافت خويش از خواندن نماز بر جنازه أصحاب يعني همان مهاجر و انصار كه مورد حمايت جنابعالي است از ترس اينكه مبادا از همان منافقان باشد، خودداري مي نمود مگر بعد شهادت حذيفه بر تبرئه وي، چون حذيفه بود كه از پرونده سياه منافقان و طراحان ترور حضرت مطلع بود: "كان حذيفة صاحب السرّ المكنون في تمييز المنافقين ، ولذلك كان عمر لا يصلي علي ميّت حتي يصلّي عليه حذيفة، يخشي أن يكون من المنافقين". شذرات الذهب: 44/1، في وقعة سنة ستّ وثلاثين. ورجوع شود به جامع البيان طبري: 16/11، تفسير ابن كثير: 399/2 و الأعلام زركلي: 171/2. 

و از اين جالبتر پرسشي است اين خليفه مشروع از حذيفه مي نمود كه آيا من هم در ميان همان منافقان بودم يا خير؟ 

"إنّ عمر قال لحذيفة أنشدك اللّه أمنهم أنا ؟ قال لا، ولا أومن منها أحداً بعدك". تفسير ابن كثير: 399/2، البداية والنهاية: 25/5 وجامع البيان طبري: 16/11. 

تاكنون از خود پرسيده ايد كه اين سؤال پر معني از روي چه انگيزه اي بوده؟ و از چه قضاياي پشت پرده خبر مي دهد؟ و اصلاً از باب اينكه دزد ناشي خود را لو مي دهد، نيست؟ چرا اين پرسش از سلمان و ابوذر و... سر نزده است؟ 

كساني كه پيامبر را در حال خواندن خطبه نمازجمعه، ترك كردند و تجارت را بر عبادت ترجيح دادند، مگر از مهاجر و انصار نبودند؟ 

"فإذا رأوا تجارة أو لهواً انفضّوا إليها وتركوك قائماً". جمعه: 11. 

آنهايي كه در جنگ احد، گمان هاي جاهلانه در دل مي پروراندند، چه كساني بودند؟ "وطائفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية . . .". آل عمران: 154. 

بيماردلاني كه وعده هاي الهي را به استهزاء گرفته اند غير از مهاجر وانصارند؟ "إذ يقول المنافقون والذين في قلوبهم مرض ما وعدنا الله ورسوله الا غروراً" احزاب: 12 . گروهي كه قرآن از امكان ارتداد آنان پس از درگذشت پيامبر خبر مي دهد، چه كساني هستند: "أ فإن مات أو قتل انقلبتم علي أعقابكم". آل عمران: 144. 

آن دسته از اصحابي كه از كنار حوض طرد شده و وارد جهنم مي شوند و جز اندكي از آنان نجات نمي يابند، چه كساني هستند؟ 

"قال رسول اللّه((ص)) بينما أنا قائم فإذا زمرة حتّي إذا عرفتهم، خرج رجل من بيني وبينهم. قال: هلمّ. قلت: أين؟ قال: إلي النار واللّه، قلت: وما شأنهم؟ قال: إنّهم ارتدّوا بعدك علي أدبارهم القهقري، فلا أراه يخلص منهم إلّا مثل همل النعم أي القليل. صحيح بخاري: ج 7 ص 208، ورجوع شود نيز به صحيح بخاري: ج 4 ص 142 و110 و240:5، ج 7 ص 208 وج 8 ص 87 وصحيح مسلم ج 1 ص 150 و ج 7 ص 66، 71، و157. 

در بعضي از روايات وارد شده است كه رسول گرامي(ص) فرمود: "ليردنّ عليّ الحوض رجال ممّن صحبني ورآني، حتّي إذا رفعوا إليّ ورأيتهم اختلجوا دوني ، فلأقولنّ ربّ أصحابي! أصحابي ! فيقال: إنّك لا تدري ما أحدثوا بعدك!" كه اين روايت راه هر گونه توجيه را مبني بر مسند أحمد بن حنبل: 48/5، 50 حديث أبي بكرة نفيع بن الحرث، والمصنّف لابن أبي شيبة: 415/7 رقم 35، كتاب الفضائل، باب ما أعطي اللّه محمداً (ص)، وتاريخ دمشق: 8/36، وكنز العمال: 239/13 ح 36714. اينكه مراد از صحابه، افراد امت مي باشند، كاملاً مسدود مي كند. آقاي دكتر حمدان از اساتيد دانشگاه ام القري در پاسخ نامه اي ماه رمضان سال گذشته به وي داده بودم، و در تارخ 1423/7/27 قمري از مكه براي اينجانب فاكس كرده اين چنين آمده: "وإمّا أن يراد به بعض أفراد الأمّة وسمّاهم بأصحابه لأنّ كلّ أمّته أصحابه؛ لمشاركته في دينه وفي الجنّة". شبيه اين توجيه از قاضي عياض، در تحفة الأحوذي ج 9 ص 6، نقل شده. 

11 - استفاده نا درست از آيات مربوط به مهاجرين و انصار جناب آقاي واعظ زاده بهتر نبود عبارت برخي از بزرگان اهل سنت را در باره صحابه و مهاجرين و انصار ملاحظه مي نموديد و آنگاه مي فرموديد: 

"بلي آيات قرآن درباره مهاجرين و انصار يكي دو تا نيست، آن هم در فرصت هاي متوالي پس از هجرت، من يك آيه از سال دوم و يك آيه از سال نهم پس از هجرت را ذكر مي كنم كه شامل كل مهاجرين و انصار مي شود. در سوره انفال كه در سال دوم پس از هجرت پس از سوره بقره نازل گرديده مي خوانيم". مجله ياد شده صفحه 182. 

مگر تفتازاني متوفاي 791، از علماء بزرگ كلامي اهل سنت نيست كه مي گويد: "إنّ ما وقع بين الصحابة من المحاربات والمشاجرات علي الوجه المسطور في كتب التواريخ، والمذكور علي ألسنة الثقات، يدلّ بظاهره علي أنّ بعضهم قد حاد عن طريق الحق، وبلغ حد الظلم والفسق، وكان الباعث له الحقد والعناد، والحسد واللداد، وطلب الملك والرئاسة". شرح المقاصد: 310/5. 

چرا ما در باره صحابه پيامبر(ص) ، مقام و منزلتي را ادعا كنيم كه آنها براي خود اين چنين منزلتي قائل نبودند به تعبير دكتر طه حسين "ولا نري في أصحاب النبي ما لم يكونوا يرون في أنفسهم، فهم كانوا يرون أنّهم بشر فيتعرّضون لما يتعرّض له غيرهم من الخطايا والآثام، وهم تقاذفوا التهم الخطيرة، وكان منهم فريق تراموا بالكفر والفسوق". الفتنة الكبري (عثمان): 170 - 173. و زيباتر از اين، عبارتي است كه دكتر أحمد أمين در اين زمينه بيان نموده: "إنّا رأينا الصحابة أنفسهم ينقد بعضهم بعضاً، بل يلعن بعضهم بعضاً ولو كانت الصحابة عند نفسها بالمنزلة التي لا يصحّ فيها نقد، ولا لعن، لعلمت ذلك من حال نفسها، لأنّهم أعرف بمحلّهم من عوام أهل دهرنا". ضحي الإسلام: 75/3. 

اميد است كلمات بزرگاني همانند: شوكاني متوفاي 1255 () إرشاد الفحول: 158. وشيخ محمود أبو ريّة متوفاي 1370 وشيخ محمد عبده متوفاي 1323، أضواء علي السنّة المحمديّة: 356 -359 ط دار المعارف بمصر. وسيّد محمد رشيد رضا متوفاي 1354 ورافعي متوفاي 1356، و ... كه تفسير المنار: 375/10. قال الزركلي: صاحب مجلّة المنار، وأحد رجال الإصلاح الإسلامي من الكتّاب، العلماء بالحديث والأدب والتاريخ والتفسير... رحل إلي مصر سنة 1315، فلازم الشيخ محمد عبده وتتلمذ له... وأصبح مرجع الفتيا في التأليف، بين الشرعة والأوضاع العصريّة الجديدة ... . الأعلام: 126/6. إعجاز القرآن: 141. در اين راستا بيان نموده اند به دقت مورد ملاحظه قرار دهيد، آنگاه بفرماييد كه آيه شريفه "والذين آمنوا وهاجروا" و "والسابقون الأوّلون" مشمول كل مهاجرين و انصار مي شود. 

گرچه كوچكترين دقت در آيه شريفه "والسابقون الأوّلون من المهاجرين والْأنصار" وملاحظه كلمه "من" بهترين گواه است كه تمجيد و تعريف، شامل كل مهاجرين و انصار نيست زيرا كلمه "من" در آيه تبعيضيّه است، نه بيانيّه، و اگر چه بصورت احتمال هم باشد، و از باب "إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال"، مستدل بايد در مقام استدلال راه هرگونه احتمال را مسدود كند. 

و مفسران بزرگ اهل سنت نيز جرأت نكرده اند بگويند كه آيه شامل تمام مهاجرين و انصار مي شود بلكه در مراد از "السابقون الأوّلون من المهاجرين والْأنصار" احتمالات متعددي ذكر كرده اند همانند ابن جوزي حنبلي كه مي گويد: "في قوله تعالي: (والأوّلون) ستّة أقوال. أحدها: أنّهم الذين صلّوا إلي القبلتين مع رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم قاله أبو موسي الأشعري وسعيد بن المسيّب وابن سيرين وقتادة. والثاني: أنّهم الذين بايعوا رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم بيعة الرضوان وهي الحديبيّة، قاله الشعبي. 

والثالث: أنّهم أهل بدر قاله عطاء بن أبي رباح.والرابع: أنّهم جميع أصحاب رسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم حصل لهم السبق بصحبته، قال محمد بن كعب القرظي إنّ اللّه قد غفر لجميع أصحاب النبي صلي اللّه عليه وسلم وأوجب لهم الجنّة، محسنهم ومسيئهم في قوله "والأوّلون". 

والخامس: أنّهم السابقون بالموت والشهادة، سبقوا إلي ثواب اللّه تعالي وذكره الماوردي. والسادس أنّهم الذين أسلموا قبل الهجرة ذكره القاضي أبو يعلي. زاد المسير: 333/3، بتحقيق محمد بن عبد الرحمان عبد اللّه، ط. دار الفكر - بيروت. 

شبيه اين نظريه را طبري و سيوطي در تفاسير خود تفسير الطبري: 10/11، بتحقيق صدقي جميل العطّار. ط. دار الفكر - بيروت. الدر المنثور: 269/3. ط. الفتح - جدّة. آورده اند. 

در خاتمه بايد گفت: اين انتقادات به مهاجرين و انصار، منافات با خدمات ارزنده بسياري از صحابه رسول خدا(ص) و مهاجرين و انصار ندارد كه با تمام توان و تا آخرين نفس از اسلام و ولايت حمايت كرده اند. 

12 - افتراء به آيت اللّه العظمي بروجردي جناب آقاي واعظ زاده! متاسفانه جنابعالي در هر دو مصاحبه شخصيت بزرگ جهان تشيع آيت اللّه العظمي بروجردي 1 را سپر خود قرار داده و از موقعيت و شخصيت بي نظير او براي تثبيت انديشه هاي خود بهره برده ايد. 

سخني كه به معظم له نسبت داده ايد، از نظر شاگردن ايشان كه اكنون از مراجع و اساتيد و استوانه هاي حوزه هاي علميه به شمار ميروند مانند آيات عظام صافي و شبيري و همچنين سبحاني و ديگران كاملاً مردود است. 

آنچه نگارنده بارها از حضرت آيت اللّه العظمي شبيري مدّ ظلّه الوارف، شنيده است، اين است كه آيت اللّه العظمي بروجردي مي فرمود: "اهل سنّت هيچ عذري براي ترك عمل به احاديث اهل بيت ندارند در حالي كه حديث ثقلين را قبول دارند و معتبر مي دانند، و هر گز نفرمود: حالا خلافتي در عالم اسلام وجود ندارد كه ما بر سر آن دعوا كنيم". 

جناب آقاي واعظ زاده!! مگر امروز خلافت و امامت حضرت ولي عصر ارواحنا فداه همان امتداد خلافت بلافصل امير مؤمنان(ع) نيست؟ 

ومعظم له نيز مي فرمود: مرحوم شيخ محمدتقي قمي، مؤسس "دارالتقريب بين المذاهب الاسلامية" و نماينده حضرت آيت اللّه العظمي بروجردي در مدرسه فيضيه مي گفت: هدف از تأسيس اين مركز، تقريب ميان مذاهب است نه توحيد، هدف اين نيست كه شيعه از اصول خود دست بردارد و يا سني از معتقدات خود را رها سازد. و علت فاصله ميان مذاهب، عدم آشنايي صحيح از مباني فكري يكديگر است و با تأسيس اين مركز، صاحبان انديشه هاي هر يك از مذاهب، با حفظ مباني اعتقادي خود و احترام به معتقدات همديگر، مسائل اختلافي را در محيطي آرام، مطرح نمايند. تا با آشنا شدن به افكار همديگر و مشتركات ميان مذاهب، تفاهم بيشتري داشته باشند. و ايشان مي گفت: اين قضيه در جمع به نفع شيعه است. اين بخش از مقاله قبل از چاپ براي حضرت آيت الله العظمي شبيري عيناً قرائت گرديد و مورد تأييد قرار گرفت. 

گذشته از همه اينها اگر چنانچه زمان خلافت ابوبكر و عمر سپري شده ولي اثر اعتقادي آن هنوز باقي است، لطفاً به كتب فقهي اهل سنت مراجعه نماييد كه چگونه حكم بر كفر منكرين خلافت و امامت ابوبكر و عمر صادر نموده اند: "من أنكر إمامة أبي بكر الصديق (رض) فهو كافر، وعلي قول بعضهم هو مبتدع وليس بكافر والصحيح أنّه كافر، وكذلك من أنكر خلافة عمر (رض) في أصحّ الأقوال". الفتاوي الهندية للفرعاني ج 2 ص 263. "قال الزاهد: ومن أنكر خلافة أبي بكر فهو كافر في الصحيح ومن أنكر خلافة عمر فهو كافر في الأصحّ". الفتاوي الهندية للفرعاني ج 6 ص 318. 

"ومن أنكر خلافة الصديق أو عمر فهو كافر، ولعلّ المراد إنكار استحقاقهما". حاشية رد المحتار لابن عابدين ج 1 ص 605. 

ابن نجيم مي گويد:"والرافضي إن فضّل عليّاً علي غيره فهو مبتدع ، وإن أنكر خلافة الصديق فهو كافر". البحر الرائق لابن نجيم المصري ج 1 ص 611. 

وهمچنين شهادت وي را در محاكم قضايي مردود شمرده اند: 

"فقال أبو إسحق : من أنكر إمامة أبي بكر رضي اللّه عنه ، ردّت شهادته لمخالفته الاجماع". روضة الطالبين لمحيي الدين النووي ج 8 ص 215. سمعاني ذيل كلمه "الكناني" در شرح حال أبو الوليد عبد اللّه بن محمد كناني آورده: 

"وكان كتب الحديث الكثير ، ثم أنكر خلافة أبي بكر الصديق رضي اللّه عنه ، فأحضره عبد العزيز بن دلف ، وكان والي أصبهان ، وجمع مشايخ البلد ، وفيهم أبو مسعود الرازي ، ومحمد بن بكار ، وزيد بن خرشه ، وغيرهم ، فناظروه فأبي أن يرجع عن قوله ، فضربه أربعين سوطا ، فباينه الناس وهجروه ، وبطل حديثه". الأنساب ج 5 ص 99. 

با همه اينها باز مي شود گفت: تاريخ مصرف بحث خلافت سپري شده است. 

دست آورد وحدت چه بوده؟ 

جناب آقاي واعظ زاده! در برابر امضاء مشروعيت خلافت شيخين و دست برداشتن از خلافت منصوص حضرت علي(ع) چه امتيازي به دست آورده ايد؟ 

فقهاء اهل سنت كه منكر خلافت ابوبكر و عمر را كافر مي دانند، آيا با تن دادن به مشروعيت خلافت خلفاء، از اين تكفير دست بر مي دارند؟ 

و يا در كتابي كه با حمايت حاكمان مكه و مدينه در همين سالهاي اخير به نام "مسألة التقريب" منتشر شد، اولين پيش شرط وحدت كتاب "مسألة التقريب بين أهل السنّة والشيعة" رساله فوق ليسانس دكتر قفاري است كه اخيراً در كشور سعودي، بارها چاپ شده است. جهت آگاهي بيشتر به ج 2 ص 253، از چاپ پنجم مراجعه شود و تقريب با شيعه را إثبات مسلمان بودن شيعه دانسته اند، آيا با دست كشيدن از خلافت منصوص حضرت امير(ع)، جنابعالي و همفكران گرامي را بعنوان يك مسلمان قبول مي كنند؟ 

اگر چنين است، اين مسلماني مبارك باد، ولي به قول حافظ: 

گر مسلماني همين است كه حافظ دارد 

واي اگر از پس امروز بود فردايي آيا امضاء مشروعيت خلافت شيخين، خط بطلان بر مظلوميت صديقه طاهره (س) و زير سؤال رفتن روايت صحيح إمام كاظم(ع) نيست كه فرموده: "إنّ فاطمة شهيدة صديقة". كافي ج 1، ص 458. و مرحوم مجلسي در ذيل اين روايت آورده: "وهو من المتواترات". مرآة العقول: ج 5، ص 318. و اگر كسي با شهيد ناميدن تمام جان باختگان دفاع مقدس، به حكومت صدام مشروعيت ببخشد، حضرتعالي و تمام آزاد انديشان به او نمي خنديد؟ 

13 - اهميت وحدت در عصر حاضر گفتني است كه اين جانب در موقعيت فعلي، نه تنها موافق كوچكترين اهانت به افراد مورد احترام اهل سنت نيستم، بلكه شركت در جلساتي را كه علني به آنان ناسزا و افتراء گفته شود خلاف مي دانم و هنگام تدريس بارها گفته ام كه شركت در جلساتي كه به هر نام و عنواني تشكيل شود و بدون در نظر گرفتن مصالح جامعه اسلامي، نا سزا، اهانت و افتراء به برخي از افراد مورد احترام اهل سنت گفته شود، خلاف شرع بيّن است، و معتقد هستم كه تشكيل اين چنين جلسات، قبل از آنكه به وحدت ميان مسلمين و تقريب بين مذاهب ضربه بزند، چهره نوراني مكتب تشيع را در سطح بين الملل مخدوش مي كند، و طبقه تحصيل كرده را به شيعه و ائمه(عليهم السلام) بد بين مي سازد و مشمول اين حديث مي شود كه از امام صادق(ع) پرسيدند: "يا ابن رسول اللّه ، إنّا نري في المسجد رجلاً يعلن بسبّ أعدائكم ويسمّيهم. فقال : ما له؟ لعنه اللّه ، يعرض بنا، وقال اللّه تعالي : "ولا تسبّوا الذين يدعون من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدواً بغير علم". الاعتقادات للشيخ المفيد: 107، بحار الأنوار: 217/17. 

در اين برهه از زمان كه دشمن قسم خورده اسلام با قلدري و زورمداري، در درون خانه مسلمانها جاي گرفته و با تمام توان براي از بين بردن اسلام و ارعاب مسلمين و به يغما بردن ثروت آنان كمر همت بسته، بيش از هر عصري مسلمانها نياز به وحدت دارند و به نظر مي رسد كه هر گونه حركت مشكوك كه موجب تفرقه ميان صفوف مسلمانان باشد، به صلاح اسلام نيست و رضايت حضرت ولي عصر(ع) را به دنبال ندارد. 

در اوائل ماه ربيع الاول سال جاري از يكي از مراجع عظام تقليد كه نظرشان براي همه حتي براي ديگر مراجع نيز محترم است، شنيدم كه فرمود: "ائمه(عليهم السلام) به اهانتها و ناسزاها كه در مجالس علني و بالاي منابر گفته شود، راضي نيستند". و من اين مطلب را در روز ميلاد رسول اكرم (ص) در مصاحبه مستقيم خود كه از راديو معارف پخش مي شد از معظم له، نقل كردم. 

و با تكيه بر اين روحيه اجتناب از هر گونه اهانت، در طول حدود سي سال كه با تعداد زيادي از برادران تحصيل كرده بويژه روحانيون اهل سنت در داخل و خارج كشور جلسات و مباحثاتي داشتم، و به فضل الهي موفقيتهاي خوبي هم داشته ام و هم اكنون نيز مكاتباتي بين اين جانب و يكي از اساتيد دانشگاه ام القري در جريان است كه نتيجه آن در آينده منتشر خواهد شد، ان شاء الله. 

ولي با تمام اين احوال، توجيه مشروعيت خلافت خلفاء و دست كشيدن از خلافت منصوص را گناه نابخشودني مي دانم زيرا مي دانم كه راه رسيدن به تقريب، دست كشيدن شيعه از أصل خلافت منصوص نيست چون اساس تشيع بر آن استوار است و هيچ شيعه اي در عين شيعه بودن حاضر نيست از اين اصل كه قوام مذهبش به آن بستگي دارد، دست بردارد، و اگر چنانچه بر فرض محال، بخواهد در راستاي تقريب، از اين اصل صرف نظر كند و با برادران اهل سنت وحدت بر قرار كند، ديگر اين وحدت شيعه با سني نيست بلكه ذوب شدن تشيع در تسنن و در نتيجه وحدت يك سني با سني ديگر است. 

به نظر مي رسد بهترين و شايد منحصر ترين راه رسيدن به تقريب در آغاز، از بين بردن موانع آن و آنگاه زمينه هاي وحدت را فراهم نمودن است. جهت آگاهي از موانع تقريب رجوع شود به: رسائل و مقالات ص 455 تأليف حضرت آيت اللّه سبحاني، صوت الحق و دعوة الصدق ص 15 تأليف حضرت آيت اللّه صافي گلپايگاني، السلفية بين أهل السنّة و الاماميّة ص 709 و عقائد السنّة و عقائد الشيعة ص 21 و 217 نوشته صالح ورداني. 

و اصلي ترين مانع تقريب همان موضع گيريهايي است كه در گذشته و اكنون هر دو فريق در برابر هم داشته اند. 

پر واضح است مادامي كه فتواي "من انكر خلافة أبي بكر فهو كافر" از ناحيه علماء اهل سنت، و نظريه "من أنكر إمامة أحد الائمة الفتاوي الهندية للفرعاني ج 2 ص 263، حاشية رد المحتار لابن عابدين ج 1 ص 605، البحر الرائق لابن نجيم المصري ج 1 ص 611، روضة الطالبين لمحيي الدين النووي ج 8 ص 215. وجحد ما أوجبه اللّه تعالي من فرض الطاعة فهو كافر ضالّ مستحق للخلود في النار" از طرف علماء شيعه حاكم باشد و در گفتگوها به رخ همديگر أوائل المقالات شيخ مفيد ص 44. با تحقيق الشيخ إبراهيم الأنصاري، الانتصار للسيّد المرتضي ص 477. تهذيب شيخ طوسي ج 1 ص 335 ح 981 و... . كشيده شود، راه هرگونه وفاق مسدود مي شود. 

و لذا اولين قدم در راستاي تقريب همان صرف نظر نمودن از موضع گيريهاي تند هر دو فريق در گذشته و عصر حاضر است. 

مادامي كه نگرش آنان به شيعه يك نگاه برون مذهبي است و با تبعيت از اسلاف خود، شيعه را بدتر از يهود مي دانند و وجدان بشري را زير پا نهاده و با دشمنان قسم خورده اسلام همصدا گرديده و مي نويسند: "نحن واللّه نعلم أنّ حكّام طهران أشدّ خطراً علي الإسلام من اليهود ولا ننتظر خيراً منهم ، وندرك جيّداً أنّهم سيتعاونون مع اليهود في حرب المسلمين" و كينه وجاء دور المجوس ص 374، نوشته دكتر محمد غريب. و دشمني و بي شرمي را تا آنجا پيش مي برند و اعلام مي كنند: "إنّ الثورة الخمينيّة مجوسيّة، وليست إسلاميّة ، أعجميّة وليست عربيّة ، كسرويّة ، وليست محمديّة". همان مصدر ص 357. 

و مادامي كه كتابهايي همانند الخطوط العريضة، الشيعة والسنة، والعواصم من القواصم، به وسيله دانشگاه اسلامي مدينه منوره چاپ و منتشر مي شود و عداوت و دشمني با اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) را آشكار نموده و حقايق تاريخي را انكار كرده و هر گونه وحدت ميان مسلمانان را زير سؤال برده و با مناديان وحدت به مخالفت برخاسته، جهت آگاهي بيشتر رجوع شود به كتاب صوت الحق ص 17، تأليف حضرت آيت اللّه العظمي صافي. چگونه مي شود به تقريب مذاهب اسلامي و وحدت مسلمين دست يافت؟. 

كه حضرت آيت اللّه العظمي صافي از مراجع بزرگوار تقليد مي نويسد: 

هنگامي كه كتاب "العواصم من القواصم" را خواندم، از تلاش نويسنده آن براي تفرقه ميان مسلمانان شگفت زده شدم، و به حق سوگند، به ذهنم خطور نمي كرد كه در عصر حاضر يك مسلماني براي دور كردن مسلمانان از همديگر و ايجاد اختلاف ميان آنان اين چنين كوشش كند و همه مصلحان و مناديان وحدت را به ناداني و دروغگويي و نفاق و حيله، متهم سازد. و بالاترين مصيبت اينجاست كه اين كتاب توسط دانشگاه بزرگ مدينه منوره چاپ و منتشر شده است. كتاب "العواصم من القواصم" الذي كان قد شرحه محب الدين الخطيب شرحاً أظهر فيه نصبه وعداوته للعترة النبويّة ، وولاءه لأعدائها ، وأنكر فيه الحقائق التاريخيّة المعلومة ظلماً وعدواناً . فقرأته ، وعجبت من سعي كاتبه في تفريق كلمة المسلمين ، ولعمر الحق ما كان يخطر ببالي أنّ أحداً من المسلمين يجعل مهمته الإحتفاظ باختلاف الكلمة ، والتباعد ، وتشديد المجادلات الطائفيّة ، ويعارض دعوة المصلحين من الزعماء والرؤساء والعلماء إلي التقريب إلي الوحدة الإسلاميّة ، ويخطئهم جميعاً ، ويتّبع غير سبيل المؤمنين ، ويرد في هذه النداءات ، والصيحات التي رفعت من العلماء والرجال البارزين الغياري علي الإسلام من الشيعة والسنة في شرق الأرض وغربها ويتهم الجميع بالجهل والكذب ، والنفاق والخداع، وأعجب من ذلك وأعظم مصيبة علي المسلمين، أن يكون القائم بنشرها جامعة المدينة المنورة الإسلامية. 

و همچنين مادامي كه نا سزا به خلفاء در بالاي منابر و در جلسات مذهبي عمومي بعنوان يك مراسم رسمي وتكليف بر قرار باشد، راه هرگونه تفاهم بسته است. 

البته بايد توجه داشت كه مبارزه با اين امر بدون اعلام نظر موافق مراجع بزرگوار تقليد و اساتيد و استوانه هاي مذهبي، امكان پذير نيست. 

وهمچنين برادران اهل سنت نيز با حفظ معتقدات خود بايد از هر گونه اهانت و ناسزا به تشيع و بزرگان شيعه خود داري كنند. 

قدم سوم: با هماهنگي افراد صاحب نفوذ و مسئولين فرهنگي كشورهاي إسلامي از نوشتن هر گونه مطالب توهين و ناسزا نسبت به هر مذهبي از مذاهب إسلامي در جرائد، مجلات و كتب جلو گيري شود. 

قدم چهارم: در راستاي آگاهي هرچه بيشتر مذاهب اسلامي از مباني يكديگر و آشنايي با اصول مشترك و اختلافي، برپايي مجامع و همايش هاي علمي مشترك و اختصاص مجله و روزنامه ويژه اي جهت بيان مطالب مستند ومستدل صاحبان انديشه از مذاهب مختلف و نقد آنها در محيط كاملاً دوستانه، يك امر لازم و ضروري است، تا دانش پژوهان از سراسر جهان با هر مذهبي كه دارند، با تمام انديشه ها آشنا شوند و مطابق آيه شريفه "فبشر عباد الذين يستمعون القول و يتّبعون أحسنه" بتوانند از ميان آراء و افكار، بهترين ها را انتخاب نمايند. 

ودر سايه اينگونه تفاهم ها تا حدودي مي شود فتنه هاي اجتماعي و خشونت هاي فرقه اي را ريشه كن ساخت وامنيت فرهنگي، سياسي، وسپر دفاعي مشتركي در برابر دشمنان، ايجاد نمود. 

ولي با دست كشيدن از اصولي همانند خلافت منصوص و مشروعيت بخشيدن به چيزي كه در طول 15 قرن نامشروع شناخته شده نه تنها نمي شود به تفاهم رسيد بلكه مردم را به مناديان وحدت و اصل تقريب بدبين مي سازد. 

در پايان توجه جنابعالي و خوانندگان گرامي به سخني از دو شخصيت ممتاز و دلسوز اسلام و جامعه اسلامي كه از نيت خالص آنان سرچشمه گرفته جلب مي كنم: 

1 - حضرت آيت اللّه سبحاني استاد فرزانه و فقيه دور انديش و محقق توانا در رابطه با مصاحبه شما با مجله هفت آسمان مي نويسد: 

سوگمندانه يادآور مي شوم، كه اين مصاحبه ضربت شكننده اي بر انديشه تقريب در ميان انسانهاي معتدلي وارد كرد كه به صورت معقولانه مساله تقريب را تعقيب مي كردند، و در همايشها به گفت وگو مي پرداختند، ولي اين مصاحبه، حربه دست مخالف داد تا بگويند، تقريب در طريق محو تشيع و عقايد شيعه پيش مي رود. مجله هفت آسمان شماره 12 و 13، ص 199، مقاله "تقريب در چشم انداز پايه گذاران آن". 

2 - در تاريخ 24 ژوئن 2001، برابر با سوم تير 1380، شبكه تلويزيوني ANN در لندن، ميزگردي درباره تقريب بين مذاهب اسلامي و وحدت مسلمانان با شركت جمعي از متفكران ايراني و لبناني و مصري و بريتانيايي تشكيل داده بود آقاي شيخ محمد عاشور، معاون رئيس دانشگاه الازهر و رئيس كميته گفت وگو بين مذاهب اسلامي كه به صورت تلفني با برنامه در تماس بود، گفت: "فكرة التقريب بين المذاهب الاسلامية لاتعني توحيد المذاهب الاسلاميّة ولاصرف أيّ مسلم مذهبه وصرف المسلم عن مذهبه تحت التقريب تضليل فكرة التقريب . . . فان الاجتماع علي فكرة التقريب يجب أن يكون أساسه البحث والاقناع والاقتناع، حتّي يمكن لسلاح العلم والحجّة محاربة الأفكار الخرافيّة . . . وأن يلتقي علماء المذاهب ويتبادلون المعارف والدراسات ليعرف بعضهم بعضاً في هدوء العالم المتثبت الذي لاهمّ له إلّا أن يدري ويعرف ويقول فينتج". مطارحات فكرية في القنوات الفضائيّة، العدد الثالث، رجب 1422، صفحه 19 نوشته "مركز العقائد الاسلاميّه"، و باز خواني انديشه تقريب صفحه 31. 

يعني: هدف از انديشه تقريب بين مذاهب اسلامي، يكي كردن همه مذاهب و روي گرداني از مذهبي و روي آوردن به مذهبي ديگرنيست كه اين، به بيراهه كشاندن انديشه تقريب است، تقريب بايد بر پايه بحث وپذيرش علمي باشد تا بتوان با اين اسلحه علمي به نبرد با خرافات پرداخت، و بايد دانشمندان هر مذهبي در يك محيط آرام، در گفتگوهاي علمي خود، دانش خود را مبادله كنند ونتيجه بگيرند. 

جناب آقاي واعظ زاده مطالبي كه در اين چند صفحه بيان گرديد، بعنوان درد دل يك برادر كوچك از برادر بزگوار بزگتر خود بوده و گرنه در مصاحبه جنابعالي در عين اشتمال به نكات سودمند، نقاط ضعف و مطالب بي اساس آن بيش از آن است كه اشاره رفت. همانگونه كه دفتر حضرت آيت اللّه العظمي شبيري زنجاني مدّ ظله الوارف در پاسخ به سؤال مسئول محترم فصلنامه نهج البلاغه ضمن تأييد آنچه از معظم له نقل گرديده، بيان داشته: پرداختن به ديگر نقاط ضعف مهم و غير قابل اغماض مصاحبه مزبور فرصتي گسترده تر مي طلبد. 

و انتظار مي رود از برادر بسيار گرامي، حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاي دين پرور كه خود از فرزانه هاي علمي و استوانه هاي محكم واستوار مذهبي به شمار مي روند و همواره در ميان حوزه هاي علميه و مجامع مذهبي بعنوان يك چهره نوراني مدافع ولايت شناخته شده اند، عين نامه دفتر حضرت آيت اللّه العظمي شبيري را جهت آگاهي بيشتر خوانندگان، از نظريه معظم له، در خلافت بلافصل امير مؤمنان(ع) و نقش ولايت در قبولي اعمال و نقاط ضعف مصاحبه مذكور چاپ نمايند. 

دعوت به مناظره در محفل دوستانه جناب آقاي واعظ زاده! همانگونه اي كه طي سخناني در اجلاسيه اساتيد سطوح عالي و خارج حوزه علميّه قم مطرح كردم و مورد تأييد همگان قرار گرفت، از جنابعالي و ساير همفكران گرامي همانند آقايان حجتي كرماني و بي آزار شيرازي، در خواست مي شود كه در يك محفل دوستانه علمي با برخي از اساتيد حوزه علميه قم و با نظارت يكي از مراجع عظام تقليد كه سخن او فصل الخطاب باشد، حضور رسانيد و مطالب مورد اختلاف، مطرح و اگر چنانچه شبهه اي در ميان است از بين برود و اگر عنادي در كار است وظيفه حوزه هاي علميه و حافظان شريعت و پاسداران ولايت، در برابر عنادگران روشن شود.
 
 
قم - ا . د . ابو مهدي القزويني
 
 
 
 
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 70
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 3
  • آی پی امروز : 5
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 67
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 79
  • بازدید ماه : 85
  • بازدید سال : 122
  • بازدید کلی : 3,109